•  

     

    h-sattari.jpg

     شهید حسن ستاری نشسته از راست نفر اول

     

     

    حسن ستاری از خلبانان بسیار شوخ هوانیروز بود که هیچ وقت خنده از لبانش دور نمیشد. در جبهه ها قرار گذاشته بودیم که هر کس رفت تو غم ناغافل یک سطل آب روی سرش بریزیم. بانی این کار هم همیشه حسن ستاری بود.

     

    در جبهه غرب بودیم . یک شب در سنگر تنها بودم که حسن وارد شد و بر خلاف همیشه دمغ بود.

     

    با طعنه گفتم حسن انگار باید سطل بیاورم.

     

    بی تفاوت گفت: کار من از سطل گذشته ، برو بشکه بیار.

     

    خندیدم و گفتم : حالا چی شده که این قدر بی ریختی؟

     

    با نگاه به سقف سنگر گفت : حال و حوصله شوخی ندارم، سر به سرم نذار.

     

    هر چه خواستم به خودم بقبولانم که حسن غمدار است نتوانستم.چون اصلا تو ذاتش نبود. با این اوصاف دوباره پرسیدم :بالاخره نمیخوای بگی چی شده؟

     

    خیره شد به چشمانم و گفت : می خوام جدی حرف بزنم حال داری گوش کنی یا نه؟

     

    با ریشخند گفتم : جل الخالق!!! حسن و جدی؟!

     

    لبخند بی رنگی به صورتم پاشید و گفت:همین نیم ساعت پیش رفتم تو چرت و خواب عجیبی دیدم.

     

    گفت :خواب دیدم که در حمام مشغول شستشو هستم.

     

    با همان پوز خند گفتم: مگه بقیه در حمام ورجه وورجه میکنند.

     

    فریادش رفت هوا : به خدا دارم جدی حرف میزنم ، این شستشو با قبلی فرق داشت.

     

    فکر کردم سر کارم گذاشته .فی الفور گفتم : دفعه قبل صابون مالی میکردی این بار گل مالی کردی؟

     

    استغفر اللهی زیر لب پراند و گفت : قبلا که حمام میرفتم خودم خودم را میشستم ، اما این بار یک نفر دیگر این کار را میکرد.

     

    قاه قاه خندیدم و گفتم: غصه نخور دلاک بوده.

     

    عصبانی گفت : بابا حال گیری نکن به خدا راست میگم.

     

    یا همان شوخی گفتم : خوش به حالت ،آنجا اگر رفتی ما را هم فراموش نکن.

     

    خیره گفت : یعنی میخوای بگی شهید میشم؟

     

    با چشمهای گشاد گفتم :چه کسی جرات داره حسن ستاری رو بکشه؟

     

    و به دنبالش داد زدم :مرد حسابی پاشو برو پی کارت ، آب روشناییه...

     

    گفت یعنی میخوای بگی خونه ام روشن میشه.

     

    سری تکان دادم و گفتم :غلط نکنم داره پول و پله ای گیرت میاد.خدا وکیلی به فکر منم باش.

     

    با اخم گفت : برو بابا خدا پدرت رو بیامرزه ، من اگه سنگ به هوا بندازم به جای گنجشک کلاغ می افته، اصلا بگو ببینم نماز شهادتو چطوری میخوانند؟

     

    اسم نماز شهادت رو که آورد یخ کردم. متوجه شد و گفت چی شده ؟ چرا رنگ و رویت پرید؟

     

    آرام گفتم :حسن جان ، نماز شهادت هم مثل بقیه نماز هاست منتها در آخرین نمازت نیت شهادت میکنی.

     

    دقیق به صورتم خیره شد و بی حرف از سنگر بیرون رفت.

     

    حسن ستاری فردا رفت پرواز و نیم ساعت بعد خبر شهادتش را آوردند. در وصیت نامه اش این جمله خطاب به یاران هم پروازش به چشم می خورد : برای فرزندم عموهای خوبی باشید...

     

     

    با نگاه آخرینش خنده کرد               ماندگان را تا ابد شرمنده کرد

     

     

     

    شهید سروان خلبان حسن ستاری در سال 1330 در تهران متولد شد. در سال 51 به استخدام هوانیروز در آمد و در سال 53 فارغ التحصیل گردید. در سال 54 به باختران انتقال یافت. شهید در مهمترین ماموریت های پشتیبانی نیروهای  زمینی حضور فعال داشت . کسانی که کردستان را دیده اند و از مناطق کوهستانی و صعب العبور آن آگاهی دارند ، میدانند فقط افرادی که دارای مهارت ، تخصص و شجاعت هستند و به اعصاب و روان خود تسلط دارند میتوانند از عهده این ماۅوریت ها برآیند.حسن ستاری مجموعه این خصوصیات را  دارا بود.خونسردی و مهارت او در پروازها به خصوص در سخت ترین شرایط آرامش خاصی به گروه پروازی میداد. اکثر دوستان او به این موضوع اذعان کرده اند و حتی گفته اند که هنگام پرواز با او هرگونه خطر را فراموش میکردند!

     

    در خطرناک ترین ماموریت ها پیشقدم و داوطلب بود و با شجاعتی بینظیر به پیشواز خطر میرفت. همکارانش کاملا به یاد دارند که بارها و بارها با مهارت و خونسردی با هواپیماهای دشمن رو به رو میشد و با انجام مانورهای به موقع موشکهای آنان را بی اثر می نمود!

     

    سرانجام در تاریخ 23 اردیبهشت سال 1362 در کردستان در حین اجرای ماموریت پروازی و پشتیبانی ستون زمینی دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید.مزار پاکش در بهشت زهرا قرار دارد .

  •  

    esfehani3.jpg

    كجاست كسي كه مقدسات خود را از شر دشمن مصون بدارد؟! كجاست غيرتمند وفادار بلند همتي كه در برابر سختي هاي مرگ مردانه بايستد؟! به هوش باشيد كه ننگ پشت سر شماست و بهشت پيش روي تان!

     

    «نهج البلاغه، خطبه 121»

     

     

    باورتان مي شود كه در گوشه و كنار ايران زمين، رادمرداني زندگي مي كنند كه به مصداق فرمايش مولا علي(ع) براي مصون ماندن ملت و مملكت خود، غيورانه و سخاوتمندانه، سينه خود را آماج گلوله هاي آتشين خصم قرار دادند و مردانه در مقابل مرگ قامت افراشتند. شجاعتشان ورد زبان ها و حماسه هاي بي بديل و بي مانندشان سينه به سينه و محفل به محفل نقل مي شد.

     

    در ميدان رزم و مصاف،‌آنچنان از يكديگر سبقت مي گرفتند كه عافيت طلبان در بزم!«جان» تا زماني برايشان ارزش داشت كه در خدمت به آب و خاك و شرف و ناموس باشد.

     

    سرهنگ خلبان«محمد اصفهاني» از تبار همان بلند همتان خطبه 121 امام علي(ع) است. وي به مانند تمامي رزم­آوران راه حق، برات دريافت نفيس ترين تحفه هاي اخروي را از آن خود كرده است. در كارنامه حماسه آفريني هاي وي، حكايت شاهكاري كم نظير روايت شده كه اگر در صحنه جنگ بوده باشي و بوي باروت و مرگ از هرگوشه و كناري به مشامت رسيده باشد، عظمت آن برايت قابل فهم خواهد بود.

     

    در واقع، بخش نخست خاطرات اصفهاني به عنوان مقدمه اي است كه خواننده را براي شنيدن حكايت شاهكارش در بخش بعدي آماده مي كند. خلبان اصفهاني بسيار ساده و بي پيرايه ما را پذيرفت.

     

     

    -   با توجه به اينكه شما تقريبا جزو نخستين دسته از خلبان هاي ورودي به هوانيروز تازه تاسيس كشورمان در سال هاي نخست دهه پنجاه بوده ايد، كيفيت آموزش خلبانان در همان اوايل فعاليت هوانيروز به چه صورت بود؟

    در سال 1352 ما در حالي وارد هوانيروز شديم كه هوانيروز در واقع سال هاي نخست شكل گيري خود را پشت سر مي گذاشت. طبيعي بود كه بسياري از امور كه آموزش نيز يكي از آنها بود با سازمان و سامان كنوني انجام نشود.

    در آن سال، ما پس از اتمام دوره آموزش نظامي در تهران، براي ادامه آموزش به اصفهان منتقل شديم. در آن زمان هيچ اثري از مركز آموزش هوانيروز كه امروز شما در اصفهان مي بينيد وجود نداشت. قسمتي از پايگاه هشتم شكاري را كه متعلق به نيروي هوايي بود به آموزش نفرات تازه وارد هوانيروز اختصاص داده بودند. آپارتمان 5 طبقه اي را براي اسكان ما در نظر گرفته بودند كه اول صبح پس از بيدار شدن، تخت هاي خود را جمع مي كرديم و همان اتاق، مي شد كلاس آموزش زبان! آموزش زبان حدود دو ماه طول كشيد و سپس به دوره آموزش هاي زميني پرواز راه پيدا كرديم. حدودا پس از 4 ماه نيز كلاس هاي زميني تمام شد و دانشجويان خلباني وارد خط پرواز شدند.

     

    در ابتدا، پرواز با بالگرد بل 206 كه بالگرد كوچك و سبكي است را تجربه كرديم؛ اين دوره تقريبا 100 ساعت پرواز را شامل شد. پس از آن آمديم روي بالگرد 205؛ بعد از 100 ساعت پرواز با 205 كه مشتمل بر آموزش تاكتيك پرواز و شليك راكت بود، «وينگ» خلباني را دريافت نموديم.

     

    -         آيا از 205هاي مسلح در طول جنگ تحميلي هم استفاده شد؟

     

    خير! چون امريكايي ها از گونه مسلح بالگرد 205 در جنگ ويتنام استفاده كرده بودند، اعتقاد داشتند، خلبان بالگرد فرقي نمي كند كه در آينده به طور تخصصي با چه نوع بالگردي پرواز كند، بايد 210 ساعت پرواز را بگذراند و آموزش پرتاب راكت با 205 را نيز طي كند؛ بر روي 205، پرتابگرهاي 10 تايي يا 15 تايي نصب مي كردند و دانشجو مي بايست در آن مرحله از آموزش، تعداد 20 راكت را به سمت اهداف از پيش تعيين شده شليك مي كرد.

     

    -         از پرواز سلوي خودتان برايمان بگوييد؟

     

    من پس از 17 ساعت پرواز با 206، با نظر استاد خلبانم به پرواز سلو رفتم. اين را هم بگويم كه تعدادي از دوستان هم دوره اي ما، همچنان كه ساعت پرواز آموزشي شان بالا مي رفت، با توجه به عملكرد ضعيف، سلو نمي شدند. در اين مرحله، استاد خلبان چند ساعت فرجه به دانشجوي خلباني مي داد تا در آن چند ساعت پرواز، ملزومات مورد نظر استاد را برآورده كند و استاد نيز اجازه پرواز سلو و يا انفرادي را به وي بدهد. در غير اين صورت، دانشجو در مرحله پيش از سلو مردود مي شد و از ادامه آموزش باز مي ماند.

     

    در پرواز سلو، استاد خلبان به جاي خود، روي صندلي استقرارش، تعدادي كيسه شن قرار مي داد كه مي گفتند براي حفظ تعادل بالگرد بود! اما به نظر من براي ايجاد حس تنها نبودن براي دانشجو آن را قرار مي دادند. در هنگام پرواز با 205، استاد خلبانان آنقدر به بچه ها اطمينان پيدا كرده بودند كه در پرواز، براي ايجاد حس اعتماد به نفس، شاگردان را كه هنوز 120 ساعت بيشتر پرواز نكرده بودند، با هم و بدون حضور خودشان در بالگرد به پرواز مي فرستادند. نهايتا در بهمن ماه 1353 فارغ التحصيل شدم.

    esfehani2.jpg

    -   در آن زمان، خبري از پايگاه هاي متعدد و مجهز هوانيروز نبود! شما به چه پايگاهي اعزام شديد؟!

     

    دقيقا درست مي فرماييد. در آن تاريخ، پايگاه رزمي كرمانشاه كه در واقع بزرگترين پايگاه هوانيروز محسوب مي شود، در حال تكميل شدن بود. همزمان 214 نيز خريداري شده و ناوگان بزرگ آن به تدريج در حال ورود به كشور بود. پس از اتمام آموزش،‌بچه ها دو دسته شدند؛ با نظر اساتيد، يك سري به 214 و بقيه به كبرا اختصاص پيدا كردند. من به 214 منتقل شدم و دوره 35 ساعته ترانزيشن اين بالگرد را گذراندم. پس از اتمام اين دوره، ما طبق دستور به پايگاه كرمانشاه منتقل شديم.

     

    خاطرم هست، ما نخستين گروه از خلبانان بوديم كه وارد پايگاه كرمانشاه شديم. پايگاه هنوز كاملا عملياتي نشده بود؛ به عنوان مثال،‌جاده هاي درون پايگاه را هنوز آسفالت نكرده بودند. ماموريت ما در آن زمان، انتقال بالگرد هاي 214 وارداتي از اصفهان به كرمانشاه بود. تعدادي بالگرد هم به صورت قطعات بزرگ وارد شركت پنها شده و در آن جا مونتاژ مي شد. تعدادي بالگرد 214 نيز كه در پنها مونتاژ شده بود را به كرمانشاه آورديم. دوستان ما در كبرا نيز همين كار را كردند تا اينكه سازمان رزم كرمانشاه از لحاظ استعداد بالگردي تكميل شد.

     

     

    -   در بحث جنگ،‌سوال مهمي مطرح است؛ با توجه به كيفيت وظايف محوله، اگر هوانيروز پركارترين و موفق ترين يگان نيروهاي مسلح نباشد، بدون شك يكي از آنهاست و اين مشاركت در جنگ را به صورت موفقيت آميز تا عمليات مرصاد كه آخرين نبرد عمده 8 سال دفاع مقدس محسوب مي شود ادامه داد. به نظر شما موفقيت هوانيروز مرهون چه عواملي است؟!

     

    به نظر من مهمترين علت موفقيت هوانيروز در جنگ، جوان بودن نيروها، اعم از فني و خلبان بود. نسل اول خلبانان هوانيروز كه بنده هم جزء آنها بودم، در آغاز جنگ حدود 27 سال سن داشتيم. البته در اين بين،‌خلبانان جديدتر، كم سن و سال تر هم بودند و دنيا ديد كه هوانيروز با اين نيروهاي جوان چه غوغايي به پا كرد.

     

    بچه ها همگي جوان بودند و سر پرشوري داشتند. در آخرين ماه هاي حيات رژيم پهلوي، يك دوره فشرده به نام«MTT» را طي كرديم كه در واقع، شبيه سازي عمليات هاي واقعي جنگي بود و تاكتيك هايي در آن دوره آموختيم كه تا آن زمان سابقه نداشت؛ همانگونه كه عرض كردم، جوان بودن نيروها از يك طرف و كسب تجارب لازم در دوره هاي آموزشي MTT،‌سبب شدند كه خلبانان هوانيروز جسارت ورود تمام عيار به جنگ را در خود ببينند و در جنگ خودي نشان بدهند و به عبارتي، آموخته هاي خود را در ميدان هاي نبرد واقعي به كار گيرند.

     

     

     

    -   به دوره MTT،‌اشاره كرديد، در اين باره توضيح بدهيد كه دوره مزبور شامل چه نوع آموزش هايي بود؟

     

    سال 56، سه تيم از زبده ترين استاد خلبانان امريكايي كه ساعت پروازهاي فوق العاده اي داشتند به ايران آمدند. وظيفه اين اساتيد، آموزش جديدترين تاكتيك هاي نبرد براي خلبانان بالگردها بود.

     

    ما قبلا و در جريان آموزش هاي اوليه پرواز، تاكتيك هاي مختلفي  با 205 و  206 ديده بوديم اما در اين دوره جديد مي بايست در قالب«تيم هاي آتش»، به همراه بالگردهاي كبرا پرواز مي كرديم و تمرينات مان را به صورت مشترك انجام مي داديم؛ اين در حالي بود كه قبلا ما اصلا با هم پرواز تمريني نكرده بوديم.

     

    نقشه هاي جنگي در اطراف كرمانشاه پياده شد؛ مكان استقرار نيروهاي خودي، دشمن فرضي، پدافند دشمن فرضي و تمامي وضعيت هاي يك جبهه جنگ واقعي شبيه سازي شد و تمرينات سنگين، فشرده و خطرناك MTT آغاز گرديد.

     

    در اين دوره آموزشي كه قسمت اعظم آن در نواحي كوهستاني انجام شد، تمرينات بسيار موثر و در عين حال خطرناكي توسط بچه ها به اجرا در مي آمد.

     

    خاطرم هست در قسمتي از دوره MTT، مي بايست پرواز Nap Of  The Earth را تمرين مي كرديم. در اين مرحله ما بايد در سرعت هاي مختلف(بيشتر در سرعت هاي بالا)، ارتفاعات را در فاصله زماني بسيار كم، به صورت سينه مال طي مي كرديم؛ يعني در بالاي دشت و نرسيده به كوه، ارتفاع 10 پا را تنظيم كرده و با رسيدن به كوه، به صورت سينه مال، با كمي كاهش سرعت، همين ارتفاع را حفظ كرده و كوهستان را رد مي كرديم. اين مانور يكي از مانورهاي بسيار خطرناك بود؛ خطرناك از اين لحاظ كه مثلا در حين پرواز سينه مال در شيب ارتفاعات، اگر به هر علتي، موتور دچار نقص فني مي شد، با توجه به ارتفاع بسيار پايين از سطح زمين، هيچ فرصتي براي بازيابي بالگرد وجود نداشت و سقوط و كشته شدن نفرات درون بالگرد حتمي بود؛ در مجموع مهارت هاي بسيار موثر و كارآمدي را به تمامي خلبانان 214 و كبرا آموزش دادند.

     

    همزمان دو تيم قوي از كارشناسان متخصص، آموزش نفرات فني را از لحاظ نحوه فعاليت در شرايط واقعي جنگ به عهده گرفتند. چگونگي سوخت زدن و تجهيز پرنده به مهمات، نحوه موتورشويي در منطقه، و دهها مورد ديگر.

     

    در آخر دوره كه تقريبا تظاهرات ضد رژيم نيز آغاز شده بود،‌به ارزيابي خلبانان اختصاص پيدا كرد؛ در آن مرحله، استاد خلبانان طرح يك نقشه جنگي را ريختند. به اين صورت كه محل استقرار نفرات پياده و قواي زرهي خودي و دشمن مشخص شد. مكان قرارگيري پدافند تعيين گرديد. نقطه اي كه مي بايست نفرات زميني را«هلي برن» مي كرديم مشخص شد و در كل يك ميدان نبرد واقعي را براي ما ترسيم كردند. در روز امتحان، آنها همگي از روي زمين شاهد عملكرد خلبانان بودند و بچه ها نيز واقعا به خوبي از پس امتحان برآمدند. پس از پايان امتحان به علت عملكرد خوب نفرات، جشني در پايگاه كرمانشاه برگزار شد.

     

    esfehani1.jpg

     

    -   شما پس از پايان آموزش خلباني، خدمت خود را در پايگاه كرمانشاه آغاز كرديد. از وسعت پوشش رزمي اين پايگاه بفرماييد؟

     

    با توجه به نزديكي اين پايگاه به مرز از يك طرف و بزرگي سازمان رزم و استعداد تجهيزاتي و نفراتي آن از طرف ديگر، پوشش گستره وسيعي از نوار مرزي كه از شمال غرب كشور آغاز شده و تا مرز تلاقي دو استان ايلام و خوزستان امتداد مي يافت، به پايگاه كرمانشاه واگذار شده بود. در نتيجه اين گستردگي فوق العاده شعاع عملياتي و به منظور ايجاد پوشش موثر در طول مرز، با شروع جنگ تحميلي، بچه ها به اكيپ هاي متعددي تقسيم شده و هر اكيپ به نقطه به خصوصي اعزام و در آنجا مستقر گرديد. مثلا يك تيم آتش سنگين به پادگان«ابوذر» كه محل استقرار يكي از تيپ هاي لشكر 81 زرهي كرمانشاه بود اعزام شد. تيم ديگري به ايلام فرستاده شد و در«تنگه قوچعلي» مقر خود را بر پا كردند و به همين ترتيب تيم هاي مختلف در سراسر اين نوار كه به پايگاه كرمانشاه اختصاص داشت اعزام شدند. من نيز در قالب يك تيم آتش سنگين در پادگان ابوذر بودم. در ابتدا با توجه به اين كه در قسمت شمال غرب منطقه كاملا كوهستاني بود و عراق فعاليت خاصي از خود نشان نمي داد، تمركز نفرات به نواحي دشت مانند كه از قصر شيرين تا«دهلران» ادامه داشت اختصاص داده شد. در اين مناطق، ارتش عراق با توجه به اينكه مانع خاصي روبروي خود نمي ديد، به سرعت در حال پيشروي بود. در نتيجه، هوانيروز پس از استقرار، با قدرت تمام عليه ارتش عراق وارد عمل شد.

     

    همانطور كه همه مي دانيم، ماموريت هوانيروز در ماه هاي نخست، با توجه به كمبود اطلاعات شناسايي، انجام عمليات هاي«بكاو- بكش» بود كه نيازي به توضيح ندارد.

     


     

    -   براي ورود به مبحث جنگ، مي خواهم به ماه ها و روزهاي منتهي به 31 شهريور بپردازم! شرايط مرزها در آن دوره چگونه بود؟

     

    همانطور كه مي دانيد، با پيروزي انقلاب، عراق با ادعاي بازپس گيري حق خود، تجاوزهاي كوچك و بزرگي را تا زمان آغاز رسمي جنگ در سراسر نوار مرزي، ضد كشورمان انجام داد. اين دست درازي ها در تابستان 59 به اوج خود رسيده بود.

     

    به خاطر دارم در همان دوران، امير«ظهيرنژاد» كه در آن زمان سرهنگ بود و فرماندهي ارتش را به عهده داشت، براي نظارت از نزديك مرزها به پايگاه كرمانشاه آمد و قرار شد من گروه فرماندهان را براي ديد نزديك به سر پل ذهاب ببرم. در پادگان سر پل ذهاب كه فرود آمديم، يك سرگرد پياده كه از نفرات مرزباني بود، با سر و وضعي گرد و خاكي نزد فرماندهان آمد و با ارايه يك گزارش كامل و جامع، تحركات شديد و تجمع سنگين نفرات و تجهيزات عراقي را براي فرماندهان توضيح داد اما هشدارهاي وي به گوش آنها كارگر نبود زيرا فرماندهان هنوز تصور قدرت تئوريك و شعاري ارتش در زمان شاه را در سر داشتند و به هيچ وجه نابساماني آن زمان ارتش و به خصوص نيروي زميني را وارد محاسبات خود نمي كردند. به همين دليل،‌فكر حمله صدام به ايران، اصلا به ذهن آنها خطور نمي كرد. آشفتگي و درگيري در مرزها شدت يافت تا اين كه در روز 31 شهريور، صدام به كشورمان حمله كرد.

     

     

     

    -         از روز نخست جنگ برايمان بگوييد؟

     

    قبل از آغاز جنگ غايله كردستان در جريان بود و نفرات كومله به شدت جاده ها را ناامن كرده بودند. در اين برهه، نيروهاي ارتش و سپاه با استقرار در مواضع مناسب مشرف به جاده ها، امنيت را تا حدود زيادي به جاده هاي كرمانشاه و كردستان بازگرداندند.

     

    در نزديكي پايگاه كرمانشاه نيز براي تامين جاده كرمانشاه به كامياران، نفرات تيپ هوابرد، تقريبا به استعداد يك گروهان، بر روي تپه اي به نام تپه«گازرخاني» مسلط به جاده مستقر شده بودند. وظيفه 214 كرمانشاه، رساندن مهمات و آذوقه به اين رزمندگان بود. به اين صورت كه هر روز پس از اتمام ساعت خدمت خلبانان و كروچيف هاي1 تعيين شده براي آن روز، محموله را به سمت ارتفاعات محل استقرار«كلاه سبزها» مي بردند.

     

    روز 31 شهريور حدود ساعت 13:45، من و كمك خلبانم آقاي«عبدا... نوروزي» به عنوان آماده، قرار بود در نوبت اول، جيره خشك و در نوبت دوم بشكه هاي پر از آب را براي رزمندگان هوابرد به صورت اسلينگ2 ببريم.

     

    جيره خشك، ساعتي قبل در درون بالگرد چيده شده و آماده بود. من و كمك خلبان، ضمن كسب اجازه از برج، موتور را روشن كرديم و آماده حركت شديم. بالگرد را به ابتداي باند هدايت كرده و آماده بوديم كه پرواز را آغاز كنيم كه ديديم به طور كاملا ناگهاني، 4 فروند هواپيما در خط افق ظاهر شدند! وضعيت به اين صورت بود كه بالگرد ما در ابتداي باند بود و آنها از انتهاي باند در حال حركت به سمت ما بودند!

     

    بلافاصله به كمك گفتم:«اين هواپيماها اينجا چكار مي كنند؟!» كه همزمان صداي بمباران جنگنده هاي عراقي كه روي پاركينگ بالگردها انداخته بودند به گوش رسيد و ما گرد و خاك مهيب ناشي از انفجارهاي متعدد را به وضوح مي ديديم. بلافاصله، به دليل غافلگيري شديد، به جاي اين كه سمت غرب برويم و محموله را به دست نيروها برسانيم،‌به سمت راست يعني سمت بيستون بالگرد را چرخانده و به سرعت از محل دور شديم!

     

    به هيچ وجه باورمان نمي شدكه هواپيماهاي عراقي پايگاه را بمباران كرده اند. يك فروند از آنها پس از انجام بمباران به دنبال ما و به سمت بيستون آمد و پس از آنكه نتوانست ما را پيدا كند، يك بمب نيز در آن جا انداخت! در مسير پروازمان به سمت بيستون، من و كمكم صحبت هاي زيادي مبني بر اين كه اين هواپيماها از كجا آمده اند و چرا بمباران مي كردند، نموديم. خلاصه با سوال هاي بي پاسخ زيادي به پليس راه كرمانشاه رسيديم و با خود گفتيم:«اين جا از همه جا امن تر است، همين جا فرود مي آييم تا ببينيم چه خبر شده!»

     

    درون پاسگاه چند افسر و درجه دار بودند كه به سمت ما آمدند. از آنها سوال كرديم چه اتفاقي افتاده؟! كه آنها نيز با حدس و گمان اين كه نيروي هوايي كودتا كرده! از اخبار واقعي اظهار بي اطلاعي كردند. بالگرد را خاموش كرديم و از پاسگاه با عمليات پايگاه تماس گرفتيم كه آنها نيز از كم و كيف دقيق قضيه بي اطلاع بودند.

     

    حدود يك ربع بعد كه تماس گرفتيم، گفتند:«عراق حمله كرده و وضعيت سفيد است. مي توانيد به پايگاه برگرديد». ما نيز در حالي كه آذوقه بچه هاي هوابرد را به دست آنها نرسانده بوديم، به پايگاه برگشتيم. روز بعد، براساس طرح«اسكرامبل»، تمامي بالگردها را از پايگاه خارج كرده و به اطراف كرمانشاه منتقل نموديم.

     

     

     

    -         به طرح اسكرامبل اشاره كرديد! آيا قبلا هم انجام اين طرح را تمرين كرده بوديد؟

     

    بله! اين طرح كه معني آن، خارج كردن سريع پرنده ها از پايگاه در مواقع اضطراري است، پيش از پيروزي انقلاب، به دفعات زياد و در اكثر موارد با هدف ايجاد آمادگي بالا براي نيروها  انجام شد.

     

    امريكايي ها روي اين مانور تاكيد بسيار زيادي داشتند؛ طرح هاي مختلفي براي اسكرامبل وجود داشت كه با صداهاي مختلف آژير، نوع اسكرامبل را به نيروها اعلام مي كردند؛ به اين صورت كه پس از به صدا در آمدن آژير، مشخص بود كه كدام خلبان با كدام كمك خلبان و كروچيف، كدام بالگرد و با چه شماره سريالي بايد به پرواز درآيند. با شنيدن آژير و تشخيص نوع اسكرامبل، خلبانان حتي محل استقرار پرنده ها را كه از قبل،‌در اطراف شهر تعيين شده بود، فهميدند.

     

    در شرايط اسكرامبل، ما نمي بايست حتي يك ثانيه تلف مي كرديم و بدون توجه به چك ليست هاي پرواز عادي، بايد سريع استارت زده و بلند مي شديم. در اين سري تمرينات،‌بچه هاي ما به ركورد يك دقيقه و سي ثانيه نيز دست پيدا كردند كه ركورد بسيار خوبي است. در نتيجه، پس از به صدا درآمدن آژير اسكرامبل، با گذشت 2 و يا حداكثر 3 دقيقه ديگر، بالگردي درون پايگاه مشاهده نمي شد. در روز يكم مهر ماه نيز با به اجرا در آمدن طرح اسكرامبل، پايگاه به سرعت تخليه شد تا بالگردها از بمباران هاي بعدي پايگاه توسط نيروي هوايي عراق مصون بمانند.

     

     

     

    -   شما جزو نفراتي بوديد كه به پادگان ابوذر منتقل شديد. درباره حماسه اي كه هوانيروز در روزهاي آغازين جنگ در اين پادگان و منطقه خلق كرد، توضيح بفرماييد؟

     

    بله! همانطور كه عرض كردم، عراق به سرعت پيشروي مي كرد و نيروهاي پادگان ابوذر نيز به اجبار عقب نشيني مي كردند. عراقي ها تقريبا به نزديكي شهر سرپل ذهاب رسيده بودند و علاوه بر رزمندگان، شهر را نيز زير آتش شديد توپخانه قرار داده بودند. به همين علت، سكنه اين شهر، همگي سرپل ذهاب را تخليه كرده بودند. تقريبا، تازه در پادگان ابوذر سرپل ذهاب مستقر شده بوديم كه دستور رسيد هرچه سريعتر بالگردها را برداشته و از منطقه عقب نشيني كنيد.

     

    با توجه به آن شور جواني، همدلي و صميميت حرفه اي بسيار عالي كه بين بچه ها حاكم بود، ما تصميم گرفتيم تا پاي جان بايستيم؛ يا كشته شويم يا نگذاريم شهر سرپل ذهاب و پادگان ابوذر سقوط كند. بلافاصله تيم هاي آتش سنگين و نيمه سنگين يورش خود را به سمت نفرات در حال پيشروي عراق آغاز كردند.

     

    همزمان با حمله هوانيروز به يگان هاي عراقي و تار و مار كردن آنها،‌رزمندگان تيپ ابوذر كه شاهد عمليات ما بودند، روحيه گرفتند و با جنگاوري مثال زدني، در برابر بعثي ها ايستادند.

     

    تركيب عمليات هاي موفق هوايي و پايمردي رزمندگان نيروي زميني نتيجه داد و انبوه نفرات، تانك ها، و نفربرهاي عراقي پشت تپه اي به نام«كورموش» زمينگير شدند و ديگر نتوانستند پيشروي كنند. بعدها متوجه شديم كه اگر ما ابوذر را تخليه مي كرديم و اين پادگان به دست بعثي ها مي افتاد، شرايط برايمان بسيار سخت مي شد. چون در اين پادگان مهمات و تجهيزات بسيار زيادي موجود بود كه در صورت سقوط پادگان به دست بعثي ها مي افتاد و ضربه اي سخت به بدنه نيروي زميني وارد مي آمد.

     

     

     

    -         آيا در طول جنگ، سانحه اي هم داشته ايد؟

     

    در حين انجام عمليات، به عنوان رسكيوي تيم كه مي بايست خود را به يگان عراقي بسيار نزديك مي كرديم، آنها به سمت بالگردها آتش سنگيني گشودند. از زمين و آسمان گلوله مي باريد و برخورد تركش توپ هاي زمانه اي در اين نوع عمليات ها به بدنه بالگرد امري بسيار عادي و معمولي بود.

     

    خاطرم هست، در عمليات«بازي دراز»، آتش پدافند زميني عراق به سمت بالگردها بسيار شديد بود. چند روزي از اين عمليات گذشت و هر روز كه ما به عمليات مي رفتيم، هنگام برقراري ارتباط با برج، نفري كه درون برج نشسته بود مداوم مي گفت:«راديوي بالگرد را بررسي كن! صدات قطع و وصل مي شه!» خلاصه ما يك مقدار با راديو كلنجار مي رفتيم و گويا درست شد.

     

    يك روز كه ديگر از دست قطع و وصل شدن ارتباط راديويي خسته شده بودم، يك  از نفرات اويونيك را داخل بالگرد آوردم تا ببينم مشكل از كجاست. وي نيز شروع به انجام آزمايش هاي مختلف كرد و هيچ اشكالي پيدا نكرد. گفت:«كلاهت را بده شايد مشكل از آن باشد». كلاه را كه بررسي كرديم، ديديم از كابل 6 رشته اي كه از كلاه به راديو متصل مي شود،‌رشته بريده شده!‌بلافاصله درون بالگرد رفتم و ديدم تركش توپ، زماني كه بالاي سرمان منفجر شده بود، از شيشه بالاي سر خلبان، موسوم به«Green House» وارد بالگرد شده و دو رشته از شش رشته را قطع نموده و همين قضيه باعث قطع و وصل شدن ارتباط مي شد! ناگفته نماند، همين سوانح ريز و قابل چشم پوشي، اگر با كمي تغييرات جزيي رخ مي داد، شايد به قيمت جان مان تمام مي شد؛ به فرض مثال، اگر تركش مزبور، چند سانتي متر اين طرف تر مي خورد، يعني از بغل همين كابل كه از كنار گردن به سوكت سقف متصل مي گرديد، رد مي شد، شاهرگ گردنم را قطع مي كرد.

     

     

     

    -         از عمليات«بازي دراز» خاطره اي تعريف كنيد؟!

     

    در اين عمليات، بالگرد 214 جناب فهيمي را روي يكي از ارتفاعات مورد اصابت قرار دادند. بالگرد همانجا فرود اضطراري كرد و يك بالگرد رسكيو آمد و خلبان و كمك خلبان را برداشت و به عقب آورد. در حالي كه كروچيف بالگرد گم شده بود، ما نيز همراه تيم برگشتيم. يك ساعت بعد اطلاع دادند كه نفرات روي قله، با سرنيزه به جان هم افتادند و جنگ با عراقي ها به جنگ تن به تن تبديل شده است!

     

    قرار شد يك فروند 214 با پشتيباني يك فروند كبرا، مهمات را به دست رزمندگان روي قله برسانند. من و اميني در بالگرد بل 214 و شهيد شيرودي و جناب عليپور در كبرا، از زمين بلند شديم. بالگرد پر از مهمات بود و هر لحظه كه سپري مي شد، صدها و هزاران گلوله توپ و خمپاره از هر دو طرف شليك مي شد. كافي بود يك تركش كوچك و داغ وارد كابين بالگرد شود. آن وقت ديگر اجساد ما نيز پيدا نمي شد. حالا مقصد كجاست؟! همان قله اي كه 214 فهيمي را يك ساعت پيش همانجا زدند!

     

    با رسيدن به قله،‌كبراها براي كور كردن آتش دشمن و ايجاد فضاي امن براي نشستن ما،‌آتش خود را متوجه عراقي ها نمودند. ما نيز بلافاصله در كنار 214 ساقط شده فهيمي كه در حال سوختن بود و آتش به ناحيه دم آن رسيده بود، نشستيم.

     

    مهمات كه پياده شد، كبراها گردش كردند و ما نيز بلافاصله منطقه را ترك نموديم. با كاهش ارتفاع، سمت دره را در پيش گرفتيم تا هرچه سريعتر از آتش عراقي ها دور شويم. با رسيدن به انتهاي دره، بعثي ها در دهانه خروجي آن، آنچنان ديواره آتشي درست كردند كه خروج از دره غير ممكن بود. گلوله هاي توپ هاي زماني نيز با توجه به قرارگيري ما در كف دره، به فاصله زيادي در بالاي سر ما منفجر مي شد و خطري را متوجه مان نمي كرد. شايد حدود 10 دقيقه، من و بالگرد همراهم روي هم در آسمان پرواز ايستا انجام مي داديم و راه فراري نه از بالا و نه از روبرو نداشتيم. پس از گذشت اين مدت،‌شهيد شيرودي در راديو گفت:«چرا نمي آييد؟!»

     

    با تشريح شرايط وخيم منطقه براي وي، دو فروند كبرا گردش كردند تا به پشتيباني آتش از ما بپردازند.

     

    كبراها وارد دره شدند و عراقي ها را كه به خود مشغول كردند، ما به سرعت از منطقه خارج شديم. در همان منطقه، كروچيف ما زخمي شد. گلوله كلاشينكف از شيشه وارد كابين شد و پوست سر وي را پاره كرد، طوري كه خون صورتش را فرا گرفت.

     

     

     

    -   با توجه به حجم آتش در برخي عمليات ها مانند«بازي دراز» كه فرصت را بسيار محدود مي نمود، نحوه تخليه مهمات در زمان هايي كه به صورت داخلي و نه بار خارجي حمل مي شد چگونه بود؟

     

    در زماني كه مهمات به صورت داخلي حمل مي شد، يك سري مهمات در كنار درب چپ و يك سري مهمات در كنار درب راست چيده مي شد و كروچيف بين اين دو رديف مهمات مي نشست.

     

    ناگفته نماند كه كروچيف براي آزادي عمل بيشتر، كلاه خود را كه كابل ارتباط راديويي با خلبان به آن متصل بود و به عبارتي جلوي دست و پاي وي را مي گرفت در مي آورد و كمك خلبان با فرياد دستورات لازم را به وي ابلاغ مي كرد.

     

    با رسيدن به نزديك ارتفاعات و يا هر محل تخليه مهمات،‌در زمان هايي كه آتش دشمن روي منطقه زياد بود، كروچيف هر دو درب چپ و راست را باز مي كرد و دوباره در وسط آنها قرار مي گرفت. بلافاصله پس از اين كه اسكيد بالگرد با زمين تماس پيدا مي كرد، كروچيف با يك لگد به راست، تمامي مهمات را تخليه مي كرد! در آن فرصت محدود كه هر لحظه خطر اصابت گلوله توپ يا خمپاره دشمن به بالگرد وجود داشت، ديگر مجال آن نبود كه مهمات به صورت منظم و جعبه، جعبه از بالگرد پياده شود.

     

     

     

    -         خاطره اي از pc-7 ، دشمن ديرين 214 بفرماييد!

     

    در عمليات«قادر» كه در غرب«اشنويه» انجام شد، هوانيروز يك تيم سنگين آتش را براي پشتيباني از نيروي زميني به منطقه فرستاد. در اين عمليات، كردهاي متحد ما هم حضور داشتند.

     

    در منطقه عملياتي قادر كه تماما ارتفاعات بود و كوهستاني،‌بار عظيم پشتيباني آذوقه و مهمات، و... تخليه مجروح و اعزام نيروي پياده به عهده هوانيروز بود. دو نقطه در اين منطقه جزو خطرناك ترين مناطق پرواز محسوب مي شد كه بچه ها اسم آنها را گذاشته بودند«حياط» و «تخته سنگ»!

     

    اين دو نقطه در واقع شكارگاه PC-7 محسوب مي شد؛‌يعني به محض اين كه 214ها به اين دو نقطه نزديك مي شدند، سر و كله PC-7 پيدا مي شد. من در آن جا دو بار با اين هواپيماهاي ملخدار سرشاخ شدم كه هر دو بار نيز با انجام شيرجه ها و مانورهاي متعدد توانستم از چنگ آنها فرار كنم.

     

    با اين حال آنها موفق شدند چند بار بچه هاي ما را مورد هدف قرار دهند كه خوشبختانه در هيچ كدام از اين موارد، به بچه ها آسيبي وارد نيامد. در يكي  از آنها، بالگرد 214 جناب رفيعي را روي تخته سنگ زدند و وي همانجا فرود اضطراري كرد و بالگرد رسكيو، آنها را از منطقه تخليه نمود.

     

    بچه هاي فني با مشكلات فراوان، شبانه به تخته سنگ رفتند و بالگرد را آماده پرواز نمودند. صبح اول وقت، يكي از خلبانان آزمايشگر بلافاصله خود را به تخته سنگ رساند و بدون اتلاف وقت، بالگرد را استارت زد و آن را به پايگاه باز گرداند.

     

    در آن منطقه ما دچار مشكلات عديده اي بوديم. چون ارتفاع منطقه عملياتي از سطح دريا تقريبا بالا بود، بالگردها به خصوص كبراها در آنجا با محدوديت مهمات قابل حمل مواجه بودند، يعني با توجه به ارتفاع بالاي منطقه،‌توان خروجي موتور كاهش پيدا كرده و در نتيجه ميزان مهمات قابل حمل كبرا نيز پايين آمده بود و بنابراين قدرت آتش آن نيز به شدت كم مي شد.

     

    در مجموع، با اينكه در غرب تلفات جاني از PC-7 نداشتيم، تجربيات بسيار ارزنده اي از مقابله با اين هواپيما كسب كرديم كه اميدواريم اساتيد خلبانان كنوني هوانيروز موفق به انتقال اين تجربيات ارزنده به نسل جوان بشنوند.

     

     

     

    -   در دوران جنگ تحميلي، در كنار دهها نوع ماموريتي كه براي 214 تعريف شده، رسكيو يكي از شاخص ترين آنهاست. از اهميت رسكيو براي يك يگان پروازي بگوييد!

     

    من در حدود 10 سال فرمانده تيم رسكيوي پايگاه كرمانشاه بودم؛‌در اين تيم 12 نفره، خلبانان و حتي ما، امور رسكيوي پايگاه را انجام مي داديم.

     

    رسكيو در واقع مهمترين ركن پروازي يك پايگاه هوايي است به طوري كه بر اساس قوانين، اگر رسكيو به هر علتي آماده نبود، نبايد هيچ پروازي، حتي پروازهاي اضطراري و مهم نظير VIP صورت گيرد؛ زيرا بلند شدن بالگرد دست خودش است اما پايين آمدنش اين طور نيست. بارها و بارها پيش آمده است كه يك بالگرد از زمين بلند شده و هنوز از پايگاه خارج نشده، در انتهاي باند به زمين برخورد نموده. در اين نوع اتفاقات است كه اهميت رسكيو بيش از پيش مشخص مي شود.

     

    -   با توجه به اينكه سرپل ذهاب شهري گرمسير است و 214 سامانه تهويه هواي ندارد، با گرماي هوا چه مي كرديد؟

     

    همانطور كه شما اشاره كرديد، 214 برخلاف بالگرد كبرا كه يك سامانه تهويه هواي بسيار قدرتمند و كارآمد دارد، هيچ سامانه خنك كننده و تهويه هوايي دراختيار ندارد. در فصل تابستان سرپل ذهاب، همين كه وارد بالگرد مي شديم، دما سنج عدد 50 درجه سانتيگراد را نشان مي داد. با ورود به بالگرد، كلاه خلبان آنقدر داغ بود كه ما تا چند دقيقه پس از پرواز كه آن را جلوي ورودي هوا به كابين مي گذاشتيم تا خنك شود، نمي توانستيم از شدت داغي آن را روي سر بگذاريم. در جنوب،‌حتي شرايط سخت تر بود؛ يعني خلبانان كبرا نيز چند دقيقه صبر مي كردند تا كلاه خنك شود و سپس آن را سر مي كردند.

     

     

    ادامه دارد...