<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[انجمن گنج جنگ - تمامی انجمن ها]]></title>
		<link>http://ganjejang.com/forum/</link>
		<description><![CDATA[انجمن گنج جنگ - http://ganjejang.com/forum]]></description>
		<pubDate>Mon, 21 May 2012 00:59:32 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[ویژه نامه ارتش در خرمشهر - قسمت اول-نیروی زمینی]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1300</link>
			<pubDate>Sun, 20 May 2012 20:50:13 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1300</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0">با تبریک به شما دوستان عزیز قسمت اول این وِیژه نامه که مربوط به نیروی زمینی ارتش میباشد، پس از روزها تلاش(که در آخر تمام نفراتی که مارا در این ویژه نامه یاری کردند نام برده میشوند) در وبسایت اصلی قرار گرفت. از شما تقاضا داریم نظرات خود را در زیر ویژه نامه در وبسایت اصلی گنج جنگ حتما درج بفرمایید. به  لینک زیر برای دیدن این ویژه نامه مراجعه فرمایید</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0">با تبریک به شما دوستان عزیز قسمت اول این وِیژه نامه که مربوط به نیروی زمینی ارتش میباشد، پس از روزها تلاش(که در آخر تمام نفراتی که مارا در این ویژه نامه یاری کردند نام برده میشوند) در وبسایت اصلی قرار گرفت. از شما تقاضا داریم نظرات خود را در زیر ویژه نامه در وبسایت اصلی گنج جنگ حتما درج بفرمایید. به  لینک زیر برای دیدن این ویژه نامه مراجعه فرمایید</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span><br />
<span style="font-size: 14pt;"><font color="#7030a0"><br />
</font></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات جنگی شهید سرلشگرخلبان مصطفی اردستانی (13]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1299</link>
			<pubDate>Sun, 20 May 2012 10:42:04 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1299</guid>
			<description><![CDATA[در نزدیکی "رواندوز" درمیان دره های عمیق و پیچ در پیچ ارتفاعات این منطقه 3دهنه پل مهم و استراتژیک وجود داشت که اگر منهدم میشد ضربه مهلکی برای عراق به حساب می آمد ولی بخاطر وضعیت خاص منطقه علیرغم حملات پی در پی جنگنده ها انهدام آنها میسر نشده بود.<br />
چهارم آبان1359 من و "سرگرد آغاسی" ماموریت یافتیم تا یکی ازاین پلهای مهم را بمباران کنیم. هواپیماهای خود را وارسی کردیم همه چیز طبق برنامه بود سوار شدیم و به سمت هدف به پرواز درآمدیم.<br />
به نقطه مورد نظر و چشمان کاوشگر خود را به دره های عمیق و سنگلاخی دوخته بودیم تا شاید پل را بیابیم. بالای منطقه کمی جولان دادیم اما از پل خبری نبود. با جستجوی بیشتر پل را یافتیم و برای حمله به آن هواپیماها را در وضعیت مطلوب قرار دادیمموقعیت پل از لحاظ جغرافیایی در محلی بود که انهدام آن به وسیله هواپیما امکان پذیر نبود. بهرحال چون ماموریت ما همانجا تعیین شده بود بمبهایمان را بطرف پل رها ساختیم. بمبها نزدیکیهای پل فرود آمد اما به پل اصابت نکرد.<br />
بیست و نهمین پرواز جنگی ام را در ششم آبان1359 بهمراه "سرگرد شریفی راد" انجام دادم.<br />
در این روز ماموریت داشتیم پل راه آهن را در 20مایلی جنوب کرکوک منهدم کنیم. در ارتفاعات زیاد بسوی هدف پیش میرفتیم که بین راه آهن و جاده رادار متحرکی را دیدم که به نظرم رسید رادار سایت موشک سام باشد. بلافاصله لیدر را در جریان قرار دادم تا در موقع برگشت تغییر مسیر داده و از دید رادار دشمن در امان بمانیم. برفراز پل مورد نظر رسیدیم قطاری را دیدم که تازه از روی پل گذشته بود. برای یک لحظه تصمیم گرفتم قطار را مورد هدف قرار دهم ولی چون باید طبق نقشه عمل میکردم از این کار منصرف شدم و برای انهدام پل وضعیت گرفتم و پل را زدم. لیدر دسته نیز همزمان با من بمبهایش را روی پل خالی کرد و هر دو باهم در مسیر بازگشت قرار گرفتیم.<br />
برای دور ماندن از دید راداری که دیده بودیم مسیر را تغییر دادیم. در مسیر بازگشت یک منبع بزرگ سوخت توجه مارا جلب کرد. احتمال دادیم برای ماموریتهای بعدی هدف مناسبی باشد. با لیدر صحبت کردم و قرار شد وقتی به پایگاه رسیدیم به پست فرماندهی خبر بدیم تا انهدام آن محل در برنامه های بعدی قرار گیرد.<br />
وقتی به سلامت هواپیماهارا روی باند نشاندیم و در آشیانه پارک کردیم به پست فرماندهی رفتیم به محض اینکه موضوع را با فرمانده در میان گذاشتیم یک دسته 4فروندی را مامور انهدام همان منابع سوخت کرد. دراین ماموریت سرگرد شریفی راد لیدر دسته بود و من شماره2 و دو تن دیگر از دوستان به نامهای "حسین پور" و "باقر" افراد دیگر این دسته بودند.<br />
دسته جمعی به سوی هدف سمت گرفتیم وقتی نزدیکیهای مرز رسیدیم و قصد ورود به آسمان عراق را داشتیم ناگهان موتور راست هواپیمای من خاموش شد. در این حالت ادامه ماموریت چندان عاقلانه به نظر نمیرسید زیرا هواپیما قدرت مانورش کم میشود و هر آن ممکن است طعمه خوبی برای ضدهوایی دشمن باشد از اینرو سالم برگرداندن هواپیما را بر اجرای ماموریت ترجیح دادم و با اجازه لیدر دسته بمبهایم را در همان جا فرو ریختم و راه بازگشت به پایگاه را درپیش گرفتم هرچند فرود در چنین وضعیتی که یک موتور را از دست داده بودم خالی از خطر نبود ولی با توکل به ذات حق تعالی هواپیما را سالم روی باند پروازی قرار دادم.<br />
دوستان هم پروازی به محل مورد نظر حمله بردند و سالم بازگشتند و در مسیر برگشت تیپ گسترش یافته ای را در نزدیکی سد دوکان دیده بودند که قرار شد فردا به آن نقطه حمله کنیم ولی به دلیل خرابی هوا این ماموریت به روزی دیگر موکول شد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در نزدیکی "رواندوز" درمیان دره های عمیق و پیچ در پیچ ارتفاعات این منطقه 3دهنه پل مهم و استراتژیک وجود داشت که اگر منهدم میشد ضربه مهلکی برای عراق به حساب می آمد ولی بخاطر وضعیت خاص منطقه علیرغم حملات پی در پی جنگنده ها انهدام آنها میسر نشده بود.<br />
چهارم آبان1359 من و "سرگرد آغاسی" ماموریت یافتیم تا یکی ازاین پلهای مهم را بمباران کنیم. هواپیماهای خود را وارسی کردیم همه چیز طبق برنامه بود سوار شدیم و به سمت هدف به پرواز درآمدیم.<br />
به نقطه مورد نظر و چشمان کاوشگر خود را به دره های عمیق و سنگلاخی دوخته بودیم تا شاید پل را بیابیم. بالای منطقه کمی جولان دادیم اما از پل خبری نبود. با جستجوی بیشتر پل را یافتیم و برای حمله به آن هواپیماها را در وضعیت مطلوب قرار دادیمموقعیت پل از لحاظ جغرافیایی در محلی بود که انهدام آن به وسیله هواپیما امکان پذیر نبود. بهرحال چون ماموریت ما همانجا تعیین شده بود بمبهایمان را بطرف پل رها ساختیم. بمبها نزدیکیهای پل فرود آمد اما به پل اصابت نکرد.<br />
بیست و نهمین پرواز جنگی ام را در ششم آبان1359 بهمراه "سرگرد شریفی راد" انجام دادم.<br />
در این روز ماموریت داشتیم پل راه آهن را در 20مایلی جنوب کرکوک منهدم کنیم. در ارتفاعات زیاد بسوی هدف پیش میرفتیم که بین راه آهن و جاده رادار متحرکی را دیدم که به نظرم رسید رادار سایت موشک سام باشد. بلافاصله لیدر را در جریان قرار دادم تا در موقع برگشت تغییر مسیر داده و از دید رادار دشمن در امان بمانیم. برفراز پل مورد نظر رسیدیم قطاری را دیدم که تازه از روی پل گذشته بود. برای یک لحظه تصمیم گرفتم قطار را مورد هدف قرار دهم ولی چون باید طبق نقشه عمل میکردم از این کار منصرف شدم و برای انهدام پل وضعیت گرفتم و پل را زدم. لیدر دسته نیز همزمان با من بمبهایش را روی پل خالی کرد و هر دو باهم در مسیر بازگشت قرار گرفتیم.<br />
برای دور ماندن از دید راداری که دیده بودیم مسیر را تغییر دادیم. در مسیر بازگشت یک منبع بزرگ سوخت توجه مارا جلب کرد. احتمال دادیم برای ماموریتهای بعدی هدف مناسبی باشد. با لیدر صحبت کردم و قرار شد وقتی به پایگاه رسیدیم به پست فرماندهی خبر بدیم تا انهدام آن محل در برنامه های بعدی قرار گیرد.<br />
وقتی به سلامت هواپیماهارا روی باند نشاندیم و در آشیانه پارک کردیم به پست فرماندهی رفتیم به محض اینکه موضوع را با فرمانده در میان گذاشتیم یک دسته 4فروندی را مامور انهدام همان منابع سوخت کرد. دراین ماموریت سرگرد شریفی راد لیدر دسته بود و من شماره2 و دو تن دیگر از دوستان به نامهای "حسین پور" و "باقر" افراد دیگر این دسته بودند.<br />
دسته جمعی به سوی هدف سمت گرفتیم وقتی نزدیکیهای مرز رسیدیم و قصد ورود به آسمان عراق را داشتیم ناگهان موتور راست هواپیمای من خاموش شد. در این حالت ادامه ماموریت چندان عاقلانه به نظر نمیرسید زیرا هواپیما قدرت مانورش کم میشود و هر آن ممکن است طعمه خوبی برای ضدهوایی دشمن باشد از اینرو سالم برگرداندن هواپیما را بر اجرای ماموریت ترجیح دادم و با اجازه لیدر دسته بمبهایم را در همان جا فرو ریختم و راه بازگشت به پایگاه را درپیش گرفتم هرچند فرود در چنین وضعیتی که یک موتور را از دست داده بودم خالی از خطر نبود ولی با توکل به ذات حق تعالی هواپیما را سالم روی باند پروازی قرار دادم.<br />
دوستان هم پروازی به محل مورد نظر حمله بردند و سالم بازگشتند و در مسیر برگشت تیپ گسترش یافته ای را در نزدیکی سد دوکان دیده بودند که قرار شد فردا به آن نقطه حمله کنیم ولی به دلیل خرابی هوا این ماموریت به روزی دیگر موکول شد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شوک]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1298</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 23:51:01 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1298</guid>
			<description><![CDATA[امشب بعد از نوشتن مقاله گردان144 تصمیم گرفتم سری به فیس بوکم بزنم ببینم چه خبره و ذهنم طبق معمول درگیر بود که ناگهان پیغامی را روی صفحه فیس بوکم دیدم که نام ارسال کننده آن حصین علی مازندرانی بود!!!! تعجب کردم و بی درنگ یاد قهرمان بزرگ فریدون علی مازندرانی افتادم پیغام را باز کردم.<br />
با دیدن پیغام نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی این شخص کسی نبود جز فرزند برومند فریدون علی مازندرانی من هیچ توضیحی برای پیغام ایشون نمیتوانم بدم و از آنجائیکه همه شما در آن سهیم هستید تصمیم گرفتم که آن پیغام را به شما هم نشان دهم .<br />
مطمئنم که این پیغام به همه ما نیر و انرژی مصاعفی خواهد بخشید که در راهی که با هم در آن قرار داریم بیشتر تلاش کنیم<br />
<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><hr />
ضمنا من از ایشان خواهش کردم که سلام و درود تمام اعضاء سایت گنج جنگ را به پدر بزرگوار و قهرمانشان برسانند]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[امشب بعد از نوشتن مقاله گردان144 تصمیم گرفتم سری به فیس بوکم بزنم ببینم چه خبره و ذهنم طبق معمول درگیر بود که ناگهان پیغامی را روی صفحه فیس بوکم دیدم که نام ارسال کننده آن حصین علی مازندرانی بود!!!! تعجب کردم و بی درنگ یاد قهرمان بزرگ فریدون علی مازندرانی افتادم پیغام را باز کردم.<br />
با دیدن پیغام نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم نه از ناراحتی بلکه از خوشحالی این شخص کسی نبود جز فرزند برومند فریدون علی مازندرانی من هیچ توضیحی برای پیغام ایشون نمیتوانم بدم و از آنجائیکه همه شما در آن سهیم هستید تصمیم گرفتم که آن پیغام را به شما هم نشان دهم .<br />
مطمئنم که این پیغام به همه ما نیر و انرژی مصاعفی خواهد بخشید که در راهی که با هم در آن قرار داریم بیشتر تلاش کنیم<br />
<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><hr />
ضمنا من از ایشان خواهش کردم که سلام و درود تمام اعضاء سایت گنج جنگ را به پدر بزرگوار و قهرمانشان برسانند]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهید محمدرضا نمکی شهید مظلوم هوانیروز]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1297</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 17:44:47 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1297</guid>
			<description><![CDATA[من سرهنگ خلبان عباس شریفی هستم خلبان هوانیروز  و یکی از دوستان نزدیک شهید محمدرضا نمکی, آخرین هم پروازیش هم در آخرین ماموریت من بودم. پیش از این زیاد با هم پرواز کرده بودیم. پرواز آخر رو هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم. رضا شهید شده و از این دنیا رفته انسان نمیتونه از حقیقت گریزون باشه هرچی درباره اون میگم عین حقیقته. رضا یک خلبان جنگنده هلیکوپتر کبرا بود و یک انسان به تمام معنا آزاده بود و یک مسلمون متعهد که تو نمازش ریا نداشت و همه کارهاش فقط بخاطر خدا بود.<br />
رضا مهره ای بود که همه روش حساب میکردند ورزیده, متبحر, متخصص و بویژه دلسوز. از این نظر میگویم دلسوز که تا زمانی که از برخورد دقیق موشک به هدف اطمینان پیدا نمیکرد شلیک نمیکرد. من بارها و بارها در عملیاتهای مختلف این دلسوزی را از او دیده بودم.<br />
رضا در تمام سالهای جنگ بغیر از یک وقفه دو ساله (به جرم ناکرده خیانت به زندان افتاد و تا مرز اعدام هم رفت) همیشه در پرواز و جبهه بود. از اولین روز جنگ تا نیمه دیماه همان سال در عملیاتهای شناسایی-رزمی هوانیروز در مناطق آشوب زده و جنگ با اشرار بطور مستقیم شرکت داشت. بی مهابا با اشرار روبرو میشد و انگشت به ماشه میبرد همیشه این جمله ورد زبانش بود:<br />
- این وطن فروشان را باید قلع و قمع کنیم. بیگانه بیگانه است حتی اگر آشنا باشد. اینها قابل اعتماد نیستند قدرت اگر دستشان بیفتد مردم را قتل عام میکنند.<br />
از نیمه دوم دیماه در محور کرخه نور رضا بود و هوانیروز و لشگر16زرهی قزوین, بهمن ماه هم یاریگر تیپ37 شیراز بود. اردیبهشت سال بعد همپای لشگر92زرهی اهواز بر فراز ارتفاعات الله اکبربا دشمن میجنگید و در آبانماه همان سال در عملیات فتح المبین و فتح بستان با مزدوران عراقی در نبرد بود.<br />
رضا قربانی شد بدجوری هم قربانی شد ناخواسته و بیگناه در دامی افتاد که خودش هم نمیدونست. چند روزی از عملیات فتح المبین نگذشته بود که بهش گفتن باید به اصفهان برگرده . اول فکر میکرد اتفاقی برای خانواده اش افتاده اما وقتی مطمئن شد که چنین چیزی نیست  عصبی شد و فریادش به آسمان رفت که جنگه و باید بمونه. ماهم متعجب شده بودیم و نمیدونستیم موضوع چیه هرچه پافشاری کرد فایده ای نداشت و سراجام مجبور شد برگرده . عملیات که تموم شد و به اصفهان برگشتیم از خبر دستگیری رضا یکه خوردیم. شایعات زیاد بود و هرکس چیزی میگفت . بعضی میگفتن جزو دسته ای بوده که میخواستن علیه نظام کودتا کنن!!!!!!! رضا و کودتا؟؟!!!! اصلا با عقل جور در نمی اومد هیچکدام از ما باور نمیکردیم. به ویژه من که با روحیه رضا کاملا آشنا بودم. رضا با اون تعصب و غیرتی که تو جبهه ها نشون میداد و با آن سابقه مبارزاتی که قبل از انقلاب داشت بقول بچه ها "اینکار به گروه خونش نمیخورد".<br />
زمان زمان جنگ بود و موقعیت کشور هم بسیار حساس و نمیشد از کنار چنین مسئله مهمی بسادگی عبور کرد. آخر خبردار شدیم که رضا بدون کوچکترین گناهی در ارتباط با کودتایی که بنی صدر در راس آن قرار گرفته بود دستگیر شده.<br />
اثبات بیگناهی رضا بچه هارو خیلی خوشحال کرد. بعد از مدتی دوباره به خدمت برگشت اما با اینکه بیگناهیش اثبات شده بود اجازه پرواز نداشت و مسئولیتی به او واگذار نمیکردند. توی این روزها بیشتر وقتها به اتاق من می آمد و درد دل میکرد. از روزهایی که در زندان گذرانده بود و از غم نداشتن فرزند میگفت.یکروز دیدیم رضا با چندتا جعبه شیرینی با خوشحالی وارد پایگاه شد و درحالیکه صدای خنده اش فضای گردان رو پر کرده بود شیرینی هارو بین بچه ها تقسیم کرد. بالاخره فرزندش به دنیا آمده بود و او صاحب یک دختر شده بود و نام او را سبا گذاشته بود.<br />
تولد سبا برایش خیلی خوش یمن بود چون درست چند روز بعد از آن موانع پرواز رضا هم رفع شد. روزی که اعلام شد ستوان نمکی از تمام اتهامات مبرا شده و مجاز به پرواز میباشد رضا خودش بجای هلیکوپتر داشت پرواز میکرد. از قضا برائت رضا درست با عملیات خیبر همزمان شد و او دوباره توانست به جبهه پرواز کند. در اون عملیات هم من با او هم پرواز بودم. <br />
شبها که دور هم جمع میشدیم رضا بود که همیشه با تعریف از خاطرات زندان و تولد سبا سرگرممان میکرد. بیشترین رنج رضا مال زمانی بود که با قساوت, کینه و حسادت قصد داشتند اون رو شریک جرم خود کنن.<br />
عملیات خیبر که تموم شد به اصفهان برگشتیم ولی رضا دوباره در اردیبهشت ماه 1367 داوطلبانه به جبهه رفت. اینبار ماموریتش در ارتفاعات کله قندی پنجوین در غرب کشور بود. اونجا خیلی رشادت به خرج داد و تعداد زیادی از تانکها و افراد دشمن را به آتش و خون کشید.<br />
ماموریت پنجم رضا یکماه طول کشید و به سلامتی برگشت. او در استراحت ماموریت بود که من عازم منطقه جنوب شدم . اون موقع گروه پرواز هوانیروز در منطقه دارخوین مستقر بود درست بخاطر دارم سوم خرداد ماه 1367بود. دو هفته از ماموریت من گذشته بود که کمک پروازم خلبان "امیر فتاح" دچار بیماری قلبی شد و به دلیل حاد بودن بیماری بنا به تشخیص پزشک مجاز به پرواز نبود و باید به اصفهان برمیگشت. با رفتن امیر فتاح نیاز مبرم به خلبان کبرا بویژه موشک زن "تاو" داشتیم.<br />
ناچار از منطقه با پایگاه مسجدسلیمان اصفهان تماس گرفتم از قضا خود ستوان نمکی گوشی را برداشت پس از شنیدن حرفهای من گفت:<br />
- عباس جان همه در ماموریت هستن و غیر از من خلبان موشک زن نیست و اگر هم باشه خلبان معمولی هستن<br />
به او گفتم تو که تازه از ماموریت برگشتی و خسته ای پرس و جو کن ببین کس دیگه ای رو میتونی پیدا کنی؟ اینجا خیلی نیاز داریم. خودم هم میدونستم خلبانی که بتونه موشک تاو بزنه نداریم چون آمار خلبانها و مهمات و موشک و اینجور چیزها دست خودم بود با اون لحن همیشگی گفت:<br />
- ای بابا جنگه کدوم خستگی؟ خودت که از آمار بجه ها خبر داری همین امروز حرکت میکنم و تنهات نمیگذارم<br />
رضا خیلی خوش قول بود همانروز زمینی حرکت کرد و خودش رو به ما رسوند اگه میدونستم که در اون ماموریت برای همیشه پرواز میکنه هیچوقت زنگ نمیزدم<br />
نام منطقه ای که ما در اون مستقر بودیم جفیر بود وظیفه ما این بود که ضمن ضربه زدن به نیروهای دشمن از نیروهای خودی هم پشتیبانی کنیم.<br />
بیست و سوم خردادماه اولین پرواز را با هم انجام دادیم . نیروهای سپاه جزیره ای درست کرده بودند و در مقابل مزدوران بعثی میجنگیدند. توی همون پرواز اول رضا اسم اون جزیره رو سندباد گذاشت. منطقه دشت باز بود و ما هدف خوبی برای نیروهای دشمن بودیم. در مناطق پست و بلند مشکلی نداشتیم و با پناه بردن به تپه ماهورها میتوانستیم استتار کنیم اما اونا روی ما دید داشتن و کار خیلی مشکل بود. در اونجا بود که به قدرت و مهارت رضا در تیراندازی و زدن تانکهای دشمن ایمان آوردم. در جنگ مرگ و زندگی به ثانیه ها بستگی دارد رضا این ثانیه ها را خوب میشناخت و قبل از اینکه تانکهای عراقی دست به ماشه بشن شلیک میکرد. اون روز عملیات به خوبی انجام شد و تلفات سنگینی به دشمن وارد کردیم.<br />
فردای آنروز دوباره از قرارگاه با ما تماس گرفتند و تقاضای پشتیبانی هوایی کردند. دیده بان گزارش کرده بود که عراق با گرفتن کمک میخواهد پاتک بزند و جزیره مجنون را پس بگیرد. معطلی جایز نبود باز هم من و رضا و دو فروند هلیکوپتر دیگه در قالب یک گروه آتش عازم منطقه نبرد شدیم در بین راه از طریق رادیو شنیدیم که دشمن اقدام به استفاده از بمبهای شیمیایی کرده و منطقه کاملا آلوده است. همان موقع رضا گفت عباس ماسک یادت نره.<br />
خدا بیامرزدش او گذشته از خلبان یکمی و مهارت بالای پروازی به فکر جون بچه ها هم بود و همیشه هشدارهای حفاظتی میداد. بعضی وقتها رگهای گردنش از خشم بیرون میزد و میگفت:<br />
باید چنان درسی به این بیابان گردها بدیم که دیگه تا ابد جرئت نکنن حتی به خاک ما نگاه کنن<br />
این روز هم با وجود آلودگی منطقه و مه غلیظی که بود بازهم رضا با مهارت و شناختی که از منطقه داشت از پشت نیروهای دشمن سر درآورد و تا اومدن بفهمند چه خبره خیلی از تانکها و نفربرها و نفرات دشمن را قلع و قمع کرد. اگه مهماتمون تموم نشده بود کیلومترها اونارو عقب میروندیم. به سرعت برگشتیم و برای مهمات گیری مجدد بطرف محل استقرار پرواز کردیم. تو راه بازگشت بهش گفتم:<br />
- رضا از گلوله 20میلیمتری کمتر استفاده کردی اما موشکها همه شلیک شدن و به هدف اصابت کردن<br />
- موقعیت شلیک گلوله نبود همه اش تانک و خودرو بود و باید با موشک اونها رو میزدم<br />
و بعد با لحن مهربانی گفت:<br />
- عباس تو تا بحال 3بار سانحه دادی همین که زنده موندی جای شکر داره. از خدا غافل نشو هرچند که مرگ و زندگی دست خداست. در اینجور پروازها و عملیاتها نباید ریسک کرد تو که بهتر از من میدونی ما در حال حاضر در محاصره اقتصادی هستیم. این بالگردها و سلاحها و افراد بسیار ارزشمندند و نباید اونهارو مفت از دست بدیم حتی یک گلوله میفهمی؟ حتی یک گلوله. ما باید در مقابل هر تانک و شهیدی که دادیم صدها تانک و هواپیما از دشمن ساقط کنیم.<br />
تا سوم تیر بدون استثناء روزها در پرواز و جنگ بودیم و شبها دور هم جمع میشدیم و خاطرات ایام جنگ و دوستانی را که شهید شده بودند مرور میکردیم. یادش بخیر رضا همیشه ساکش پر از آجیل و میوه و تنقلات بود و جون میداد برای ناخنک زدن.<br />
آنشب هم طبق معمول گروه پروازی ما دور هم جمع بودن. من و رضا و حسین گدازه و باباخانی و محسنی کنی و چند نفر دیگه عصر هنگام نماز مغرب و عشا یک لحظه متوجه رضا شدم که حالتی غیر عادی داشت کاملا توی خودش بود و به نقطه ای خیره شده بود. زیر لب زمزمه میکرد. آروم کنارش نشستم اصلا حواسش نبود به صورتش که نگاه کردم مژه هایش نمناک بود. آهسته از کنارش بلند شدم و رفتم این حالت رو هنگام عبادت و نماز در بچه ها زیاد دیدیم به ویژه تو شبهای عملیات به اتاق که برمیگشتیم به رضا گفتم:<br />
- سر نماز خیلی از خودت بیخود شده بودی اصلا حواست به اطراف و هیچکس نبود.<br />
به صورتم نگاه کرد و با خنده گفت:<br />
- با خدا خلوت کرده بودم حسودیت شد؟<br />
- آره میخواستی سفارش ما رو هم بکنی<br />
- به خود خدا همه رو دعا کردم تو, بچه ها, ننیروها و سربازهارو آخرش هم عاقبت به خیری برای خودم و همسرم و سبا خواستم.<br />
و بعد ناگهان گفت:<br />
- عباس میدونی امشب شب آخره .....<br />
- شب آخر یعنی چه؟<br />
- هیچ چی همه رفتنی هستیم خوش به حال اونا که با عزت از این دنیا رفتن.<br />
- رضا این حرفها چیه میزنی ؟ کدوم شب؟ کدوم آخر؟ منظورت چیه؟<br />
سروصدای بچه ها که داشتن بیرون میومدن صحبتمون رو قطع کرد و منهم موضوع را فراموش کردم. بیرون که دور هم نشستیم چشمم به رضا افتاد, رضا آن رضای هرشب نبود در جمع بود اما نبود حس عجیبی تو وجودم داشت ریشه میکرد که نمیدونستم چیه.<br />
ساعت 02:30 صبح بود که همه رو از خواب بیدار کردند, ما نیروهای هوانیروز همیشه آمادگی برای اینگونه بیدارباش های غیر مترقبه رو داشتیم. همیشه تو جبهه ها یک چشم من خواب بود و یک چشم مون بیدار. به سرعت لباس پوشیدیم و از سنگرها زدیم بیرونو خبرهای ضدونقیضی به گوش میرسید که عراق دست به حمله زده و نیروهای خودی نیاز شدید به پشتیبانی هوانیروز دارند. فوری به جنب و جوش افتادیم و نیروهای فنی و خلبان به سرعت به سوی کبراها دویدند. اونروز چهارم تیرماه1367 بود و هوا گرگ و میش بود که اولین گروه پروازی شامل دوفروند کبرا و یک فروند رسکیو به منطقه پرواز کرد. طبق معمول من و رضا باهم بودیم از زمین که بلند شدیم و اوج گرفتیم صدای رضا رو شنیدم:<br />
- عباس امروز چندم ماهه؟<br />
- چهارم تیره چطور مگه؟<br />
- هیچ چی 3روز دیگه تولد سباست اگه میشد حتی برای یک دقیقه هم خودمو برسونم چقدر خوب میشد.<br />
- حالا کو تا اون روز؟ دو روز دیگه وقت داریم شاید همین امروز عملیات تموم شد و برگشتیم خدارو چه دیدی<br />
به آسمون پادگان حمید که رسیدیم صحبتمون قطع شد حمله نیروهای عراق از طرف پاسگاه فکه و دشت عباس بود. مقابلمون سرتاسر آسمون رو دود شلیک توپخانه از دو طرف پر کرده بود. من مشغول برقراری تماس با قرارگاه عملیاتی برای شناسایی نقاطی که باید ضربه میزدیم شدم . میدونستم که رضا سرش داخل تلسکوپ و چشمانش دنبال یافتن هدفهای چاق و چله است, زدن هدفهایی مانند انبار مهمات, سنگرهای فرماندهی, تانک, مخازن سیار و ثابت سوخت و زاغه های مهمات برای رضا در اولویت بودن. فکرش خوب کار میکرد و همیشه میگفت:<br />
- اول باید شریانهای حساس دشمن را قطع کنیم, سوخت و مهماتشون رو اگه بزنیم شکستشون حتمیه, فرمانده یک لشگرو اگه از پا دربیاریم نصف ضیروزی رو کسب کردیم.<br />
مکالمه مسئول قرارگاه تموم شد دوباره صدای رضا رو شنیدم:<br />
- عباس تو فقط حواست به کنترل بالگرد باشه و تماشاکن امروز چنان دماری از این متجاوزهای نامرد دربیارم که تا ابد فراموش نکنن<br />
صدای قرارگاه از بیسیم شنیده شد که اعلام میکرد منطقه کاملا شیمیایی و آلوده است حتما از ماسک استفاده کنید.<br />
درحال نصب ماسک بودم که رضا گفت:<br />
- عباس شنیدی؟ اگر نشنیدی ماسک بزن.<br />
- آره حواسم هست تا اینجا که رادیوهامون خوب و دقیق کار میکنن<br />
وارد جاده المهدی که شدیم تا چشم کار میکرد سطح جاده و دوطرف آن پر از تانکهای دشمن بود. درمقابل اونا لشگر92زرهی اهواز بود که نیروهایش جانانه مقاومت میکردند. وقتی گروه آتش ما و بالگردها توی آسمون بالای سرلشگر رسید نیروهای خودی با تکان دادن دست و اسلحه برامون ابراز احساسات کردند. رضا با دیدن این حالت گل از گلش شکفته بود و با ذوق و شوق گفت:<br />
- عباس وقتی نیروهامون رو میبینم که اینطور عاشقونه میجنگن دلم میخواد در کنار اونا بودم و دوش به دوششون میجنگیدم درود به شرفشون.<br />
به او هشدار دادم:<br />
- رضا حواست هست؟ اینها همه تانکهای T-72 هستن, هدف گیریشون خیلی دقیقه بپا مفت از دست ندی.<br />
در جوابم فوری گفت:<br />
- میدونم قاتل اینا فقط موشک تاوه خوب نگاه کن.... یا علی ....<br />
عجب لحظه شیرینی بود موشک شلیک شده رضا تنوره کشیده و به بدنه فولادی اولین تانک خورد و اون رو به کوهی از آتش تبدیل کرد. فریاد خوشحالیم به همراه فریادهای تحسین خلبانان دو هلیکوپتر دیگر تو رادیو پیچید:<br />
- دمت گرم رضا ... زدیش بابا ایولله ...<br />
دومین موشک او هم با مهارت قابل تحسین برجک و یکطرف دومین تانک را از جا کند روحش شاد الله اکبر از اون هدفگیری که ردخور نداشت  انگشتش که به ماشه می آورد غیرممکن بود که تانک یا نفربر و یا سنگری به آتش کشیده نشه. ما سمت راست رو پوشش داده بودیم و خلبان "شیخ حمیدی" که دومین کبرا را هدایت میکرد سمت چپ را به آتش کشیده بود. رضا از وسط منطقه هم غافل نبود. آخرین موشک و آخرین گلوله هم شلیک شد و برگشتیم آثار حمله رضا و شیخ حمیدی به خوبی ار بالا معلوم بود. نیروهای دشمن مجبور شدن عقب بکشن و نیروهای خودمان شروع به پیشروی کردند. هنگام بازگشت رضا خیلی خوشحال بود و میگفت:<br />
- تا امروز این طور عراقیهارو قلع و قمع نکرده بودم .<br />
ما که نشستیم گروه دوم آماده پرواز شد "سرگرد فیروز سالار" فرمانده گروه دوم بود قبل از پرواز اومد پیش ما و گفت:<br />
- من به منطقه آشنایی ندارم یکی از شما باید همراه ما بیاد.<br />
من و رضا نگاهی بهم انداختیم و به سرعت از هلیکوپتر پیاده شدیم و دویدیم به طرف یکی از کبراهای آمادهو بچه های متخصص فنی داشتن مهمات گذاری میکردند هنوز استارت نزده بودیم که یک پیام از قرارگاه مرکزی رسید:<br />
- هردو گروه سریع به منطقه پرواز کنن یک گروه بره جزیره مجنون و یک گروه هم بره به کمک لشگر92 <br />
وقتیکه بچه های فنی مشغول مسلح کردن کبراها بودن رضا داشت موقعیت منطقه رو برای فیروز سالار شرح میداد. ساعت 08:45 بود که از زمین کنده شدیم گروه اول قبل از ما پرواز کرده بودند. افراد  گروه ما همون بچه های گروه قبلی بودند. "شیخ حمیدی" و یکی از خلبانها توی اون بالگرد کبرا بودن و "محسن کنی" و یک خلبان دیگه هم با هلیکوپترنجات پرواز میکردند. این دفعه مسیر و هدف ما جزایر مجنون بود. نزدیک جزیره مجنون جنوبی بودیم که ماموریتمون با پیام دیگری عوض شد:<br />
- شما هم به کمک نیروهای لشگر92 برین که به شدت به شما نیاز دارن<br />
با صدور این پیام داد یکی از خلبانها دراومد و گفت:<br />
- ای بابا!! پس چرا شل کن سفت کن درآوردن؟ اینها فکر سوخت مارو نمیکنن؟ اینهمه راه اومدیم حالا باید مسیر رو عوض کنیم؟<br />
رضا که فرمانده گروه بود با یک دستور همه را ساکت کرد:<br />
- بچه ها به اعصابتون مسلط باشین حتما اونجا به ما بیشتر نیاز دارن<br />
رسیدن ما به منطقه درگیری همزمان شد با تموم شدن عملیات گروه اول. اونا راکتهاشون تموم شده بود و میرفتن که دوباره مسلح بشن و برگردن. نیروهای دوطرف شدیدا درگیر جنگ بودن و تانکهای دشمن هم از تانکهای ما بیشتر بودن. رضا بلافاصله گروه را سامان داد و اولین موشکش صقف و برجک جلوترین تانک رو به هوا فرستاد, راکت شیخ حمیدی یک نفربر رو زمینگیر کرد و دومین موشک رضا تجمع چند تانک و نفربر رو از هم پاشید. موشکهای تاو و راکتهای 17پوندی رضا و شیخ حمیدی اونروز تاکتیک و آرایش حمله عراقیها را به کلی بهم ریخت گرم نبرد بودیم که شیخ حمیدی اعلام کرد :<br />
- رضا من مهمات تموم کردم میخوام عقب بکشم<br />
رضا بلافاصله موافقت کرد حالا فقط من و رضا مونده بودیم و چند تانک دشمن که پشت خاکریزها استتار کرده بودن و سعی میکردن مارو بزنن. رضا اونروز یک پارچه آتش بود  و بعد از هر شلیک فریادهایی از ته دل میکشید:<br />
- پست فطرتهای نامرد این جواب اون جنایاته که تو سوسنگرد و بستان کردید.<br />
با عقب کشیدن شیخ حمیدی, محسن کنی خلبان هلیکوپتر نجات چندین بار فریاد زد و هشدار داد:<br />
رضا جلو نرو شیخ حمیدی راکتها و گلوله هاش تموم شده و نمیتونه کمکتون کنه.<br />
اما رضا گوشش بدهکار نبود و ترس سرش نمیشد او فقط میخواست تانکها رو شکار کنه و انتقام بگیره. قسمت راست لشگر دشمن کاملا منهدم شده بود و باقیمونده آنها به وسط و سمت چپ کشیده شده بودند. دوباره فریاد محسن تو رادیو پیچید:<br />
- عباس مواظب سمت چپ باشین.... بکشین عقب...<br />
از شیشه کناری به باقیمانده موشکهای توی پرتابگر نگاه کردم یک موشک بیشتر نداشتیم فورا به رضا هشدار دادم:<br />
- رضا یک موشک بیشتر نداریم خیلی احتیاط کن نباید زیاد جلو بریم<br />
هشدارمن با فریاد محسن کنی همزمان شد:<br />
- عباس سمت چپتون رو داشته باشین..... زود بکشین عقب <br />
 به سمت چپ که نگاه کردم سه چهار تانک دشمن را دیدم که مستقیم مارو هدف قرار داده بودند. سریع عقب کشیدم و یکی از تانکها رو در تیررس موشک رضا قرار دادم و فریاد زدم:<br />
- رضا معطل نکن بزن......<br />
همزمان با شلیک آخرین موشک رضا که شنی تانک رو از کار انداخت ضربه ای ناگهانی به هلیکوپتر ما خورد انگار به یک کوه بتونی خوردیم. هنوز از شدت آن ضربه به خود نیومده بودیم که دومین ضربه هم شدیدتر از اولی وارد شد و یکدفعه بطرف زمین سرازیر شدیم. تلاش فایده ای نداشت فرامین همه از کار افتاده بودن و هیچکدوم جواب نمیدادن. توی اون ثانیه های حیاتی هرچقدر سعی کردم هلیکوپتر رو مهار کنم و یا یک طوری زمین بذارمش که کمتر آسیب ببینیم نشد. در تمام 30سال پرواز و هشت سال ایام جنگ هیچوقت چنین صحنه مرگباری را تجربه نکرده بودم. یک لحظه فقط فریاد یاحسین رضا رو شنیدم و بعدش با شدت کنار یکی از تانکهای سوخته دشمن با زمین برخورد کردیم. شدت اصابت به حدی بود که هلیکوپتر از وسط نصف شد و درد شدیدی توی ستون فقراتم پیچید و احساس کردم جسم نوک تیزی به پشتم فرو رفته و داره از شکمم بیرون میاد. دست راستم کاملا بی حس شده بود و خون از یکطرف صورتم فوران میکرد. چشم راستم سوزش شدیدی داشت و گردنم تیر میکشید. تلاش کردم از صندلی جدا بشم و از اتاقک بیرون بیام. شدت ضربه به حدی بود که کمربندنجاتم پاره شده بود. شاید اگر کمربند پاره نشده بود منهم مثل رضا توی شعله های آتش میسوختم. بهر جون کندنی بود خودم را از اتاقک شکسته بیرون انداختم و بی اختیار بطرف اتاقک رضا کشیده شدم. پرتابگر موشک را که داغ شده بود گرفتم و به زحمت خودم رو بالا کشیدم تنها یک چشمم سالم بود با پشت دست خون رو از روی صورتم پاک کردم و به اتاقک رضا خیره شدم. اصلا نمیدونستم چکار میکنم. فقط یک تصویر درذهن و مقابل چشم خون آلودم کوچک و بزرگ میشد که آنهم پیکر خون آلود رضا بود.<br />
در اتاقک کنده شده و سرش روی تلسکوپ بیحرکت مونده بود. همه جای بدنش هم غرق خون بود. با دست چپ بهرزحمتی بود سرش رو کمی بلند کردم. صورتش پر خون بود و انگار زیر لب داشت چیزی زمزمه میکرد. بدن مچاله شده اش بین فرامین گیر کرده بود و قسمت عقب هلیکوپتر در فاصله چندمتری ما کاملا مشتعل شده بود و شعله داشت از اتاقک من به کابین رضا سرایت میکرد. نومیدانه سرم رو بالا گرفتم و به بالگرد نجات خیره شدم. محسنی کنی متهورانه تلاش میکرد راهی برای فرود یا پیاده کردن افراد نجات پیدا کنه, بچه های گروه نجات مقابل در باز بالگرد اماده پریدن و نجات ما بودن اما هربار که هلیکوپتر بطرف ما میومد آتش شلیک تانکها و مسلسلهای دشمن مجال فرود را به اونا نمیداد.<br />
اینبار تموم قدرتم رو تو دست سالمم جمع کردم و به شانه رضا چنگ زدم که شاید بتونم اونو بیرون بکشم, همه تلاشم رو کردم اما فایده ای نداشت. در همون فاصلهشعله های آتش به گلوله های باقیمانده مسلسل هلیکوپتر رسیده بود و گلوله ها یکی یکی منفجر میشدن که یکدفعه دماغه هلیکوپتر با انفجار وحشتناکی از هم پاشید. شدت انفجار به حدی بود که از اتاقک رضا کنده شدم و چند متر اونطرف تر به زمین خوردم یکطرف بدنم کاملا از اختیارم خارج بود. دو سه بار سرم را محکم به زمین کوبیدم و با گریه نالیدم:<br />
- خدایا... یا فاطمه زهرا رضا داره میسوزه خودت کمکش کن ... بخاطر دخترش کمکش کن<br />
همینطور که چشمم به آسمون و هلیکوپتر در حال سوختن بود آه از نهادم برآمد در پشت شعله های آتش یک نفربر دشمن و تعدادی نیروی پیاده عراقی رو دادم  که شلیک کنان به طرف ما میدویدند. اندک امیدی هم که به نشستن بالگرد داشتم داشت مبدل به یاس میشد در اون حال با خودم گفتم شاید رسیدن اونا باعث نجات رضا بشه اسارت بهتر از مرگ و سوختن تو شعله های آتش بود. البته به شرطی که خلاصمون نکنن!!<br />
با مرگ و زندگی و اسارت دست به گزیبان بودم که از پشت بالگرد درحال سوختن یکنفر تبر به دست ظاهر شد و مستقیم به طرفم پرید. آهی کشیدم و بی اختیار چشمهایم را بستم و به خودم گفتم:<br />
- حالا که قراره بمیرم فرقی بین گلوله و تبر و آتش نیست <br />
یکدفعه پنجه هایی قوی به شانه هایم قلاب شدند و روی زمین کشیده شدم به سختی پلکهایم را باز کردم و ناباورانه "استوارجمالی" از افراد گروه نجات رو دیدم که سعی میکرد من را از شعله های آتش دور کنه گویا محسن کنی موفق شده بود اون رو دریک نشست و برخاست سریع پیاده کنه و به کمک ما بفرسته. با دیدن استوار جمالی با آخرین رمقی که برام مونده بود فریاد زدم:<br />
- جمالی رضا را بکش بیرون... داره میسوزجمالی که سعی میکرد بازوهاش رو از زیر شانه ها به دور سینه ام قلاب کنه و درحالیکه یک چشمش به من و چشم دیگه اش به نیروهای دشمن بود فریاد زد:<br />
- سروان نمکی شهید شده مگه نمیبینی؟ هلیکوپتر و خودش هردو سوختن!!....<br />
اسم شهید و سوخته رو که آورد انگار دنیا روی سرم خراب شد و ارحال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم<br />
<br />
آری آنان بودند قهرمانان بی ادعا<br />
<br />
روحش شاد و راهش پر رهرو باد <br />
<br />
  <img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[من سرهنگ خلبان عباس شریفی هستم خلبان هوانیروز  و یکی از دوستان نزدیک شهید محمدرضا نمکی, آخرین هم پروازیش هم در آخرین ماموریت من بودم. پیش از این زیاد با هم پرواز کرده بودیم. پرواز آخر رو هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم. رضا شهید شده و از این دنیا رفته انسان نمیتونه از حقیقت گریزون باشه هرچی درباره اون میگم عین حقیقته. رضا یک خلبان جنگنده هلیکوپتر کبرا بود و یک انسان به تمام معنا آزاده بود و یک مسلمون متعهد که تو نمازش ریا نداشت و همه کارهاش فقط بخاطر خدا بود.<br />
رضا مهره ای بود که همه روش حساب میکردند ورزیده, متبحر, متخصص و بویژه دلسوز. از این نظر میگویم دلسوز که تا زمانی که از برخورد دقیق موشک به هدف اطمینان پیدا نمیکرد شلیک نمیکرد. من بارها و بارها در عملیاتهای مختلف این دلسوزی را از او دیده بودم.<br />
رضا در تمام سالهای جنگ بغیر از یک وقفه دو ساله (به جرم ناکرده خیانت به زندان افتاد و تا مرز اعدام هم رفت) همیشه در پرواز و جبهه بود. از اولین روز جنگ تا نیمه دیماه همان سال در عملیاتهای شناسایی-رزمی هوانیروز در مناطق آشوب زده و جنگ با اشرار بطور مستقیم شرکت داشت. بی مهابا با اشرار روبرو میشد و انگشت به ماشه میبرد همیشه این جمله ورد زبانش بود:<br />
- این وطن فروشان را باید قلع و قمع کنیم. بیگانه بیگانه است حتی اگر آشنا باشد. اینها قابل اعتماد نیستند قدرت اگر دستشان بیفتد مردم را قتل عام میکنند.<br />
از نیمه دوم دیماه در محور کرخه نور رضا بود و هوانیروز و لشگر16زرهی قزوین, بهمن ماه هم یاریگر تیپ37 شیراز بود. اردیبهشت سال بعد همپای لشگر92زرهی اهواز بر فراز ارتفاعات الله اکبربا دشمن میجنگید و در آبانماه همان سال در عملیات فتح المبین و فتح بستان با مزدوران عراقی در نبرد بود.<br />
رضا قربانی شد بدجوری هم قربانی شد ناخواسته و بیگناه در دامی افتاد که خودش هم نمیدونست. چند روزی از عملیات فتح المبین نگذشته بود که بهش گفتن باید به اصفهان برگرده . اول فکر میکرد اتفاقی برای خانواده اش افتاده اما وقتی مطمئن شد که چنین چیزی نیست  عصبی شد و فریادش به آسمان رفت که جنگه و باید بمونه. ماهم متعجب شده بودیم و نمیدونستیم موضوع چیه هرچه پافشاری کرد فایده ای نداشت و سراجام مجبور شد برگرده . عملیات که تموم شد و به اصفهان برگشتیم از خبر دستگیری رضا یکه خوردیم. شایعات زیاد بود و هرکس چیزی میگفت . بعضی میگفتن جزو دسته ای بوده که میخواستن علیه نظام کودتا کنن!!!!!!! رضا و کودتا؟؟!!!! اصلا با عقل جور در نمی اومد هیچکدام از ما باور نمیکردیم. به ویژه من که با روحیه رضا کاملا آشنا بودم. رضا با اون تعصب و غیرتی که تو جبهه ها نشون میداد و با آن سابقه مبارزاتی که قبل از انقلاب داشت بقول بچه ها "اینکار به گروه خونش نمیخورد".<br />
زمان زمان جنگ بود و موقعیت کشور هم بسیار حساس و نمیشد از کنار چنین مسئله مهمی بسادگی عبور کرد. آخر خبردار شدیم که رضا بدون کوچکترین گناهی در ارتباط با کودتایی که بنی صدر در راس آن قرار گرفته بود دستگیر شده.<br />
اثبات بیگناهی رضا بچه هارو خیلی خوشحال کرد. بعد از مدتی دوباره به خدمت برگشت اما با اینکه بیگناهیش اثبات شده بود اجازه پرواز نداشت و مسئولیتی به او واگذار نمیکردند. توی این روزها بیشتر وقتها به اتاق من می آمد و درد دل میکرد. از روزهایی که در زندان گذرانده بود و از غم نداشتن فرزند میگفت.یکروز دیدیم رضا با چندتا جعبه شیرینی با خوشحالی وارد پایگاه شد و درحالیکه صدای خنده اش فضای گردان رو پر کرده بود شیرینی هارو بین بچه ها تقسیم کرد. بالاخره فرزندش به دنیا آمده بود و او صاحب یک دختر شده بود و نام او را سبا گذاشته بود.<br />
تولد سبا برایش خیلی خوش یمن بود چون درست چند روز بعد از آن موانع پرواز رضا هم رفع شد. روزی که اعلام شد ستوان نمکی از تمام اتهامات مبرا شده و مجاز به پرواز میباشد رضا خودش بجای هلیکوپتر داشت پرواز میکرد. از قضا برائت رضا درست با عملیات خیبر همزمان شد و او دوباره توانست به جبهه پرواز کند. در اون عملیات هم من با او هم پرواز بودم. <br />
شبها که دور هم جمع میشدیم رضا بود که همیشه با تعریف از خاطرات زندان و تولد سبا سرگرممان میکرد. بیشترین رنج رضا مال زمانی بود که با قساوت, کینه و حسادت قصد داشتند اون رو شریک جرم خود کنن.<br />
عملیات خیبر که تموم شد به اصفهان برگشتیم ولی رضا دوباره در اردیبهشت ماه 1367 داوطلبانه به جبهه رفت. اینبار ماموریتش در ارتفاعات کله قندی پنجوین در غرب کشور بود. اونجا خیلی رشادت به خرج داد و تعداد زیادی از تانکها و افراد دشمن را به آتش و خون کشید.<br />
ماموریت پنجم رضا یکماه طول کشید و به سلامتی برگشت. او در استراحت ماموریت بود که من عازم منطقه جنوب شدم . اون موقع گروه پرواز هوانیروز در منطقه دارخوین مستقر بود درست بخاطر دارم سوم خرداد ماه 1367بود. دو هفته از ماموریت من گذشته بود که کمک پروازم خلبان "امیر فتاح" دچار بیماری قلبی شد و به دلیل حاد بودن بیماری بنا به تشخیص پزشک مجاز به پرواز نبود و باید به اصفهان برمیگشت. با رفتن امیر فتاح نیاز مبرم به خلبان کبرا بویژه موشک زن "تاو" داشتیم.<br />
ناچار از منطقه با پایگاه مسجدسلیمان اصفهان تماس گرفتم از قضا خود ستوان نمکی گوشی را برداشت پس از شنیدن حرفهای من گفت:<br />
- عباس جان همه در ماموریت هستن و غیر از من خلبان موشک زن نیست و اگر هم باشه خلبان معمولی هستن<br />
به او گفتم تو که تازه از ماموریت برگشتی و خسته ای پرس و جو کن ببین کس دیگه ای رو میتونی پیدا کنی؟ اینجا خیلی نیاز داریم. خودم هم میدونستم خلبانی که بتونه موشک تاو بزنه نداریم چون آمار خلبانها و مهمات و موشک و اینجور چیزها دست خودم بود با اون لحن همیشگی گفت:<br />
- ای بابا جنگه کدوم خستگی؟ خودت که از آمار بجه ها خبر داری همین امروز حرکت میکنم و تنهات نمیگذارم<br />
رضا خیلی خوش قول بود همانروز زمینی حرکت کرد و خودش رو به ما رسوند اگه میدونستم که در اون ماموریت برای همیشه پرواز میکنه هیچوقت زنگ نمیزدم<br />
نام منطقه ای که ما در اون مستقر بودیم جفیر بود وظیفه ما این بود که ضمن ضربه زدن به نیروهای دشمن از نیروهای خودی هم پشتیبانی کنیم.<br />
بیست و سوم خردادماه اولین پرواز را با هم انجام دادیم . نیروهای سپاه جزیره ای درست کرده بودند و در مقابل مزدوران بعثی میجنگیدند. توی همون پرواز اول رضا اسم اون جزیره رو سندباد گذاشت. منطقه دشت باز بود و ما هدف خوبی برای نیروهای دشمن بودیم. در مناطق پست و بلند مشکلی نداشتیم و با پناه بردن به تپه ماهورها میتوانستیم استتار کنیم اما اونا روی ما دید داشتن و کار خیلی مشکل بود. در اونجا بود که به قدرت و مهارت رضا در تیراندازی و زدن تانکهای دشمن ایمان آوردم. در جنگ مرگ و زندگی به ثانیه ها بستگی دارد رضا این ثانیه ها را خوب میشناخت و قبل از اینکه تانکهای عراقی دست به ماشه بشن شلیک میکرد. اون روز عملیات به خوبی انجام شد و تلفات سنگینی به دشمن وارد کردیم.<br />
فردای آنروز دوباره از قرارگاه با ما تماس گرفتند و تقاضای پشتیبانی هوایی کردند. دیده بان گزارش کرده بود که عراق با گرفتن کمک میخواهد پاتک بزند و جزیره مجنون را پس بگیرد. معطلی جایز نبود باز هم من و رضا و دو فروند هلیکوپتر دیگه در قالب یک گروه آتش عازم منطقه نبرد شدیم در بین راه از طریق رادیو شنیدیم که دشمن اقدام به استفاده از بمبهای شیمیایی کرده و منطقه کاملا آلوده است. همان موقع رضا گفت عباس ماسک یادت نره.<br />
خدا بیامرزدش او گذشته از خلبان یکمی و مهارت بالای پروازی به فکر جون بچه ها هم بود و همیشه هشدارهای حفاظتی میداد. بعضی وقتها رگهای گردنش از خشم بیرون میزد و میگفت:<br />
باید چنان درسی به این بیابان گردها بدیم که دیگه تا ابد جرئت نکنن حتی به خاک ما نگاه کنن<br />
این روز هم با وجود آلودگی منطقه و مه غلیظی که بود بازهم رضا با مهارت و شناختی که از منطقه داشت از پشت نیروهای دشمن سر درآورد و تا اومدن بفهمند چه خبره خیلی از تانکها و نفربرها و نفرات دشمن را قلع و قمع کرد. اگه مهماتمون تموم نشده بود کیلومترها اونارو عقب میروندیم. به سرعت برگشتیم و برای مهمات گیری مجدد بطرف محل استقرار پرواز کردیم. تو راه بازگشت بهش گفتم:<br />
- رضا از گلوله 20میلیمتری کمتر استفاده کردی اما موشکها همه شلیک شدن و به هدف اصابت کردن<br />
- موقعیت شلیک گلوله نبود همه اش تانک و خودرو بود و باید با موشک اونها رو میزدم<br />
و بعد با لحن مهربانی گفت:<br />
- عباس تو تا بحال 3بار سانحه دادی همین که زنده موندی جای شکر داره. از خدا غافل نشو هرچند که مرگ و زندگی دست خداست. در اینجور پروازها و عملیاتها نباید ریسک کرد تو که بهتر از من میدونی ما در حال حاضر در محاصره اقتصادی هستیم. این بالگردها و سلاحها و افراد بسیار ارزشمندند و نباید اونهارو مفت از دست بدیم حتی یک گلوله میفهمی؟ حتی یک گلوله. ما باید در مقابل هر تانک و شهیدی که دادیم صدها تانک و هواپیما از دشمن ساقط کنیم.<br />
تا سوم تیر بدون استثناء روزها در پرواز و جنگ بودیم و شبها دور هم جمع میشدیم و خاطرات ایام جنگ و دوستانی را که شهید شده بودند مرور میکردیم. یادش بخیر رضا همیشه ساکش پر از آجیل و میوه و تنقلات بود و جون میداد برای ناخنک زدن.<br />
آنشب هم طبق معمول گروه پروازی ما دور هم جمع بودن. من و رضا و حسین گدازه و باباخانی و محسنی کنی و چند نفر دیگه عصر هنگام نماز مغرب و عشا یک لحظه متوجه رضا شدم که حالتی غیر عادی داشت کاملا توی خودش بود و به نقطه ای خیره شده بود. زیر لب زمزمه میکرد. آروم کنارش نشستم اصلا حواسش نبود به صورتش که نگاه کردم مژه هایش نمناک بود. آهسته از کنارش بلند شدم و رفتم این حالت رو هنگام عبادت و نماز در بچه ها زیاد دیدیم به ویژه تو شبهای عملیات به اتاق که برمیگشتیم به رضا گفتم:<br />
- سر نماز خیلی از خودت بیخود شده بودی اصلا حواست به اطراف و هیچکس نبود.<br />
به صورتم نگاه کرد و با خنده گفت:<br />
- با خدا خلوت کرده بودم حسودیت شد؟<br />
- آره میخواستی سفارش ما رو هم بکنی<br />
- به خود خدا همه رو دعا کردم تو, بچه ها, ننیروها و سربازهارو آخرش هم عاقبت به خیری برای خودم و همسرم و سبا خواستم.<br />
و بعد ناگهان گفت:<br />
- عباس میدونی امشب شب آخره .....<br />
- شب آخر یعنی چه؟<br />
- هیچ چی همه رفتنی هستیم خوش به حال اونا که با عزت از این دنیا رفتن.<br />
- رضا این حرفها چیه میزنی ؟ کدوم شب؟ کدوم آخر؟ منظورت چیه؟<br />
سروصدای بچه ها که داشتن بیرون میومدن صحبتمون رو قطع کرد و منهم موضوع را فراموش کردم. بیرون که دور هم نشستیم چشمم به رضا افتاد, رضا آن رضای هرشب نبود در جمع بود اما نبود حس عجیبی تو وجودم داشت ریشه میکرد که نمیدونستم چیه.<br />
ساعت 02:30 صبح بود که همه رو از خواب بیدار کردند, ما نیروهای هوانیروز همیشه آمادگی برای اینگونه بیدارباش های غیر مترقبه رو داشتیم. همیشه تو جبهه ها یک چشم من خواب بود و یک چشم مون بیدار. به سرعت لباس پوشیدیم و از سنگرها زدیم بیرونو خبرهای ضدونقیضی به گوش میرسید که عراق دست به حمله زده و نیروهای خودی نیاز شدید به پشتیبانی هوانیروز دارند. فوری به جنب و جوش افتادیم و نیروهای فنی و خلبان به سرعت به سوی کبراها دویدند. اونروز چهارم تیرماه1367 بود و هوا گرگ و میش بود که اولین گروه پروازی شامل دوفروند کبرا و یک فروند رسکیو به منطقه پرواز کرد. طبق معمول من و رضا باهم بودیم از زمین که بلند شدیم و اوج گرفتیم صدای رضا رو شنیدم:<br />
- عباس امروز چندم ماهه؟<br />
- چهارم تیره چطور مگه؟<br />
- هیچ چی 3روز دیگه تولد سباست اگه میشد حتی برای یک دقیقه هم خودمو برسونم چقدر خوب میشد.<br />
- حالا کو تا اون روز؟ دو روز دیگه وقت داریم شاید همین امروز عملیات تموم شد و برگشتیم خدارو چه دیدی<br />
به آسمون پادگان حمید که رسیدیم صحبتمون قطع شد حمله نیروهای عراق از طرف پاسگاه فکه و دشت عباس بود. مقابلمون سرتاسر آسمون رو دود شلیک توپخانه از دو طرف پر کرده بود. من مشغول برقراری تماس با قرارگاه عملیاتی برای شناسایی نقاطی که باید ضربه میزدیم شدم . میدونستم که رضا سرش داخل تلسکوپ و چشمانش دنبال یافتن هدفهای چاق و چله است, زدن هدفهایی مانند انبار مهمات, سنگرهای فرماندهی, تانک, مخازن سیار و ثابت سوخت و زاغه های مهمات برای رضا در اولویت بودن. فکرش خوب کار میکرد و همیشه میگفت:<br />
- اول باید شریانهای حساس دشمن را قطع کنیم, سوخت و مهماتشون رو اگه بزنیم شکستشون حتمیه, فرمانده یک لشگرو اگه از پا دربیاریم نصف ضیروزی رو کسب کردیم.<br />
مکالمه مسئول قرارگاه تموم شد دوباره صدای رضا رو شنیدم:<br />
- عباس تو فقط حواست به کنترل بالگرد باشه و تماشاکن امروز چنان دماری از این متجاوزهای نامرد دربیارم که تا ابد فراموش نکنن<br />
صدای قرارگاه از بیسیم شنیده شد که اعلام میکرد منطقه کاملا شیمیایی و آلوده است حتما از ماسک استفاده کنید.<br />
درحال نصب ماسک بودم که رضا گفت:<br />
- عباس شنیدی؟ اگر نشنیدی ماسک بزن.<br />
- آره حواسم هست تا اینجا که رادیوهامون خوب و دقیق کار میکنن<br />
وارد جاده المهدی که شدیم تا چشم کار میکرد سطح جاده و دوطرف آن پر از تانکهای دشمن بود. درمقابل اونا لشگر92زرهی اهواز بود که نیروهایش جانانه مقاومت میکردند. وقتی گروه آتش ما و بالگردها توی آسمون بالای سرلشگر رسید نیروهای خودی با تکان دادن دست و اسلحه برامون ابراز احساسات کردند. رضا با دیدن این حالت گل از گلش شکفته بود و با ذوق و شوق گفت:<br />
- عباس وقتی نیروهامون رو میبینم که اینطور عاشقونه میجنگن دلم میخواد در کنار اونا بودم و دوش به دوششون میجنگیدم درود به شرفشون.<br />
به او هشدار دادم:<br />
- رضا حواست هست؟ اینها همه تانکهای T-72 هستن, هدف گیریشون خیلی دقیقه بپا مفت از دست ندی.<br />
در جوابم فوری گفت:<br />
- میدونم قاتل اینا فقط موشک تاوه خوب نگاه کن.... یا علی ....<br />
عجب لحظه شیرینی بود موشک شلیک شده رضا تنوره کشیده و به بدنه فولادی اولین تانک خورد و اون رو به کوهی از آتش تبدیل کرد. فریاد خوشحالیم به همراه فریادهای تحسین خلبانان دو هلیکوپتر دیگر تو رادیو پیچید:<br />
- دمت گرم رضا ... زدیش بابا ایولله ...<br />
دومین موشک او هم با مهارت قابل تحسین برجک و یکطرف دومین تانک را از جا کند روحش شاد الله اکبر از اون هدفگیری که ردخور نداشت  انگشتش که به ماشه می آورد غیرممکن بود که تانک یا نفربر و یا سنگری به آتش کشیده نشه. ما سمت راست رو پوشش داده بودیم و خلبان "شیخ حمیدی" که دومین کبرا را هدایت میکرد سمت چپ را به آتش کشیده بود. رضا از وسط منطقه هم غافل نبود. آخرین موشک و آخرین گلوله هم شلیک شد و برگشتیم آثار حمله رضا و شیخ حمیدی به خوبی ار بالا معلوم بود. نیروهای دشمن مجبور شدن عقب بکشن و نیروهای خودمان شروع به پیشروی کردند. هنگام بازگشت رضا خیلی خوشحال بود و میگفت:<br />
- تا امروز این طور عراقیهارو قلع و قمع نکرده بودم .<br />
ما که نشستیم گروه دوم آماده پرواز شد "سرگرد فیروز سالار" فرمانده گروه دوم بود قبل از پرواز اومد پیش ما و گفت:<br />
- من به منطقه آشنایی ندارم یکی از شما باید همراه ما بیاد.<br />
من و رضا نگاهی بهم انداختیم و به سرعت از هلیکوپتر پیاده شدیم و دویدیم به طرف یکی از کبراهای آمادهو بچه های متخصص فنی داشتن مهمات گذاری میکردند هنوز استارت نزده بودیم که یک پیام از قرارگاه مرکزی رسید:<br />
- هردو گروه سریع به منطقه پرواز کنن یک گروه بره جزیره مجنون و یک گروه هم بره به کمک لشگر92 <br />
وقتیکه بچه های فنی مشغول مسلح کردن کبراها بودن رضا داشت موقعیت منطقه رو برای فیروز سالار شرح میداد. ساعت 08:45 بود که از زمین کنده شدیم گروه اول قبل از ما پرواز کرده بودند. افراد  گروه ما همون بچه های گروه قبلی بودند. "شیخ حمیدی" و یکی از خلبانها توی اون بالگرد کبرا بودن و "محسن کنی" و یک خلبان دیگه هم با هلیکوپترنجات پرواز میکردند. این دفعه مسیر و هدف ما جزایر مجنون بود. نزدیک جزیره مجنون جنوبی بودیم که ماموریتمون با پیام دیگری عوض شد:<br />
- شما هم به کمک نیروهای لشگر92 برین که به شدت به شما نیاز دارن<br />
با صدور این پیام داد یکی از خلبانها دراومد و گفت:<br />
- ای بابا!! پس چرا شل کن سفت کن درآوردن؟ اینها فکر سوخت مارو نمیکنن؟ اینهمه راه اومدیم حالا باید مسیر رو عوض کنیم؟<br />
رضا که فرمانده گروه بود با یک دستور همه را ساکت کرد:<br />
- بچه ها به اعصابتون مسلط باشین حتما اونجا به ما بیشتر نیاز دارن<br />
رسیدن ما به منطقه درگیری همزمان شد با تموم شدن عملیات گروه اول. اونا راکتهاشون تموم شده بود و میرفتن که دوباره مسلح بشن و برگردن. نیروهای دوطرف شدیدا درگیر جنگ بودن و تانکهای دشمن هم از تانکهای ما بیشتر بودن. رضا بلافاصله گروه را سامان داد و اولین موشکش صقف و برجک جلوترین تانک رو به هوا فرستاد, راکت شیخ حمیدی یک نفربر رو زمینگیر کرد و دومین موشک رضا تجمع چند تانک و نفربر رو از هم پاشید. موشکهای تاو و راکتهای 17پوندی رضا و شیخ حمیدی اونروز تاکتیک و آرایش حمله عراقیها را به کلی بهم ریخت گرم نبرد بودیم که شیخ حمیدی اعلام کرد :<br />
- رضا من مهمات تموم کردم میخوام عقب بکشم<br />
رضا بلافاصله موافقت کرد حالا فقط من و رضا مونده بودیم و چند تانک دشمن که پشت خاکریزها استتار کرده بودن و سعی میکردن مارو بزنن. رضا اونروز یک پارچه آتش بود  و بعد از هر شلیک فریادهایی از ته دل میکشید:<br />
- پست فطرتهای نامرد این جواب اون جنایاته که تو سوسنگرد و بستان کردید.<br />
با عقب کشیدن شیخ حمیدی, محسن کنی خلبان هلیکوپتر نجات چندین بار فریاد زد و هشدار داد:<br />
رضا جلو نرو شیخ حمیدی راکتها و گلوله هاش تموم شده و نمیتونه کمکتون کنه.<br />
اما رضا گوشش بدهکار نبود و ترس سرش نمیشد او فقط میخواست تانکها رو شکار کنه و انتقام بگیره. قسمت راست لشگر دشمن کاملا منهدم شده بود و باقیمونده آنها به وسط و سمت چپ کشیده شده بودند. دوباره فریاد محسن تو رادیو پیچید:<br />
- عباس مواظب سمت چپ باشین.... بکشین عقب...<br />
از شیشه کناری به باقیمانده موشکهای توی پرتابگر نگاه کردم یک موشک بیشتر نداشتیم فورا به رضا هشدار دادم:<br />
- رضا یک موشک بیشتر نداریم خیلی احتیاط کن نباید زیاد جلو بریم<br />
هشدارمن با فریاد محسن کنی همزمان شد:<br />
- عباس سمت چپتون رو داشته باشین..... زود بکشین عقب <br />
 به سمت چپ که نگاه کردم سه چهار تانک دشمن را دیدم که مستقیم مارو هدف قرار داده بودند. سریع عقب کشیدم و یکی از تانکها رو در تیررس موشک رضا قرار دادم و فریاد زدم:<br />
- رضا معطل نکن بزن......<br />
همزمان با شلیک آخرین موشک رضا که شنی تانک رو از کار انداخت ضربه ای ناگهانی به هلیکوپتر ما خورد انگار به یک کوه بتونی خوردیم. هنوز از شدت آن ضربه به خود نیومده بودیم که دومین ضربه هم شدیدتر از اولی وارد شد و یکدفعه بطرف زمین سرازیر شدیم. تلاش فایده ای نداشت فرامین همه از کار افتاده بودن و هیچکدوم جواب نمیدادن. توی اون ثانیه های حیاتی هرچقدر سعی کردم هلیکوپتر رو مهار کنم و یا یک طوری زمین بذارمش که کمتر آسیب ببینیم نشد. در تمام 30سال پرواز و هشت سال ایام جنگ هیچوقت چنین صحنه مرگباری را تجربه نکرده بودم. یک لحظه فقط فریاد یاحسین رضا رو شنیدم و بعدش با شدت کنار یکی از تانکهای سوخته دشمن با زمین برخورد کردیم. شدت اصابت به حدی بود که هلیکوپتر از وسط نصف شد و درد شدیدی توی ستون فقراتم پیچید و احساس کردم جسم نوک تیزی به پشتم فرو رفته و داره از شکمم بیرون میاد. دست راستم کاملا بی حس شده بود و خون از یکطرف صورتم فوران میکرد. چشم راستم سوزش شدیدی داشت و گردنم تیر میکشید. تلاش کردم از صندلی جدا بشم و از اتاقک بیرون بیام. شدت ضربه به حدی بود که کمربندنجاتم پاره شده بود. شاید اگر کمربند پاره نشده بود منهم مثل رضا توی شعله های آتش میسوختم. بهر جون کندنی بود خودم را از اتاقک شکسته بیرون انداختم و بی اختیار بطرف اتاقک رضا کشیده شدم. پرتابگر موشک را که داغ شده بود گرفتم و به زحمت خودم رو بالا کشیدم تنها یک چشمم سالم بود با پشت دست خون رو از روی صورتم پاک کردم و به اتاقک رضا خیره شدم. اصلا نمیدونستم چکار میکنم. فقط یک تصویر درذهن و مقابل چشم خون آلودم کوچک و بزرگ میشد که آنهم پیکر خون آلود رضا بود.<br />
در اتاقک کنده شده و سرش روی تلسکوپ بیحرکت مونده بود. همه جای بدنش هم غرق خون بود. با دست چپ بهرزحمتی بود سرش رو کمی بلند کردم. صورتش پر خون بود و انگار زیر لب داشت چیزی زمزمه میکرد. بدن مچاله شده اش بین فرامین گیر کرده بود و قسمت عقب هلیکوپتر در فاصله چندمتری ما کاملا مشتعل شده بود و شعله داشت از اتاقک من به کابین رضا سرایت میکرد. نومیدانه سرم رو بالا گرفتم و به بالگرد نجات خیره شدم. محسنی کنی متهورانه تلاش میکرد راهی برای فرود یا پیاده کردن افراد نجات پیدا کنه, بچه های گروه نجات مقابل در باز بالگرد اماده پریدن و نجات ما بودن اما هربار که هلیکوپتر بطرف ما میومد آتش شلیک تانکها و مسلسلهای دشمن مجال فرود را به اونا نمیداد.<br />
اینبار تموم قدرتم رو تو دست سالمم جمع کردم و به شانه رضا چنگ زدم که شاید بتونم اونو بیرون بکشم, همه تلاشم رو کردم اما فایده ای نداشت. در همون فاصلهشعله های آتش به گلوله های باقیمانده مسلسل هلیکوپتر رسیده بود و گلوله ها یکی یکی منفجر میشدن که یکدفعه دماغه هلیکوپتر با انفجار وحشتناکی از هم پاشید. شدت انفجار به حدی بود که از اتاقک رضا کنده شدم و چند متر اونطرف تر به زمین خوردم یکطرف بدنم کاملا از اختیارم خارج بود. دو سه بار سرم را محکم به زمین کوبیدم و با گریه نالیدم:<br />
- خدایا... یا فاطمه زهرا رضا داره میسوزه خودت کمکش کن ... بخاطر دخترش کمکش کن<br />
همینطور که چشمم به آسمون و هلیکوپتر در حال سوختن بود آه از نهادم برآمد در پشت شعله های آتش یک نفربر دشمن و تعدادی نیروی پیاده عراقی رو دادم  که شلیک کنان به طرف ما میدویدند. اندک امیدی هم که به نشستن بالگرد داشتم داشت مبدل به یاس میشد در اون حال با خودم گفتم شاید رسیدن اونا باعث نجات رضا بشه اسارت بهتر از مرگ و سوختن تو شعله های آتش بود. البته به شرطی که خلاصمون نکنن!!<br />
با مرگ و زندگی و اسارت دست به گزیبان بودم که از پشت بالگرد درحال سوختن یکنفر تبر به دست ظاهر شد و مستقیم به طرفم پرید. آهی کشیدم و بی اختیار چشمهایم را بستم و به خودم گفتم:<br />
- حالا که قراره بمیرم فرقی بین گلوله و تبر و آتش نیست <br />
یکدفعه پنجه هایی قوی به شانه هایم قلاب شدند و روی زمین کشیده شدم به سختی پلکهایم را باز کردم و ناباورانه "استوارجمالی" از افراد گروه نجات رو دیدم که سعی میکرد من را از شعله های آتش دور کنه گویا محسن کنی موفق شده بود اون رو دریک نشست و برخاست سریع پیاده کنه و به کمک ما بفرسته. با دیدن استوار جمالی با آخرین رمقی که برام مونده بود فریاد زدم:<br />
- جمالی رضا را بکش بیرون... داره میسوزجمالی که سعی میکرد بازوهاش رو از زیر شانه ها به دور سینه ام قلاب کنه و درحالیکه یک چشمش به من و چشم دیگه اش به نیروهای دشمن بود فریاد زد:<br />
- سروان نمکی شهید شده مگه نمیبینی؟ هلیکوپتر و خودش هردو سوختن!!....<br />
اسم شهید و سوخته رو که آورد انگار دنیا روی سرم خراب شد و ارحال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم<br />
<br />
آری آنان بودند قهرمانان بی ادعا<br />
<br />
روحش شاد و راهش پر رهرو باد <br />
<br />
  <img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگی در شرایط سخت ]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1296</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 17:09:40 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1296</guid>
			<description><![CDATA[این هم یه پست مخصوص تکاورهای نیروی زمینی <br />
***********************************************<br />
<br />
<br />
اين مطلب بطور كلي بر پايه كلمات كليدي مورد استفاده در آموزش زنده ماندن در شرايط سخت تهيه شده است . موضوعات مطرح شده در اين متن مي توان شما را جهت زنده ماندن در هر شرايط سختي كمك كند . هر زماني كه در شرايط سخت قرار گرفتيد ، راهنمايي هاي عنوان شده در اين متن را به ياد آوريد.<br />
اقدامـــــات بقاء<br />
<br />
در پاراگراف زير معناي واژه هاي مورد استفاده در آموزش زنده ماندن در شرايط سخت توضيح داده مي شود . معاني را كه هر واژه بر آن دلالت مي كند مورد مطالعه داده و به خاطر داشته باشيد زيرا ممكن است روزي به كار شما آيد.<br />
حلّاجي و بررسي شرايط<br />
<br />
اگر شما در شرايط رزمي قرار داريد ، محلي را پيدا كنيد و خودتان را از چشم دشمن پنهان نگه داريد . اين را به خاطر داشته باشيد كه همواره اولويت كار را به ايمني بدهيد . از حواس بينايي ، شنوايي و بويايي خودتان استفاده كنيد تا نسبت به شرايط موجود در منطقه رزم اطلاع پيدا كنيد .همواره بايد دنبال اين بود كه به سؤالاتي مثل سؤالات زير جواب داد و دانست كه<br />
دشمن چه كار مي كند ؟ <br />
<br />
پيشـروي چگونه است ؟ <br />
<br />
چگونه مي توان تجديد قوا كرد ؟ <br />
<br />
و شمــا بايد در زمانـي كه مشغـول تهيـه طرح بقاء هستيد ، به تحولاتي كه در منطقه رزم ايجاد مي شود توجه داشته باشيد.<br />
<br />
حلّاجي و بررسي محيط اطراف<br />
<br />
تعيين طرح و نقشه منطقه . از تغييراتي كه در اطراف شما ايجاد مي شود همواره آگاه باشيد . هر محيطي كه موجود باشد ( جنگل ، بيشه زار يا صحرا ) داراي طرح و ريتم مخصوص به خود است . اين ريتم يا طرح شامل حيوانات و پرندگان موجود در منطقه ، صداهاي آنها و نحوه حركت آنها و صداهاي حشرات مي شود . اين ممكن است همچنين شامل نحوه حركت دشمن و افراد بومي در منطقه باشد.<br />
<br />
حلّاجي و بررسي شرايط فيزيكي خودتان<br />
<br />
فشار و سختي درگيري كه شما در آن قرار داشته باشيد ، يا فشار روحي حضور پيدا كردن در يك شرايط سخت ممكن است سبب شود تا شما نسبت به آسيبهايي كه پيدا مي كنيد آگاهي پيدا كنيد . زخم هاي خود را چِك كنيد و به درمان اوليه خود بپردازيد . احتياط كنيد تا آسيب بيشتري نبينيد . براي مثال ، در هر شرايط آب و هوايي ،‌ مقدار كافي آب بخوريد تا مانع از دست رفتن آب بدن خود شويد . اگر در شرايط و آب و هواي سرد يا مرطوب قرار داريد ، لباس اضافي تن كنيد تا از كاهش دماي بدن خود جلوگيري كنيد .<br />
<br />
حلّاجي و بررسي تجهيزات خود<br />
<br />
قطعـاً در گرماگرم نبرد ، شما بعضي تجهيزات خود را از دست مي دهيد يا آسيب مي بينند . چك كنيد تا ببينيد كه كدام تجهيزات شما هنوز قابل استفاده هستند و در چه وضعيتي قرار دارند .<br />
<br />
حالا كه شما شرايط ، محيط اطراف ، شرايط فيزيكي و تجهيزات خود را مورد بررسي قرار داده ايد ، آماده تهيه طرح بقاء هستيد . در ضمن انجام كار ، نيازهاي فيزيكي پايه اي خود را به ياد داشته باشيد . آب ، غذا ، سرپناه .<br />
<br />
از تمامي حواس خود استفاده كنيد ، عجله و شتاب بيش از حد به ضرر شما است <br />
<br />
وقتي كه شما ســريع و بدون فكر و طراحــي واكنش نشان مي دهيد ، احتمـال اشتباه شما فوق العاده مي شود . اين اشتباه ممكن است به اسارت يا مرگ شما منجر گردد . فقط به خاطر واكنش نشان دادن محض حركت نكنيد . قبل از حركت كردن و تصميم گرفتن تمامي جنبه هاي شرايطي را كه در آن قرار گرفته ايد حلّاجي كنيد . وقتي كه شما بطور شتابزده واكنش نشان دهيد ممكن است بعضي تجهيزات خود را از دست بدهيد يا فراموش كنيد . در واكنشهاي عجله اي شما ممكن است دچار گيجي شويد و ندانيد كه به كدام طرف بايد حركت كنيد . حركت هاي ود را طراحي كنيد . آماده شويد تا بدون به خطر انداختن خود سريع حركت كنيد . براي ارزيابي شرايط تمامي حواس خود را به كار گيريد . صداها و بوها را مورد توجه قرار دهيد . نسبت به تغييرات درجه حرارت حساس باشيد . همواره هوشيار باشيد .<br />
<br />
به خاطرداشته باشيد كه كجا هستيد<br />
<br />
موقعيت خود را در نقشه تعيين كنيد و آن را با عوارض اطراف خود مرتبط سازيد . اين يكي از اصول پايه اي مي باشد كه شما بايد همواره در ذهن داشته و از آن پيروي كنيد . اگر فرد ديگري   نيز با شما هست مطمئن شويد كه او نيز موقعيت خود را در منطقه مي داند . همواره بدانيد كه در گروه شما چه كسي نقشه و قطب نما دارد . اگر آن فرد كشته شد ، شما بايد نقشه و قطب نما را از او بگيريد و عمليات را ادامه دهيد . توجه ويژه اي به اين امر داشته باشيد كه كجا هستيد و به سمت كجا مي رويد . جهت تعيين مسير و حركت در مسير هيچگاه بطور صد در صد به يك نفر اتكا و اعتماد نكنيد . بطور مستمر و منظم تعيين موقعيت كنيد .<br />
<br />
&lt;● همواره سعي كنيد تا حداقل تعيين كنيد كه چگونه موقعيت شما ارتباط دارد با :<br />
<br />
&lt;● موقعيت واحدهاي دشمن و منطقه كنترل شده <br />
<br />
&lt;● موقعيت واحدهاي خودي و منطقه كنترل آنها<br />
<br />
&lt;● موقعيت منابع آبي منطقه اي ( اين موضوع در صحراها مهم است )<br />
<br />
&lt;● مناطقي كه پوشش خوب و اختفاء كاملي را ايجاد مي كنند .<br />
<br />
اين اطلاعات به شما اجازه مي دهند تا تصميمات اطلاعاتي مناسبي بگيريد .<br />
<br />
<br />
غلبه بر ترس و هراس<br />
<br />
بزرگترين دشمن در شرايط سخت ترس و هراس مي باشد . اگر كنترل نشود ، آنها مي توانند توانايي شما را در اتخاذ تصميم هوشمندانه نابود كنند . آنها سبب مي شوند كه شما بر اساس احساسات و تصورات واهي خود نه عقل و منطق واكنش نشان دهيد . آنها همچنين سبب اتلاف انرژي شما نيز مي شوند و اين اثرات رواني منفي به دنبال دارد .<br />
<br />
آموزش هاي قبلي در زمينه بقاء و داشتن اعتماد به نفس شما را قادر مي سازد بر ترس و هراس خود غلبه كنيد .<br />
<br />
تعمير كردن<br />
<br />
در ايالات متحده ما امكانات زيادي در دسترس داريم كه مي توانند به نيازهاي ما پاسخ دهند . بسياري از اين وسايل ارزان هستند و در زمان آسيب ديدن به راحتي قابل جايگزيني هستند . فرهنگ سهل الوصول بودن وسايل در دسترس سبب شده است كه به فكر تعمير و بازسازي اين وسايل نباشيم . اين عدم تجربه در تعمير وسايل مي تواند دشمني براي ما در شرايط سخت باشد . ياد بگيريد تا وسايل را تعمير كنيد . ابزاري را كه براي منظور خاصي طراحي شده است تهيه كنيد و بررسي كنيد و ببينيد چه استفاده هاي ديگري مي توان از اين وسايل برد .<br />
<br />
از وسايل طبيعي در اطراف خود براي رفع نيازهاي مختلف استفاده كنيد . مثلاً از سنگ براي استفاده به جاي چكش . هر قدر كه كوله پشتي شما كامل باشد بعد از مدتي امكانات مـوجود در آن تمام مي شود . در چنين زماني شما بايد از قدرت خلاقيت خود جهت رفع نيازهاي خود بهره ببريد .<br />
<br />
ارزش حيات<br />
<br />
همه ما از كودكي همواره در ستيز جهت ادامه بقاء بوده ايم ، اما با زندگي راحت عادت كرده ايم . ما در حقيقت مخلوق آسايش و راحتي هستيم و از سختي و مشقت بيزاريم . حال وقتي كه ما با شرايط سخت مواجه مي شويم با استرسهايش ، عدم آسايشش و مشقتهايش چگونه خواهد شد ؟ در اين شرايط تجربه و دانش كسب شده از طرف شما و آموزشهايي كه در ارتش ديده ايد به زنده مانده شما خيلي كمك مي كند . سرسختي و عدم تسليم شدن در مقابل مشكلات و موانع پيش رو به شما توانايي رواني و فيزيكي كافي را مي دهد تا بر اين مشكلات غلبه كنيد .<br />
<br />
عمل كردن مثل افراد بومي<br />
<br />
افراد بومي و حيوانات منطقه نسبت به شرايط موجود خود را وفق داده اند . براي وفق پيدا كردن با محيط ، نگاه كنيد كه بوميان منطقه چگونه روزانه در آنجا به سر مي برند ؟ چه زماني و چه چيـزي مي خورند ؟ چه زمانـي ، از كجـا و چگونـه آن ها غذايشـان را به دست مي آورند ؟ چه زماني و از كجا آب مي خورند ؟ چه زماني آنها معمولاً مي خوابند و چه زماني بيدار مي شوند ؟ اين واكنــش ها براي كسي كه مي خواهد در منطقـه فعاليت كند بسيار مهم مي باشند .<br />
<br />
نحـوه زندگي حيوانات منطقــه نيز مي تواند نكـات آموزنـده اي بـراي فردي كه مي خواهد در محل زنده بماند ارائه دهد . حيوانات نيز به آب ، غذا و سرپناه احتياج دارند . با نگاه كردن به آنها مي توان به منابع آب و غذا دسترسي پيدا كرد .<br />
<br />
هشدار<br />
<br />
حيوانات يك راهنماي قابل اعتماد به منابع آب و غذا نيستند . بسياري از حيوانات گياهاني را مي خورند كه براي انسان سمي هستند .<br />
<br />
اين موضوع را به خاطر داشته باشيد كه حيوانات مي توانند وجود شما را براي دشمن آشكار كنند اگر در منطقه خودي قرار داريد ، يك راه كه توسط آن مي توانيد اطلاعات به دست آوريد اين است كه نسبت به ابزار آلات افراد بومي و نحوة تهيه آب و غذاي آنها كنجكاوي نشان دهيد . با مطالعه در مورد افراد منطقه شما ياد مي گيريد كه چگونه به آنها احترام بگذاريد ، دوستان خوبي پيدا كنيد و از همه مهم تر اين كه ياد بگيريد چگونه خود را با محيط اطراف تطبيق دهيد و شانـس زندگي خود را افزايش دهيد .<br />
<br />
به كمك ظرافت و هوشمندي خود زندگي كنيد ، از هم اكنون مهارتهاي كليدي را ياد بگيريد<br />
<br />
بدون يادگيري مهارتهاي پايه اي ادامه حيات و مانور كردن در منطقه نبرد شانس شما را براي زنده ماندن در طي رزم در شرايط سخت بسيار كم خواهد بود <br />
<br />
اين مهارتها را هم اكنون ياد بگيريد ، نه از زماني كه با آنها مواجه مي شويد يا در حال نبرد هستيد . اينكه چگونه شما تصميم مي گيريد تا خودتان را قبل از اجراي عمليات تجهيز كنيد ، بر زنده ماندن يا نمانــدن شما اثر مستقيــم دارد . شمـا نياز داريد تا در مورد محيطي كه به آنجا مي رويد بدانيد و بايد مهارتهاي پايه اي مورد استفاده در آن محيط را فرا بگيريد . مثلاً اگر قرار است كه به صحرا برويد ، شما نياز داريد كه بدانيد در صحرا چگونه آب پيدا كنيد .<br />
<br />
در طي تمامي برنامه هاي آموزشي و تمرينات مربوطه مهارتهاي پايه اي بقاء را تمرين كنيد . انجام اين تمرينات و آموزش ها به شما اعتماد به نفس مي دهد . اين به شما مي آموزد كه با كمك هوشمندي و ظرافت خود زنده بمانيد .<br />
<br />
حلاجي كردن و بررسي شرايط<br />
<br />
از تمامي حواس خود استفاده كنيد عجله و شتاب بيش از اندازه به ضرر شماست<br />
<br />
به خاطر داشته باشيد كه كجا هستيد<br />
<br />
م   غلبه بر ترس و هراس<br />
<br />
ه   تعمير كردن وسايل<br />
<br />
ب  ارزش حيات<br />
<br />
ق   عمل كردن مثل افراد بومي<br />
<br />
به كمك ظرافت  و هوشمندي خود زندگي كنيد و از هم اكنون مهارتهاي كليدي را ياد بگيريد .																						   <br />
<br />
نقشه و طرح براي زنده ماندن<br />
<br />
يك نقشه و طرح تهيه كنيد كه به شما كمك كند تا با دشمن مقابله كنيد . در اين طرح بايد به غذا ، آب ، سرپناه ، آتش ، كمكهاي اوليه . علامتهاي قرار داده شده براي اعلام اهميت چيزي توجه شود . مثلاً در هواي سرد شما بايد آتش تهيه كنيد ، سرپناهي آماده سازيد تا از سرما و بارندگي و باد در امان باشيد . تله گذاري كنيد تا غذا تهيه كنيد ، ابزاري داشته باشيد تا به هواپيماهاي خودي  علامت بدهيد و كمكهاي اوليه داشته باشيد تا سلامت باقي بمانيد . اگر زخمي شديد كمكهاي اوليه از اولويت بسيار بالايي برخوردار مي شوند .<br />
<br />
براي رسيدن به نيازهاي فيزيكي فوري خود در ضمن تغيير شرايط بايد طرح مورد استفاده براي زنده ماندن را تغيير دهيد .<br />
<br />
در ضمن مطالعه بقيه قسمتهاي كتاب ، واژه هاي كليدي بحث شده در اين فصل را به خاطر داشته باشيد و نياز به فراهم كردن طرح زنده ماندن را فراموش نكنيد <br />
<br />
منبع : مجله جنگ افزار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[این هم یه پست مخصوص تکاورهای نیروی زمینی <br />
***********************************************<br />
<br />
<br />
اين مطلب بطور كلي بر پايه كلمات كليدي مورد استفاده در آموزش زنده ماندن در شرايط سخت تهيه شده است . موضوعات مطرح شده در اين متن مي توان شما را جهت زنده ماندن در هر شرايط سختي كمك كند . هر زماني كه در شرايط سخت قرار گرفتيد ، راهنمايي هاي عنوان شده در اين متن را به ياد آوريد.<br />
اقدامـــــات بقاء<br />
<br />
در پاراگراف زير معناي واژه هاي مورد استفاده در آموزش زنده ماندن در شرايط سخت توضيح داده مي شود . معاني را كه هر واژه بر آن دلالت مي كند مورد مطالعه داده و به خاطر داشته باشيد زيرا ممكن است روزي به كار شما آيد.<br />
حلّاجي و بررسي شرايط<br />
<br />
اگر شما در شرايط رزمي قرار داريد ، محلي را پيدا كنيد و خودتان را از چشم دشمن پنهان نگه داريد . اين را به خاطر داشته باشيد كه همواره اولويت كار را به ايمني بدهيد . از حواس بينايي ، شنوايي و بويايي خودتان استفاده كنيد تا نسبت به شرايط موجود در منطقه رزم اطلاع پيدا كنيد .همواره بايد دنبال اين بود كه به سؤالاتي مثل سؤالات زير جواب داد و دانست كه<br />
دشمن چه كار مي كند ؟ <br />
<br />
پيشـروي چگونه است ؟ <br />
<br />
چگونه مي توان تجديد قوا كرد ؟ <br />
<br />
و شمــا بايد در زمانـي كه مشغـول تهيـه طرح بقاء هستيد ، به تحولاتي كه در منطقه رزم ايجاد مي شود توجه داشته باشيد.<br />
<br />
حلّاجي و بررسي محيط اطراف<br />
<br />
تعيين طرح و نقشه منطقه . از تغييراتي كه در اطراف شما ايجاد مي شود همواره آگاه باشيد . هر محيطي كه موجود باشد ( جنگل ، بيشه زار يا صحرا ) داراي طرح و ريتم مخصوص به خود است . اين ريتم يا طرح شامل حيوانات و پرندگان موجود در منطقه ، صداهاي آنها و نحوه حركت آنها و صداهاي حشرات مي شود . اين ممكن است همچنين شامل نحوه حركت دشمن و افراد بومي در منطقه باشد.<br />
<br />
حلّاجي و بررسي شرايط فيزيكي خودتان<br />
<br />
فشار و سختي درگيري كه شما در آن قرار داشته باشيد ، يا فشار روحي حضور پيدا كردن در يك شرايط سخت ممكن است سبب شود تا شما نسبت به آسيبهايي كه پيدا مي كنيد آگاهي پيدا كنيد . زخم هاي خود را چِك كنيد و به درمان اوليه خود بپردازيد . احتياط كنيد تا آسيب بيشتري نبينيد . براي مثال ، در هر شرايط آب و هوايي ،‌ مقدار كافي آب بخوريد تا مانع از دست رفتن آب بدن خود شويد . اگر در شرايط و آب و هواي سرد يا مرطوب قرار داريد ، لباس اضافي تن كنيد تا از كاهش دماي بدن خود جلوگيري كنيد .<br />
<br />
حلّاجي و بررسي تجهيزات خود<br />
<br />
قطعـاً در گرماگرم نبرد ، شما بعضي تجهيزات خود را از دست مي دهيد يا آسيب مي بينند . چك كنيد تا ببينيد كه كدام تجهيزات شما هنوز قابل استفاده هستند و در چه وضعيتي قرار دارند .<br />
<br />
حالا كه شما شرايط ، محيط اطراف ، شرايط فيزيكي و تجهيزات خود را مورد بررسي قرار داده ايد ، آماده تهيه طرح بقاء هستيد . در ضمن انجام كار ، نيازهاي فيزيكي پايه اي خود را به ياد داشته باشيد . آب ، غذا ، سرپناه .<br />
<br />
از تمامي حواس خود استفاده كنيد ، عجله و شتاب بيش از حد به ضرر شما است <br />
<br />
وقتي كه شما ســريع و بدون فكر و طراحــي واكنش نشان مي دهيد ، احتمـال اشتباه شما فوق العاده مي شود . اين اشتباه ممكن است به اسارت يا مرگ شما منجر گردد . فقط به خاطر واكنش نشان دادن محض حركت نكنيد . قبل از حركت كردن و تصميم گرفتن تمامي جنبه هاي شرايطي را كه در آن قرار گرفته ايد حلّاجي كنيد . وقتي كه شما بطور شتابزده واكنش نشان دهيد ممكن است بعضي تجهيزات خود را از دست بدهيد يا فراموش كنيد . در واكنشهاي عجله اي شما ممكن است دچار گيجي شويد و ندانيد كه به كدام طرف بايد حركت كنيد . حركت هاي ود را طراحي كنيد . آماده شويد تا بدون به خطر انداختن خود سريع حركت كنيد . براي ارزيابي شرايط تمامي حواس خود را به كار گيريد . صداها و بوها را مورد توجه قرار دهيد . نسبت به تغييرات درجه حرارت حساس باشيد . همواره هوشيار باشيد .<br />
<br />
به خاطرداشته باشيد كه كجا هستيد<br />
<br />
موقعيت خود را در نقشه تعيين كنيد و آن را با عوارض اطراف خود مرتبط سازيد . اين يكي از اصول پايه اي مي باشد كه شما بايد همواره در ذهن داشته و از آن پيروي كنيد . اگر فرد ديگري   نيز با شما هست مطمئن شويد كه او نيز موقعيت خود را در منطقه مي داند . همواره بدانيد كه در گروه شما چه كسي نقشه و قطب نما دارد . اگر آن فرد كشته شد ، شما بايد نقشه و قطب نما را از او بگيريد و عمليات را ادامه دهيد . توجه ويژه اي به اين امر داشته باشيد كه كجا هستيد و به سمت كجا مي رويد . جهت تعيين مسير و حركت در مسير هيچگاه بطور صد در صد به يك نفر اتكا و اعتماد نكنيد . بطور مستمر و منظم تعيين موقعيت كنيد .<br />
<br />
&lt;● همواره سعي كنيد تا حداقل تعيين كنيد كه چگونه موقعيت شما ارتباط دارد با :<br />
<br />
&lt;● موقعيت واحدهاي دشمن و منطقه كنترل شده <br />
<br />
&lt;● موقعيت واحدهاي خودي و منطقه كنترل آنها<br />
<br />
&lt;● موقعيت منابع آبي منطقه اي ( اين موضوع در صحراها مهم است )<br />
<br />
&lt;● مناطقي كه پوشش خوب و اختفاء كاملي را ايجاد مي كنند .<br />
<br />
اين اطلاعات به شما اجازه مي دهند تا تصميمات اطلاعاتي مناسبي بگيريد .<br />
<br />
<br />
غلبه بر ترس و هراس<br />
<br />
بزرگترين دشمن در شرايط سخت ترس و هراس مي باشد . اگر كنترل نشود ، آنها مي توانند توانايي شما را در اتخاذ تصميم هوشمندانه نابود كنند . آنها سبب مي شوند كه شما بر اساس احساسات و تصورات واهي خود نه عقل و منطق واكنش نشان دهيد . آنها همچنين سبب اتلاف انرژي شما نيز مي شوند و اين اثرات رواني منفي به دنبال دارد .<br />
<br />
آموزش هاي قبلي در زمينه بقاء و داشتن اعتماد به نفس شما را قادر مي سازد بر ترس و هراس خود غلبه كنيد .<br />
<br />
تعمير كردن<br />
<br />
در ايالات متحده ما امكانات زيادي در دسترس داريم كه مي توانند به نيازهاي ما پاسخ دهند . بسياري از اين وسايل ارزان هستند و در زمان آسيب ديدن به راحتي قابل جايگزيني هستند . فرهنگ سهل الوصول بودن وسايل در دسترس سبب شده است كه به فكر تعمير و بازسازي اين وسايل نباشيم . اين عدم تجربه در تعمير وسايل مي تواند دشمني براي ما در شرايط سخت باشد . ياد بگيريد تا وسايل را تعمير كنيد . ابزاري را كه براي منظور خاصي طراحي شده است تهيه كنيد و بررسي كنيد و ببينيد چه استفاده هاي ديگري مي توان از اين وسايل برد .<br />
<br />
از وسايل طبيعي در اطراف خود براي رفع نيازهاي مختلف استفاده كنيد . مثلاً از سنگ براي استفاده به جاي چكش . هر قدر كه كوله پشتي شما كامل باشد بعد از مدتي امكانات مـوجود در آن تمام مي شود . در چنين زماني شما بايد از قدرت خلاقيت خود جهت رفع نيازهاي خود بهره ببريد .<br />
<br />
ارزش حيات<br />
<br />
همه ما از كودكي همواره در ستيز جهت ادامه بقاء بوده ايم ، اما با زندگي راحت عادت كرده ايم . ما در حقيقت مخلوق آسايش و راحتي هستيم و از سختي و مشقت بيزاريم . حال وقتي كه ما با شرايط سخت مواجه مي شويم با استرسهايش ، عدم آسايشش و مشقتهايش چگونه خواهد شد ؟ در اين شرايط تجربه و دانش كسب شده از طرف شما و آموزشهايي كه در ارتش ديده ايد به زنده مانده شما خيلي كمك مي كند . سرسختي و عدم تسليم شدن در مقابل مشكلات و موانع پيش رو به شما توانايي رواني و فيزيكي كافي را مي دهد تا بر اين مشكلات غلبه كنيد .<br />
<br />
عمل كردن مثل افراد بومي<br />
<br />
افراد بومي و حيوانات منطقه نسبت به شرايط موجود خود را وفق داده اند . براي وفق پيدا كردن با محيط ، نگاه كنيد كه بوميان منطقه چگونه روزانه در آنجا به سر مي برند ؟ چه زماني و چه چيـزي مي خورند ؟ چه زمانـي ، از كجـا و چگونـه آن ها غذايشـان را به دست مي آورند ؟ چه زماني و از كجا آب مي خورند ؟ چه زماني آنها معمولاً مي خوابند و چه زماني بيدار مي شوند ؟ اين واكنــش ها براي كسي كه مي خواهد در منطقـه فعاليت كند بسيار مهم مي باشند .<br />
<br />
نحـوه زندگي حيوانات منطقــه نيز مي تواند نكـات آموزنـده اي بـراي فردي كه مي خواهد در محل زنده بماند ارائه دهد . حيوانات نيز به آب ، غذا و سرپناه احتياج دارند . با نگاه كردن به آنها مي توان به منابع آب و غذا دسترسي پيدا كرد .<br />
<br />
هشدار<br />
<br />
حيوانات يك راهنماي قابل اعتماد به منابع آب و غذا نيستند . بسياري از حيوانات گياهاني را مي خورند كه براي انسان سمي هستند .<br />
<br />
اين موضوع را به خاطر داشته باشيد كه حيوانات مي توانند وجود شما را براي دشمن آشكار كنند اگر در منطقه خودي قرار داريد ، يك راه كه توسط آن مي توانيد اطلاعات به دست آوريد اين است كه نسبت به ابزار آلات افراد بومي و نحوة تهيه آب و غذاي آنها كنجكاوي نشان دهيد . با مطالعه در مورد افراد منطقه شما ياد مي گيريد كه چگونه به آنها احترام بگذاريد ، دوستان خوبي پيدا كنيد و از همه مهم تر اين كه ياد بگيريد چگونه خود را با محيط اطراف تطبيق دهيد و شانـس زندگي خود را افزايش دهيد .<br />
<br />
به كمك ظرافت و هوشمندي خود زندگي كنيد ، از هم اكنون مهارتهاي كليدي را ياد بگيريد<br />
<br />
بدون يادگيري مهارتهاي پايه اي ادامه حيات و مانور كردن در منطقه نبرد شانس شما را براي زنده ماندن در طي رزم در شرايط سخت بسيار كم خواهد بود <br />
<br />
اين مهارتها را هم اكنون ياد بگيريد ، نه از زماني كه با آنها مواجه مي شويد يا در حال نبرد هستيد . اينكه چگونه شما تصميم مي گيريد تا خودتان را قبل از اجراي عمليات تجهيز كنيد ، بر زنده ماندن يا نمانــدن شما اثر مستقيــم دارد . شمـا نياز داريد تا در مورد محيطي كه به آنجا مي رويد بدانيد و بايد مهارتهاي پايه اي مورد استفاده در آن محيط را فرا بگيريد . مثلاً اگر قرار است كه به صحرا برويد ، شما نياز داريد كه بدانيد در صحرا چگونه آب پيدا كنيد .<br />
<br />
در طي تمامي برنامه هاي آموزشي و تمرينات مربوطه مهارتهاي پايه اي بقاء را تمرين كنيد . انجام اين تمرينات و آموزش ها به شما اعتماد به نفس مي دهد . اين به شما مي آموزد كه با كمك هوشمندي و ظرافت خود زنده بمانيد .<br />
<br />
حلاجي كردن و بررسي شرايط<br />
<br />
از تمامي حواس خود استفاده كنيد عجله و شتاب بيش از اندازه به ضرر شماست<br />
<br />
به خاطر داشته باشيد كه كجا هستيد<br />
<br />
م   غلبه بر ترس و هراس<br />
<br />
ه   تعمير كردن وسايل<br />
<br />
ب  ارزش حيات<br />
<br />
ق   عمل كردن مثل افراد بومي<br />
<br />
به كمك ظرافت  و هوشمندي خود زندگي كنيد و از هم اكنون مهارتهاي كليدي را ياد بگيريد .																						   <br />
<br />
نقشه و طرح براي زنده ماندن<br />
<br />
يك نقشه و طرح تهيه كنيد كه به شما كمك كند تا با دشمن مقابله كنيد . در اين طرح بايد به غذا ، آب ، سرپناه ، آتش ، كمكهاي اوليه . علامتهاي قرار داده شده براي اعلام اهميت چيزي توجه شود . مثلاً در هواي سرد شما بايد آتش تهيه كنيد ، سرپناهي آماده سازيد تا از سرما و بارندگي و باد در امان باشيد . تله گذاري كنيد تا غذا تهيه كنيد ، ابزاري داشته باشيد تا به هواپيماهاي خودي  علامت بدهيد و كمكهاي اوليه داشته باشيد تا سلامت باقي بمانيد . اگر زخمي شديد كمكهاي اوليه از اولويت بسيار بالايي برخوردار مي شوند .<br />
<br />
براي رسيدن به نيازهاي فيزيكي فوري خود در ضمن تغيير شرايط بايد طرح مورد استفاده براي زنده ماندن را تغيير دهيد .<br />
<br />
در ضمن مطالعه بقيه قسمتهاي كتاب ، واژه هاي كليدي بحث شده در اين فصل را به خاطر داشته باشيد و نياز به فراهم كردن طرح زنده ماندن را فراموش نكنيد <br />
<br />
منبع : مجله جنگ افزار]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطره اي از اساتيد LOW  LEVEL  محمد موسوي و اكبر منتصري]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1295</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 13:07:22 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1295</guid>
			<description><![CDATA[البته خاطره مربوط به جناب منتصري از كابين عقب ايشون و خاطره مربوط به جناب موسوي از شماره 2 فلايت نقل ميشود.<br />
<br />
در يك ماموريت 4 فروندي مسيري براي lowlevel بريف شده بوده كه هر 4 فروند كه از خلبانان قدر فانتوم بودند تا حد ممكن خوابيده بودند كف!ليدر كه جناب منتصري بوده نگاهي به بقيه ميكنه ميبينه كه دارن سعي ميكنن يه نموره برن پايينتر.ايشون ميره پايينتر!باز بقيه هم ميرن پايين،باز ايشون ميرن پايينتر!در اين گيرودار يك مرتبه يك نخلستان روبروي اونها قرار ميگيره و جناب منتصري وارد راهي ميشن كه از زير درختان نخل رد ميشد و بالطبع مابقي مجبور ميشن بكشن بالا!ايشون هم ميگن :حالا هر كي ميتونه بياد پايين!<br />
<br />
در يك ماموريت دو فروندي به ليدري جناب موسوي هر دو فروند بر اساس بريف low level و به استناد limit خلبان جوري خوابيده بودند كف كه از آينه كه پشت را نگاه ميكردند خاك بلند ميشده!ايشون ميگن من جناب موسوي را ديدم در حالي كه دست چپش را به چپ كانوپي تكيه داده بود(بجاي اينكه روي تراتل باشد) و داشت براي خودش صوت ميزد!!!<br />
<br />
منبع   سايت هوانوردي و هوا فضاي پارسي]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[البته خاطره مربوط به جناب منتصري از كابين عقب ايشون و خاطره مربوط به جناب موسوي از شماره 2 فلايت نقل ميشود.<br />
<br />
در يك ماموريت 4 فروندي مسيري براي lowlevel بريف شده بوده كه هر 4 فروند كه از خلبانان قدر فانتوم بودند تا حد ممكن خوابيده بودند كف!ليدر كه جناب منتصري بوده نگاهي به بقيه ميكنه ميبينه كه دارن سعي ميكنن يه نموره برن پايينتر.ايشون ميره پايينتر!باز بقيه هم ميرن پايين،باز ايشون ميرن پايينتر!در اين گيرودار يك مرتبه يك نخلستان روبروي اونها قرار ميگيره و جناب منتصري وارد راهي ميشن كه از زير درختان نخل رد ميشد و بالطبع مابقي مجبور ميشن بكشن بالا!ايشون هم ميگن :حالا هر كي ميتونه بياد پايين!<br />
<br />
در يك ماموريت دو فروندي به ليدري جناب موسوي هر دو فروند بر اساس بريف low level و به استناد limit خلبان جوري خوابيده بودند كف كه از آينه كه پشت را نگاه ميكردند خاك بلند ميشده!ايشون ميگن من جناب موسوي را ديدم در حالي كه دست چپش را به چپ كانوپي تكيه داده بود(بجاي اينكه روي تراتل باشد) و داشت براي خودش صوت ميزد!!!<br />
<br />
منبع   سايت هوانوردي و هوا فضاي پارسي]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[c130سوخترسان]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1294</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 12:12:38 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1294</guid>
			<description><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تيمسار سرتيپ دوم خلبان سياوش مشيري]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1293</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 12:03:51 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1293</guid>
			<description><![CDATA[سرتيپ دوم خلبان سياوش مشيري <br />
سياوش مشيري هشتم بهمن 1332 در محله شيخ هادي تهران و در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد. پدرش محمود نگهبان شركت بافكار بود. اوضاع اقتصادي خانواده در حد متوسط بود. سياوش دو برادر و هشت خواهر داشت تحصيلات ابتدايي را در دبستان نادر و متوسطه را در دبيرستان الهي همان محل زندگي خواند و به دليل جابجايي به محله سلسبيل تهران ادامه تحصيل را در دبيرستان علامه خواند و در سال 1352 موفق به اخذ ديپلم طبيعي شد. <br />
اواخر خرداد 1353 پس از گذر از سد معاينات پزشكي، آزمونهاي هوش، زبان و معلومات عمومي وارد دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. ابتدا حركات نظام جمع را آموخت و در كلاس زبان شروع به تحصيل كرد. وقتي سردوشي گرفت كلاسهاي مقدورات نظامي و دروس مرتبط با امر پرواز را خواند و براي آموختن پرواز مقدماتي با هواپيماي بونانزا روزانه با اتوبوس از دانشكده راهي فرودگاه قلعه‌مرغي شد. در ادامه كلاسهاي آشنايي با مقدورات هواپيما و چگونگي انجام پرواز اولين آموزش خلباني را شروع و با نزديك به 30 ساعت پرواز موفق به اتمام رساند. مهر 1354 براي ادامه آموزشها عازم ايالت تگزاس آمريكا شد و در پايگاه هوايي لكلند بار ديگر زبان تخصصي و پيشرفته را خواند و ديپلم مربوطه را اخذ كرد، سپس به پايگاه مدنيا از پايگاه‌هاي اقماري لكلند رفت و پرواز مقدماتي با هواپيماي ملخدار تي 41 را از فرودگاه هوندو فراگرفت. <br />
پايگاه بعدي او شپارد بود و در اين يگان ابتدا آموزش چتربازي را گذراند و بعد از آموزش فشرده سامانه‌هاي هواپيماي جت تي - 37 و مقدورات آن عملا تمرينات پرواز با تي را شروع كرد. در پايان اين دوره نشان خلباني را بر سينه نسب و و با درجه ستواندومي براي پرواز جت مافوق صوت تي - 38 به پايگاه هوايي وب عزيمت كرد دوره مذكور مرداد 1356 پايان يافت و به كشور برگشت. <br />
با وجود فضاي انقلاب پروازها با تعداد كمتر ادامه داشت كه برخي از آنها به صورت ماموريت‌هاي ويژه و جنگي در برابر تحركات علني و غيرعلني عراق صورت مي‌گرفت مشيري در اولين پاسخ دندان‌شكن به تجاوز رژيم بعث در عمليات معروف به 140 فروندي در كابين عقب سروان عبدالعظيمي در يك ديته دو فروندي با 12 تير بمب پنجاه پوندي روي هر هواپيما به بمباران پايگاه هوايي كركوك عراق رفتند. او اول خرداد همين سال به پايگاه هوايي بوشهر منتقل و تا بعد از 1367 در اين مكان خدمت كرد در اين يگان علاوه بر مشاغل گرداني به جانشيني فرمانده گردان، معاون هماهنگ‌كننده و مشاور نظامي دايره ع س پايگاه را برعهده داشت با اصابت يك فروند شناور سوپر تانكر در كنار جزيره لارك، به خواست فرماندهي و معاون عمليات نيرو به پايگاه نهم شكاري بندرعباس انتقال يافت و در پست فرمانده گردان و مشاور نظامي رياست ع س اين يگان مشغول خدمت شد. <br />
سياوش از تحركات اوليه دشمن قبل از آغاز رسمي جنگ تا پايان دفاع مقدس بيش از پنجاه سورتي بمباران در عمق خاك دشمن و روي نيروهاي متجاوز انجام داده و بيش از 2500 ساعت پرواز با جنگنده فانتوم در سابقه خود دارد، همچنين نزديك به 1500 ساعت پرواز گشت رزمي، پوشش هوايي، آلرت و اسكورت توام با سوختگيري هوايي در شب و روز در دفتر پرواز خود به ثبت رسانده است، افتخار ديگر او تربيت بيست معلم خلبان و آموزش رزمي تعداي از خلبانان جوان است. <br />
ايشان هم اكنون در قالب خريد خدمت در دفتر تحقيقات و مطالعات نهاجا مشغول كار است]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سرتيپ دوم خلبان سياوش مشيري <br />
سياوش مشيري هشتم بهمن 1332 در محله شيخ هادي تهران و در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد. پدرش محمود نگهبان شركت بافكار بود. اوضاع اقتصادي خانواده در حد متوسط بود. سياوش دو برادر و هشت خواهر داشت تحصيلات ابتدايي را در دبستان نادر و متوسطه را در دبيرستان الهي همان محل زندگي خواند و به دليل جابجايي به محله سلسبيل تهران ادامه تحصيل را در دبيرستان علامه خواند و در سال 1352 موفق به اخذ ديپلم طبيعي شد. <br />
اواخر خرداد 1353 پس از گذر از سد معاينات پزشكي، آزمونهاي هوش، زبان و معلومات عمومي وارد دانشكده خلباني نيروي هوايي شد. ابتدا حركات نظام جمع را آموخت و در كلاس زبان شروع به تحصيل كرد. وقتي سردوشي گرفت كلاسهاي مقدورات نظامي و دروس مرتبط با امر پرواز را خواند و براي آموختن پرواز مقدماتي با هواپيماي بونانزا روزانه با اتوبوس از دانشكده راهي فرودگاه قلعه‌مرغي شد. در ادامه كلاسهاي آشنايي با مقدورات هواپيما و چگونگي انجام پرواز اولين آموزش خلباني را شروع و با نزديك به 30 ساعت پرواز موفق به اتمام رساند. مهر 1354 براي ادامه آموزشها عازم ايالت تگزاس آمريكا شد و در پايگاه هوايي لكلند بار ديگر زبان تخصصي و پيشرفته را خواند و ديپلم مربوطه را اخذ كرد، سپس به پايگاه مدنيا از پايگاه‌هاي اقماري لكلند رفت و پرواز مقدماتي با هواپيماي ملخدار تي 41 را از فرودگاه هوندو فراگرفت. <br />
پايگاه بعدي او شپارد بود و در اين يگان ابتدا آموزش چتربازي را گذراند و بعد از آموزش فشرده سامانه‌هاي هواپيماي جت تي - 37 و مقدورات آن عملا تمرينات پرواز با تي را شروع كرد. در پايان اين دوره نشان خلباني را بر سينه نسب و و با درجه ستواندومي براي پرواز جت مافوق صوت تي - 38 به پايگاه هوايي وب عزيمت كرد دوره مذكور مرداد 1356 پايان يافت و به كشور برگشت. <br />
با وجود فضاي انقلاب پروازها با تعداد كمتر ادامه داشت كه برخي از آنها به صورت ماموريت‌هاي ويژه و جنگي در برابر تحركات علني و غيرعلني عراق صورت مي‌گرفت مشيري در اولين پاسخ دندان‌شكن به تجاوز رژيم بعث در عمليات معروف به 140 فروندي در كابين عقب سروان عبدالعظيمي در يك ديته دو فروندي با 12 تير بمب پنجاه پوندي روي هر هواپيما به بمباران پايگاه هوايي كركوك عراق رفتند. او اول خرداد همين سال به پايگاه هوايي بوشهر منتقل و تا بعد از 1367 در اين مكان خدمت كرد در اين يگان علاوه بر مشاغل گرداني به جانشيني فرمانده گردان، معاون هماهنگ‌كننده و مشاور نظامي دايره ع س پايگاه را برعهده داشت با اصابت يك فروند شناور سوپر تانكر در كنار جزيره لارك، به خواست فرماندهي و معاون عمليات نيرو به پايگاه نهم شكاري بندرعباس انتقال يافت و در پست فرمانده گردان و مشاور نظامي رياست ع س اين يگان مشغول خدمت شد. <br />
سياوش از تحركات اوليه دشمن قبل از آغاز رسمي جنگ تا پايان دفاع مقدس بيش از پنجاه سورتي بمباران در عمق خاك دشمن و روي نيروهاي متجاوز انجام داده و بيش از 2500 ساعت پرواز با جنگنده فانتوم در سابقه خود دارد، همچنين نزديك به 1500 ساعت پرواز گشت رزمي، پوشش هوايي، آلرت و اسكورت توام با سوختگيري هوايي در شب و روز در دفتر پرواز خود به ثبت رسانده است، افتخار ديگر او تربيت بيست معلم خلبان و آموزش رزمي تعداي از خلبانان جوان است. <br />
ايشان هم اكنون در قالب خريد خدمت در دفتر تحقيقات و مطالعات نهاجا مشغول كار است]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[بمبي در كابين 3]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1291</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 10:04:52 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1291</guid>
			<description><![CDATA[عباس اعتقاد داشت که گاهی می توان با انجام عملیاتی موفقیت آمیز با هواپیماهای شکاری، سیادت وبرتری هوایی را نصیب کشوری ساخت و آن را سربلند نمود. او می دانست مدت ها مذاکره ،ملاقات و رایزنی و فعالیت های دیپلماتیک با اعضای جنبش غیرمتعهدها مبنی بر عدم برگزاری اجلاس سران در بغداد به نتیجه ای نرسید و فقط با انجاام چنین عملیات ی است که می توان به طور عملی به همۀ شعار هایی که در خصوص عدم امنیت بغداد توسط مسئولان طراز اول کشورمان داده می شد جامۀ عمل پوشاند.<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span> <B>تصمیم آخر</B> <br />
همان طور که حدس میزد ، همسرش تا دم صبح بیدار بود و خوابش نمی برد. برای همین قبلل از صدای زنگ ساعت ، همسرش از جا برخاسته و با چادر سفید گلدارش در حال ادای نماز بود. نمازش از روزهای قبل طولانی تر شده بود . او یقین داشت که برای موفقیتش دعا می کند. برای آخرین بار به تنها فرزند خردسالش که در اتق خواب و در کنار نور متمایل به سبز چراغ خواب، چهره زیباتری یافته و با آرامش خیال در خواب راحت آرمیده بود ، نگاه کرد. تبسم شیرینی بر لبانش نقش بست. رضا فرزند خردسالش نیز در خواب لبخندی زد که دقایقی بعد این لبخند به گریۀ کوتاهی مبدل شد. <br />
می خواست فرزندش را در آغوش بگیرد اما از این کار منصرف شد. لحظه ای می رفت تا یأس بر وی غالب شود اما به یکباره از تمام دلبستگی ها و علایق مادی زندگی چشم فرو بست. مصمم و استوار و قاطع سرش را به آسمان بلند کرد . دعایی زیر لب زمزمه کرد و بی درنگ چشم از فرزند برگرفت و با یاد و نام خدا راه افتاد. موقع خارج شدن از منزل همۀ زوایای اتاق را کاوش کرد. به این می اندیشید که آیا بار دیگر به آغوش پرمهر خانواده باز خواهد گشت. .. در این فکر بود که درب اتاقش با وزش باد محکم بسته شد. همسرش که در حال خواندن ذکرنماز بود ، رو به عباس کرد و گفت:« عباس داری می ری اداره .» <br />
ـ آره تو بگیر بخواب. <br />
ـ ظهر برمی گردی؟ <br />
مکثی کرد و با خود گفت:« او نمی داند که تا ساعتی دیگر چه هنگامه ای بر پا خواهد شد و من در سرزمین دشمن و کیلومتر ها دور از شهر و دیار خود چه حماسه ای برپا خواهم کرد. ای کاش می توانستم همه چیز را به او توضیح  بدهم . شاید این آخرین باری باشد که صدای مرا می شنود!» <br />
سرش را به علامت مثبت تکان داد. <br />
ـ سعی می کنم! <br />
همسرش سجاده را چهار تا کرد و روی میز گذاشت. رو به عباس کرد و گفت: امروز هم پرواز داری؟ <br />
ـ (با تردید ) نمی دونم، شاید! <br />
ـ اگر آمدی من نبودم، می رم واکسن رضا رو بزنم. شاید برم منزل پروانه خانم، تو بیا آنجا، باشه!؟ <br />
ـ واکسن! ( یادش رفته بود) راستی، آخرین واکسن رضا را کی زدیم؟ <br />
ـ می خوام امروز برات غذای مورد علاقه ات را درست کنم، «آبگوشت» ، راستی تا یادم نرفته ظهر داری میای دو تا نون سنگک هم بگیر بیار! <br />
ـ (با خود فکر کرد) او چه راحت زندگی را برای خود آسان ساخته! رضا فرزندش ابر دیگر گریه کوتاهی سر داد و لحظه ای بعد آرام گرفت. با صدای گریه، عباس به سرعت به سمت فرزندش گام برداشت . برای آخرین بار خواست تا کودک را در آغوش بگیرد و ببوسد، اما ندایی او را نهیب زد. <br />
ـ «نه، این کار را نکن ، ممکنه بچه دوباره از خواب بیدار بشه و گریه کنه. <br />
در این موقع صبح معمولاً تو این کار را نمی کنی و کاری را که در مواقع عادی انجام نمی دهی ، حالا هم به آن  دست نزن!»	 <br />
عباس به سرعت در حالی که سعی می کرد بیش از این معطل نکند ،لباس پروازش را به تن کرد و از لای کتاب قدیمی انگلیسی نقشه ای برداشت و آن را چهار تا کرد و در جیب بغل سمت راستش گذاشت. پوتین های سربازی اش را پوشید. در مقابل آینۀ قدی اسیتاد و سر و صورتش را مرتب کرد. <br />
قد 172 سانتی متر، وزن 72 کیلو، اندامش ورزیده، شانه هایش پهن و کمی متمایل به پایین و عضلاتش در نتیجۀ سال های متمادی ورزش رزمی کشیده و محکم بود . پوستی تیره ،موی سیاه ، چشم هایی درشت، چهره ای جوان و شاداب و قیافۀ واقعی یک خلبان را داشت. او آخرین نگاهش را به آینه دوخت و لبخندی زد. تصویرش نیز لبخند زد و او به آرامی منزل را ترک کرد. <br />
هر بامداد که خورشید اشعۀ طلایی اش را بر ستیغ کوه می گستراند، عباس منزل ار به سوی محل کار خود ترک می کرد و تا دیر وقت به انجام امور محوله می پرداخت. <br />
او همه روزه تا پاسی از شب یبدار می ماند و به ارزیابی و تجزیه و تحلیل نقشه های عملیاتی می پرداخت. شب قبل از عملیات، گروهی از همرزمان و همکاران خلبان به ضیافت افطاری به منزلش دعوت شده بودند و او تا دیر وقت با آن ها مشغول گفتگو و نقل خاطره های خوش و طنزآمیز بود. <br />
عباس هرگز از انجام مأموریتی که در پیش داشت حرفی نمی زد و این یکی از رموز موفقیتش در اصل غافلگیری بود. <br />
او از آغازین روز جنگ تا به آن روز به دفعات مواضع و استحکامات دشمن بعثی را مورد هدف قرار داده و در بین همکاران خلبانش زبانزد بود وشجاع ترین ونترس ترین وجسورترین خلبان لقب گرفته بود. تکنیک در کنار تاکتیک و اصل غافلگیری و ایمان به آنچه انجام می داد، از او یک خلبان منحصر به فرد و فوق العاده ماهر درجنگ ساخته بود. <br />
فراموش نمی کرد ، همین چند روز پیش بود که فرمانده پایگاه اورابه کنار خود فراخواند و یادآور شد که وقت کار است. <br />
عباس حدود ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه آخرین روز ماه مبارک رمضان ـ که یوم الشک هم بود، از منزل خارج شد.	 <br />
با نگاهی به آسمان  نیلگون بر فراز شهر و سراسر افق، هیچ ابری مشاهده نمی شد. به سراغ خودروی جیپ چادری اش که از شب گذشته در اختیارش گذاشته شده بود، رفت و در پشت فرمان نشست. با اولین استارت جیپ با صدای مخصوصی روشن شد . او اولین نفری بود که منزل را به  سوی سرنوشتی نامعلوم ترک می کرد. سکوت خاصی بر فضا حاکم شده بود. عباس در منازل سازمانی پایگاه زندگی می کرد و آنجا از احترام خاصی برخوردار بود. <br />
صداقت، بی آلایشی و ساده زیستی را سرلوحۀ کار خود قرار داده بود و در تمامی فعالیت های عمرانی مجتمع مسکونی شان پیش قدم بود و از اینکه در میان همکارانش زندگی می کرد ، راضی و خرسند به نظر می رسید. <br />
جیپ با سرعت به جلو می رفت. عباس به آرامی پای مجروحش را ( که در اثر تصادف با اتومبیل دچار آسیب شده و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی پلاتین بر روی آن شده بودند) لختی بر پدال فشرد، اما به نظر می رسید بعه علت خشکی پدال جیپ ، توان فشردن ندارد. به هر زحمتی بود خود را به منزل دیگر همرزمش رساند. اولین کسی که به او ملحق شد، سرگرد خلبان محمود اسکندری بود . او دقایقی قبل از منزل ،خارج شده بود و به انتظار عباس در محوطۀ پارکینگ قدم می زد. با ورود خودروی عباس جلو آمد اما به علت عدم توانایی پای راست در فشردن ترمز و کلاج، جیپ قبل از رسید به محمود خاموش شد. محمود جلو آمد و لبخندی زد و عباس با اشارۀ سر سلام کرد. محمود به اطراف نگاه کرد . پس از حصول اطمینان از اینکه کسی صدایش را نمی شنود گفت: <br />
ـ حیف نون ، حیف اون گلوله های  سربی که می خواد حروم تو بشه، این طوریمی خوای بری «الدوره» ، این چه وضع رانندگیِ پسر؟   <br />
عباس لبخندی زد و طبق معمول که همواره در گفتن سلام پیشی می گرفت با گفتن سلام و صبح به خیر به همکارش ادای احترام کرد. <br />
ـ پس سرباز راننده ات کجاست؟ <br />
ـ دیروز عصر که منو رسوند مرخصش کردم و گفتم صبح دنبالم نیاید، البته منظورم را که می فهمی ، بیشتر به خاطر رعایت نکات حفاظتی بود که کسی بویی از جریان نبرد! <br />
ـ حقا که تو شیطون رو درس می دی، دیگه فکر نمی کردم این قدر محافظه کار باشی. <br />
ـ به قول خوددت و به نقل از ملانصرالدین که دیروز گفتی، کار از محکم کاری عیب نمی کنه! <br />
محومود لبخندی زد و گفت: الحق که قدر تورو نمی دونن، سوار شو بریم. <br />
و خودش پشت فرمان نشست . با گفتن این جمله ، عباس به یاد روزهای پیروزی انقلاب افتاد ، به یاد روزهایی که همه در تلاش بودند تا از دستاوردهای انقلاب محافظت کنند اما عده ای مغرض و از خدا بیخبر در صدد ایجاد تنش و بحران بودند وبا داعیۀ اسلام خواهی در حقیقت تیشه به ریشه اسلام می زدند و این عوام فریبی را کمتر کسی می دانست، چرا که با پیروزی انقلاب همه چیز دستخوش بحران شده بود از جمله فراندهی . گرویه با شعار ایجاد ارتش بی طبقۀ توحیدی در صدد بلوا وآشوب بودند . گروهی با انحلال ارتش و گروهی با ایجاد ارتش خلقی و گروهی نیز با خصومت شخصی قصد ترور مسئولین ، فرماندهان و خلبانان را داشتند و عباس یکی از آنان بود که به ناحق دچار ترور شخصیت شد. هنوز چند ماه از آغاز زندگی مشترک شان نمی گذشت که در اجرای لایحۀ قانونی مربوط به تعدیل پرسنل سازمان ارتش، توسط تیم پاکسازی در فهرست کارکنان تعدیلی قرار گرفت و از خدمت برکنار شد. <br />
یکی از اتهامات او دریافت نشان  و اسلحۀ شکاری از حاکمان وقت بود که به علت جدیت در انجام وظیفه به او اعطا شده بود و این مدال افتخار لعنتی باعث بدبینی جمعی متظاهر و سرانجام هم باعث اخراج وی از نیروی هوایی شد. عباس مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما او عاشق پرواز بود . پرواز تمام زندگی اش بود. . آن روز پس از رهایی ، همچون پرنده ای شکسته بال برای آخرین بار از پایگاه خداحافظی کرد و راهی بیابان شد. حال خوشی نداشت. <br />
گذشتۀ زندگی اش در تصاویر ذهنی مبهم و در هم و برهم همچون تابلویی در پیش چشمانش نقش بسته و تمام افکارش را به خود معطوف کرده بود. بدون اینکه بخواهد بی هدف مسیر نامعلومی را طی می کرد. او به این می اندیشید که انسان ها چه بی جهت متهم می شوند و این اقدام را در مورد خود نوعی بی انصافی و بی رحمی می دانست. او می اندیشید چرا گروهی از انسانها به راحتی فدای امیال و غرض ورزی گروه دیگری می شوند. او به این می اندیشید و جوابی درخور و مناسب برای آن نمی یافت! انقلاب تازه پیروز شده بود و شیرازۀ امور به هم ریخته بود. در آن شرایط گوش شنوایی به اعتراضات نبود و اکثر افراد به یک چوب رانده می شدند . البته در این موارد کسی مقصر نبود و معمولاً نفس هر انقلابی چنین است که ارزش های هر نظام برای حاکمیت جدید دیگر ضد ارزش محسوب می شود. <br />
آن روز وقتی به خود آمد که دید مسافت زیادی را بی هدف طی کرده است. وقتی به منزل رسید ، به اتاق مطالعه رفت و در را به روی خود بست. همسرش چند بار او را صدا زد: <br />
ـ عباس ،عباس، کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟ <br />
پاسخی نشنید، به طرف اتاقش آمد و در زد. <br />
ـ عباس، چرا درو بستی؟؟ <br />
عباس به آهستگی گفت: <br />
ـ نرگس تنهام بذار !حالم خوش نیست. <br />
ـ می خوای بریم دکتر؟ <br />
ـ نه! می خوام یک کم استراحت کنم. تنهام بذار! <br />
همسرش هیچ وقت او را تا این حد غمگین و بی حوصله ندیده بود. نتوانست از او دست بکشد . از پشت در گفت: <br />
ـ عباس درو باز کن. حالا چرا درو به روی خودتد بستی؟ می خوای بگم پدرت بیاد؟ می خوای داداشت رو خبر کنم؟ با کسی حرفت شده؟ آخه دلم ترکید، حرف بزن! درو باز کن؟! <br />
عباس با پرخاش گفت: « نه، گفتم نه! تنهام بذار می خوام کمی استراحت کنم!» <br />
همسرش آرام و قرار نداشت. مدام جلوی در اتاق قدم می زد و دلش آشوب بود . عباس مختصری استراحت کرد و سپس آلبوم عکس هایش را گشود . عکس های پروازی اش را ، عکس هایی از کالج امریکا ،عکس هایی که با مستر جو آستین آمریکایی استاد خلبانش گرفته بود ، عکس هایی از بچه های دانشکده، عکس هایی از اولین پرواز سلو، آخرین عکس در یک رزمایش هوایی که به دریافت یک قبضه اسلحه مفتخر شده بود. می خواست این عکس را از آلبوم بیرون آورد و ریزریز کند. همین عکس باعث اخراجش شده بود. نگاهی به اسلحه که به دیوار آویخته شده بود انداخت. ای لعنتی! آن راب اعث تمام بدبختی هایش می دانست ،تاکنون گلوله ای هم از آن شلیک نکرده بود،تاکنون جان حیوان و پرنده ای را نگرفته بود و فقط به عنوان دکور از آن نگهداری می کرد. <br />
سرانجام با التماس همسرش ، در اتاق را باز کرد و ماجرای اخراج شدنش از نیروی هوایی را برایش بازگو کرد. نرگس در حالی که همه چیز را از دست رفته می دید ،برای روحیه دادن به عباس با لهجۀ شیرین شیرازی گفت: <br />
ت عباس حالُو راحت شدی!ناراحت نباش. خواست خدا این بوده و مطمئن باش در این کار حکمتی هست. تو چیزی رو از دست ندادی. این کار نشد یک کار دیگه. تو این مملکت تنها چیزی که فراوونه کاره! <br />
همسرش در حالی این حرفا را می زد که به گفته هایش هیپچ اعتقادی نداشت . چند روزی از این جریان گذشت، عباس در یک شرکت داروسازی مشغول به کار شد،اما دل در گرو پرواز داشت . او حسابدار شرکت شده بود و هیچ علاقه ای به شغل تازه اش نداشت. روزی در حال نوشتن شعری در دفتر خاطراتش بود که صاحب داروخانه سر رسید و به شعری که بر صفحۀ کاغذ نوشته شده بود نگاه کرد. <br />
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد <br />
    چو نکوتر آنکه مرغی ز قفس رهیده باشد <br />
پر وبال ما شکستند و در قفس گشودند	 <br />
    چه رها بسته مرغی،پرو بال شکسته باشد <br />
صاحب داروخانه لبخندی زد و با نگاه معناداری گفت: <br />
ـ هنوز دلت اونجاست؟ فراموش کن ، هرچه بود تمام شد. <br />
و او را ترک کرد. <br />
ـ ولی چطوری می تونم فراموش کنم ،پرواز همۀ وجودم ،همۀ عشقم، و همۀ زندگیم بود و هست! <br />
												   *** <br />
در اواخر سال 58 و اوایل سال 59 تحرکات زیادی در آن سوی مرزها آغاز شد که هر روز بر وسعت و دامنۀ آن افزوده می شد. اخبار تجاوز هوایی خلبانان بعثی در شهر های مرزی نقل هر مجلسی بود. در سومین ماه از سال 59 هواپیماهای بعثی شهر مرزی مهران را بمباران کردند و او مأیوس تر از گذشته فقط ناظر حرکت هواپیماهایی بود که همه روزه بر فرازآسمان می گذشتند.برای او جنگ بیهوده و غیر انسانی بود.   <br />
او فکر می کرد جان انسان ها ی بی گناه چه بی جهت فدای امیال و غرض ورزی قدرتمندان و استعمارگران می شود . به عقیدۀ او جنگ نوعی بازی بود،بازی برای آزمایش سلاح های مدرن و فروش آن به دولت های ضعیف و بی پناه و در عوض به دست آوردن منابع نفتی خاورمیانه، وقتی برای بار دوم نفت شهر و مهران بمباران شد و چندین تن از هموطنان بیگناهمان به شهادت رسیدند ،عباس بی محابا خود را به پایگاه شکاری رساند و از فرمانده تقاضای ملاقات کرد اما با تقاضای ملاقاتش موافقت نشد. <br />
او از دژبان پایگاه خواهش کرد ،التماس کرد و خواست تا کلمه ای با همکاران خلبانش صحبت کند اما به او گفته شد در شرایط فعلی کسی به حرفهایش گوش نمی دهد. دوران این بار به گریه افتاد و خود را معرفی کرد و گفت: من خلبانم ، من با پول این ملت به خارج رفته ام ، من آمده ام تا در صورت نیاز از این کشور در مقابل بیگانه دفاع کنم ،پس خواهش می کنم منو با فرمانده عملیات و یا فرمانده پایگاه ارتباط دهید. دژبان که از صداقت و صراحت لهجۀ او متأثر شده بود ، با دفتر فرماندۀ پایگاه تماس گرفت و گوشی تلفن را دست عباس داد . او خودش را معرفی کرد و خواهش کرد تا تلفنی او را با فرمانده پایگاه ارتباط بدهد. پس از لحظاتی با تقاضایش موافقت شد. <br />
از اینکه باردیگرفضای پایگاه پروازی را می دید ، حال خوشی به او دست داده بود. آن روز نیز با یک جیپ در حالی که یکی از افسران جوان رانندگی آن را بر عهده داشت، به سمت دفتر فرماندهی می رفت. پس از صحبت با فرمانده پایگاه نسبت به نحوه وحکم اخراجش از نیروی هوایی اعتراض کرد و خواهان بازگشت به محل کارش شد و در این گزارش تأکید کرد هنوز دلایل اخراج برایم مشخص نیست ، اما احساس می کنم در این شرایط که دشمن حملات ناجوانمردانه ای را به نقاط مرزی کشورم آغاز کرده ،آماده ام تا با تمام وجود به مقابله با هواپیماهای دشمن بپردازم. او در این نامه تصریح کرد برای من و امثال من هزینه های سنگینی پرداخت شده. من با پول و سرمایۀ این مردم دورۀ خلبانی دیده ام تا در صورت لزوم از جان و مال و حیثیت این مردم دفاع کنم . چرا باید با یک اتهام واهی و بی اساس کنار گذاشته شوم! <br />
عباس در بخش دیگری از گزارش خود یادآور شد اگر به گزارش من ترتیب اثر ندهند، به مقامات بالاتر شکایت کرده و اعادۀ حیثیت خواهم نمود. <br />
اعتراض نامه عباس تقدیم فرمانده پایگاه گردید. فرمانده پس از مطالعۀ گزارش به عمق احساسش پی برد و به او قول داد به طور شخصی پیگیر موضوع خواهد بود. <br />
عباس با دنیایی از امید و آرزو پایگاه هوایی را ترک کرد. انتظار او زمان زیادی به درازا نکشید و پس از بررسی گزارش عباس و دو نفر از همکاران وی، طی امریه ای که از طریق آجودانی ستاد مشترک ارتش صادر شد، بازخریدی تعداد سه نفر از افسران ،کأن لم یکن و کماکان به خدمت ابقا و مراتب در دستور درج گردید. <br />
آن روز پس از بازگشت به پایگاه خود را به فرماندهی معرفی کرد. <br />
فرمانده ضمن معرفی وی به معاونت عملیات ، دستور داد به وی شغلی دفتری و ستادی به وی واگذار شود. عباس از این اقدام سخت افسرده خاطر شد. او آرزو داشت تا در این بحران نقش مؤثرتری داشته باشد. بیش از دوماه از آغاز کارش نگذشته بود که نامه ای سراسر خواهش و استدعا به یکی از فرماندهان مافوق خود نوشت و از او خواست تا از نفوذ خود پیش فرماندهی نیرو استفاده کند و بار دیگر به وی اجازۀ پرواز داده شود. عباس در بخشی از نامه اش نوشت : <br />
پرواز تمام وجود من است . همچون پرنده ای شکسته بال و آشیان گم کرده ام و اگر در این شرایط بحرانی نتوانم ایفای نقش کنم ، در حقیقت آدم بی مصرفی خواهم بود و عن قریب است که ضعف بر من غالب گردد و دچار پوچی شوم... اینکه دشمن دزدانه به خانه و کاشانه مان تجاوز کرده و این حق طبیعی صاحب خانه است که به دفاع جانانه از خانه اش برخیزد... اگر اجازۀ پرواز به من داده شود مطمئن باشید که تلاش خواهم کرد تا فرد مؤثری در جنگ باشم! چند روزی از ارسال نامه اش نمی گذشت که پاسخ نامه اش را دریافت کرد. در حاشیۀ نامه آمده بود: با توجه به نظریۀ پزشک ، به علت نقص جسمانی و عمل جراحی پلاتین در ساق پا قادر به شرکت در فعالیت های عملیاتی نمی باشد. به وی پیشنهاد شد تا در فعالیت های ستادی همچون گذشته تلاش نماید. هرچند که در آن لحظات متقاعد شد ، اما دست از تلاش برای پرواز برنداشت وسرانجام او پیروز وموفق شد وبه جمع خلبانان شکاری پیوست. <br />
بار دیگر موقعیت و فضای خوبی برایش ایجاد شده بود . دیگر از درد پا گله و شکایتی نداشت و اگر دردی به وی عارض می شد به صمیمی ترین همکارانش بروز نمی داد و ترجیح می داد تا حتی با نزدیکترین بستگانش نیز در میان نگذارد. چرا که هر آن ممکن بود با بیان آن از پرواز باز بماند و این برایش خیلی گران تمام می شد، که او هرگز چنین نمی خواست. <br />
عباس در میان دوستان و همرزمانش از احترام زیادی برخوردار بود و جسارت وجرأتش در پروازها زبانزد بود. <br />
در رزمایشی که دریکی از پایگاه ها به منظور آمادگی به اجرا در آمد، مقام اول شیرجه زدن و رها کردن بمب به هدف را از آن خود کرد. همکاران خلبانش از اینکه با او هم پرواز می شدند احساس غرور می کردند و او نیز در مقابل به آنان عشق می ورزید. کم کم ماه شهریور نزدیک می شد و فصل گرما رو به پایان بود و دشمن نیز هر روز بر تحرکات خود در مناطق مرزی می افزود. عباس در مأموریت های گشت و شناسایی که برروی مناطق مرزی انجام می داد، طی گزاارشی ازحمله قریب الوقوع دشمن به ایران اسلامی خبر می داد و همواره در گزارش هایش پس از پرواز تأکید می کرد که دشمن در صدد حملۀ گسترده علیه جمهوری اسلامی ایران است اما نمی دانست چرا به گزارش های او کمتر توجه می شد. <br />
*** <br />
جیپ همچنان زوزه کشان به سمت پست فرماندهی در حرکت بود و او آنچنان در افکار خود غوطه ور بود که پرسید، <br />
ـ فرمانده پایگاه کیه؟ <br />
محمود با نگاه معنی داری گفت: کجایی پسر، خیلی تو خودتی! <br />
با این جمله عباس به خود آمد. محمود گفت: تو فرمانده پایگاه را نمی شناسی؟! <br />
عباس: چرا،چرا می شناسمش! <br />
محمود: پس واسه چسی اسمش را پرسیدی؟! <br />
عباس لبخندی زد و گفت: همین طوری! <br />
محمودگفت : خوب برنامه چیه؟! <br />
عباس : بریم دنبال ناصر باقری و منصور کاظمیان. <br />
محمود : بریم! <br />
به این ترتیب خلبانان سه فروند هواپیما از جمله اکبر توانگریان و کمک خلبان او خسرو شاهی نیز دقایقی بعد در اتاق جنگ به آنان ملحق شدند. <br />
<B>نجات میهن</B> <br />
همگی در پست فرماندهی گرد هم آمدند. بر اساس اطلاعات رسیده در خصوص تحرکات دشمن که تا آن ساعت به پایگاه مخابره شده بود، آخرین توجیهات و تدابیر امنیتی لازم در اتاق جنگ صورت گرفت و ممسیر رفت و برگشت برای چندمین بار از روی نقشۀ بزرگ دیواری بررسی گردید. گرچه تا پاسی از شب قبل فرمانده(لیدر) دسته به این مهم پرداخته بود اما دقت و احتیاط لازمۀ موفقیت در هر امری به ویژه در عملیات نظامی است. <br />
در گردان پروازی تعدادی از همکاران مشغول صرف صبحانه بودند . به گرمی از آنان استقبال و دعوت به صبحانه کردند، چرا که می دانستند آمدن گردان پروازی آن هم صبح به این زودی خود دلیل بر انجام مأموریتی برون مرزی است. دعوت همکاران را پذیرفتند و لحظاتی به شوخی و خنده گذشت. تا آماده شدن صبحانه، عباس برای آخرین بار با تطبیق دادن نقشۀ کوچک جیبی که به همراه داشت، با نقشۀ بزرگ دیواری ، بار دیگر محل استقرار موشک های عراقی را بررسی کرد. هیچ یک از همرزمان عباس اشتهای چندانی به خوردن صبحانه نداشتند. <br />
در پاسخ به اصرار دوستان خلبان شان، منصور با خنده گفت: صبحانه کامل را در بغداد خواهیم خورد. <br />
دوستان همه متعجبانه به او چشم دوختند. <br />
عباس آخرین توصیه ها را که می توانست سلامت پرواز را تضمین نماید ، به همرزمانش گفت و از آنها خواست تا توصیه های ایمنی را جدی بگیرند و به طور دقیق به آنها عمل نمایند. عباس نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت: <br />
زمان به ساعت من دقیقاًپنج و سی و پنج دقیقه بامداد است. همۀ افراد گروه ساعت هایشان را با لیدر دسته تنظیم کردند. <br />
دقایقی بعد همگی پست فرماندهی را برای دریافت تجهیزات پروازی و رفتن به محل استقرار هواپیماهای جنگنده ترک کردند. <br />
در آن دقایق کسی نمی دانست چه اتفاقی در شرف تکوین است و سرنوشت هر یک از آنان چه خواهد شد. آنان غزال های بادپایی را می ماندند که گرگ های وحشی ای در کمین آنها نشسته باشند. در آن دقایق جز عباس هیچ یک از آنان چندان به بازتاب و اهمیت عملیات واقف نبودند. <br />
او می دانست بزرگترین عملیات سطحی ـ که هر کدام در جای خود اارزش زیادی دارند ـ نمی تواند کار برد استراتژیکی (راهبردی) چنین عملیاتی را که آنان پیش رو داشتند داشته باشد. <br />
او به یاد حرف های معاون عملیات پایگاه افتاد: <br />
امروز سرنوشت یک کشور به انجام این عملیات مهم و سرنوشت سازبستگی دارد. آن هم پس از حرافی های صدام در رسانه های گروهی جهان مبنی بر امنیت فضای آسمان کشور عراق که به شبکۀ پدافندی مسکو تشبیه می شد. <br />
عباس اعتقاد داشت که گاهی می توان با انجام عملیاتی موفقیت آمیز با هواپیماهای شکاری، سیادت وبرتری هوایی را نصیب کشوری ساخت و آن را سربلند نمود. او می دانست مدت ها مذاکره ،ملاقات و رایزنی و فعالیت های دیپلماتیک با اعضای جنبش غیرمتعهدها مبنی بر عدم برگزاری اجلاس سران در بغداد به نتیجه ای نرسید و فقط با انجاام چنین عملیات ی است که می توان به طور عملی به همۀ شعار هایی که در خصوص عدم امنیت بغداد توسط مسئولان طراز اول کشورمان داده می شد جامۀ عمل پوشاند. او معتقد بود که امروز روز سرنوشت و همان روز موعود خواهد بود و مأموریت باید به بهترین نحو ممکن انجام شود. لذا می بایست هرچه دقیق تر برای رسیدن به چنین خواسته ای اقدام نماید و سرانجام در آرایش پروازی ( فرمیشن) ذیل آنان راهی انجام مأموریت شدند. <br />
ـ سرهنگ دوم خلبان عباس دوران ـ خلبان شمارۀ یک ( لیدر دسته) <br />
ـ ستوان یکم منصور کاظمیان  ـ کمک خلبان شمارۀ یک <br />
ـ سرگرد خلبان اکبر توانگریان ـ خلبان شمارۀ 2 <br />
ـ ستوان یکم  خسرو شاهی ـ کمک خلبان شمارۀ دو <br />
ـ سرگرد محمود اسکندری ـ خلبان شمارۀ 3 ( ذخیره) <br />
ـ ستوان دوم ناصر باقری کمک خلبان شمارۀ 3 ( ذخیره) <br />
تک تک خلبانان مجهز به لباس پروازی « جیسوت» و «هارنس» شده و « هلمت» مخصوص را برداشته و یک یک مقابل دستگاه اکسیژن قرار گرفتند و مجاری دستگاه ماسک اکسیژن کلاه خود را آزمایش کردند. سرانجام با بدرقۀ یکی از مسئولین و آرزوی توفیق در مأموریتی که رد پیش رو داشتند با عبور از مقابل کلام الله مجید و خداحافظی با یکدیگر ، با یک دستگاه خودرو که هدایت آن را یکی از درجه داران به عهده داشت ،پست فرماندهی وو اتاق تجهیزات پروازی را به سمت آشیان هواپیماهای مورد نظر ترک کردند. با بسته شدن راه خودرو راننده از آینه به چهرۀ خلبانان چشم دوخت و زیر لب برای سلامتی تک تکشان دعا کرد و به راه افتاد. موقع عبور از کنار هر شیلتر چند تن از کارگران نگهداری و نفرات فنی مهندسی خلبانان در حال آماده کردن هواپیماهای شکاری برای انجام مأموریت بودند.   <br />
<br />
به قلم :سید حکمت قاضی میرسعید    ادامه دارد ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[عباس اعتقاد داشت که گاهی می توان با انجام عملیاتی موفقیت آمیز با هواپیماهای شکاری، سیادت وبرتری هوایی را نصیب کشوری ساخت و آن را سربلند نمود. او می دانست مدت ها مذاکره ،ملاقات و رایزنی و فعالیت های دیپلماتیک با اعضای جنبش غیرمتعهدها مبنی بر عدم برگزاری اجلاس سران در بغداد به نتیجه ای نرسید و فقط با انجاام چنین عملیات ی است که می توان به طور عملی به همۀ شعار هایی که در خصوص عدم امنیت بغداد توسط مسئولان طراز اول کشورمان داده می شد جامۀ عمل پوشاند.<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span> <B>تصمیم آخر</B> <br />
همان طور که حدس میزد ، همسرش تا دم صبح بیدار بود و خوابش نمی برد. برای همین قبلل از صدای زنگ ساعت ، همسرش از جا برخاسته و با چادر سفید گلدارش در حال ادای نماز بود. نمازش از روزهای قبل طولانی تر شده بود . او یقین داشت که برای موفقیتش دعا می کند. برای آخرین بار به تنها فرزند خردسالش که در اتق خواب و در کنار نور متمایل به سبز چراغ خواب، چهره زیباتری یافته و با آرامش خیال در خواب راحت آرمیده بود ، نگاه کرد. تبسم شیرینی بر لبانش نقش بست. رضا فرزند خردسالش نیز در خواب لبخندی زد که دقایقی بعد این لبخند به گریۀ کوتاهی مبدل شد. <br />
می خواست فرزندش را در آغوش بگیرد اما از این کار منصرف شد. لحظه ای می رفت تا یأس بر وی غالب شود اما به یکباره از تمام دلبستگی ها و علایق مادی زندگی چشم فرو بست. مصمم و استوار و قاطع سرش را به آسمان بلند کرد . دعایی زیر لب زمزمه کرد و بی درنگ چشم از فرزند برگرفت و با یاد و نام خدا راه افتاد. موقع خارج شدن از منزل همۀ زوایای اتاق را کاوش کرد. به این می اندیشید که آیا بار دیگر به آغوش پرمهر خانواده باز خواهد گشت. .. در این فکر بود که درب اتاقش با وزش باد محکم بسته شد. همسرش که در حال خواندن ذکرنماز بود ، رو به عباس کرد و گفت:« عباس داری می ری اداره .» <br />
ـ آره تو بگیر بخواب. <br />
ـ ظهر برمی گردی؟ <br />
مکثی کرد و با خود گفت:« او نمی داند که تا ساعتی دیگر چه هنگامه ای بر پا خواهد شد و من در سرزمین دشمن و کیلومتر ها دور از شهر و دیار خود چه حماسه ای برپا خواهم کرد. ای کاش می توانستم همه چیز را به او توضیح  بدهم . شاید این آخرین باری باشد که صدای مرا می شنود!» <br />
سرش را به علامت مثبت تکان داد. <br />
ـ سعی می کنم! <br />
همسرش سجاده را چهار تا کرد و روی میز گذاشت. رو به عباس کرد و گفت: امروز هم پرواز داری؟ <br />
ـ (با تردید ) نمی دونم، شاید! <br />
ـ اگر آمدی من نبودم، می رم واکسن رضا رو بزنم. شاید برم منزل پروانه خانم، تو بیا آنجا، باشه!؟ <br />
ـ واکسن! ( یادش رفته بود) راستی، آخرین واکسن رضا را کی زدیم؟ <br />
ـ می خوام امروز برات غذای مورد علاقه ات را درست کنم، «آبگوشت» ، راستی تا یادم نرفته ظهر داری میای دو تا نون سنگک هم بگیر بیار! <br />
ـ (با خود فکر کرد) او چه راحت زندگی را برای خود آسان ساخته! رضا فرزندش ابر دیگر گریه کوتاهی سر داد و لحظه ای بعد آرام گرفت. با صدای گریه، عباس به سرعت به سمت فرزندش گام برداشت . برای آخرین بار خواست تا کودک را در آغوش بگیرد و ببوسد، اما ندایی او را نهیب زد. <br />
ـ «نه، این کار را نکن ، ممکنه بچه دوباره از خواب بیدار بشه و گریه کنه. <br />
در این موقع صبح معمولاً تو این کار را نمی کنی و کاری را که در مواقع عادی انجام نمی دهی ، حالا هم به آن  دست نزن!»	 <br />
عباس به سرعت در حالی که سعی می کرد بیش از این معطل نکند ،لباس پروازش را به تن کرد و از لای کتاب قدیمی انگلیسی نقشه ای برداشت و آن را چهار تا کرد و در جیب بغل سمت راستش گذاشت. پوتین های سربازی اش را پوشید. در مقابل آینۀ قدی اسیتاد و سر و صورتش را مرتب کرد. <br />
قد 172 سانتی متر، وزن 72 کیلو، اندامش ورزیده، شانه هایش پهن و کمی متمایل به پایین و عضلاتش در نتیجۀ سال های متمادی ورزش رزمی کشیده و محکم بود . پوستی تیره ،موی سیاه ، چشم هایی درشت، چهره ای جوان و شاداب و قیافۀ واقعی یک خلبان را داشت. او آخرین نگاهش را به آینه دوخت و لبخندی زد. تصویرش نیز لبخند زد و او به آرامی منزل را ترک کرد. <br />
هر بامداد که خورشید اشعۀ طلایی اش را بر ستیغ کوه می گستراند، عباس منزل ار به سوی محل کار خود ترک می کرد و تا دیر وقت به انجام امور محوله می پرداخت. <br />
او همه روزه تا پاسی از شب یبدار می ماند و به ارزیابی و تجزیه و تحلیل نقشه های عملیاتی می پرداخت. شب قبل از عملیات، گروهی از همرزمان و همکاران خلبان به ضیافت افطاری به منزلش دعوت شده بودند و او تا دیر وقت با آن ها مشغول گفتگو و نقل خاطره های خوش و طنزآمیز بود. <br />
عباس هرگز از انجام مأموریتی که در پیش داشت حرفی نمی زد و این یکی از رموز موفقیتش در اصل غافلگیری بود. <br />
او از آغازین روز جنگ تا به آن روز به دفعات مواضع و استحکامات دشمن بعثی را مورد هدف قرار داده و در بین همکاران خلبانش زبانزد بود وشجاع ترین ونترس ترین وجسورترین خلبان لقب گرفته بود. تکنیک در کنار تاکتیک و اصل غافلگیری و ایمان به آنچه انجام می داد، از او یک خلبان منحصر به فرد و فوق العاده ماهر درجنگ ساخته بود. <br />
فراموش نمی کرد ، همین چند روز پیش بود که فرمانده پایگاه اورابه کنار خود فراخواند و یادآور شد که وقت کار است. <br />
عباس حدود ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه آخرین روز ماه مبارک رمضان ـ که یوم الشک هم بود، از منزل خارج شد.	 <br />
با نگاهی به آسمان  نیلگون بر فراز شهر و سراسر افق، هیچ ابری مشاهده نمی شد. به سراغ خودروی جیپ چادری اش که از شب گذشته در اختیارش گذاشته شده بود، رفت و در پشت فرمان نشست. با اولین استارت جیپ با صدای مخصوصی روشن شد . او اولین نفری بود که منزل را به  سوی سرنوشتی نامعلوم ترک می کرد. سکوت خاصی بر فضا حاکم شده بود. عباس در منازل سازمانی پایگاه زندگی می کرد و آنجا از احترام خاصی برخوردار بود. <br />
صداقت، بی آلایشی و ساده زیستی را سرلوحۀ کار خود قرار داده بود و در تمامی فعالیت های عمرانی مجتمع مسکونی شان پیش قدم بود و از اینکه در میان همکارانش زندگی می کرد ، راضی و خرسند به نظر می رسید. <br />
جیپ با سرعت به جلو می رفت. عباس به آرامی پای مجروحش را ( که در اثر تصادف با اتومبیل دچار آسیب شده و پزشکان مجبور به انجام عمل جراحی پلاتین بر روی آن شده بودند) لختی بر پدال فشرد، اما به نظر می رسید بعه علت خشکی پدال جیپ ، توان فشردن ندارد. به هر زحمتی بود خود را به منزل دیگر همرزمش رساند. اولین کسی که به او ملحق شد، سرگرد خلبان محمود اسکندری بود . او دقایقی قبل از منزل ،خارج شده بود و به انتظار عباس در محوطۀ پارکینگ قدم می زد. با ورود خودروی عباس جلو آمد اما به علت عدم توانایی پای راست در فشردن ترمز و کلاج، جیپ قبل از رسید به محمود خاموش شد. محمود جلو آمد و لبخندی زد و عباس با اشارۀ سر سلام کرد. محمود به اطراف نگاه کرد . پس از حصول اطمینان از اینکه کسی صدایش را نمی شنود گفت: <br />
ـ حیف نون ، حیف اون گلوله های  سربی که می خواد حروم تو بشه، این طوریمی خوای بری «الدوره» ، این چه وضع رانندگیِ پسر؟   <br />
عباس لبخندی زد و طبق معمول که همواره در گفتن سلام پیشی می گرفت با گفتن سلام و صبح به خیر به همکارش ادای احترام کرد. <br />
ـ پس سرباز راننده ات کجاست؟ <br />
ـ دیروز عصر که منو رسوند مرخصش کردم و گفتم صبح دنبالم نیاید، البته منظورم را که می فهمی ، بیشتر به خاطر رعایت نکات حفاظتی بود که کسی بویی از جریان نبرد! <br />
ـ حقا که تو شیطون رو درس می دی، دیگه فکر نمی کردم این قدر محافظه کار باشی. <br />
ـ به قول خوددت و به نقل از ملانصرالدین که دیروز گفتی، کار از محکم کاری عیب نمی کنه! <br />
محومود لبخندی زد و گفت: الحق که قدر تورو نمی دونن، سوار شو بریم. <br />
و خودش پشت فرمان نشست . با گفتن این جمله ، عباس به یاد روزهای پیروزی انقلاب افتاد ، به یاد روزهایی که همه در تلاش بودند تا از دستاوردهای انقلاب محافظت کنند اما عده ای مغرض و از خدا بیخبر در صدد ایجاد تنش و بحران بودند وبا داعیۀ اسلام خواهی در حقیقت تیشه به ریشه اسلام می زدند و این عوام فریبی را کمتر کسی می دانست، چرا که با پیروزی انقلاب همه چیز دستخوش بحران شده بود از جمله فراندهی . گرویه با شعار ایجاد ارتش بی طبقۀ توحیدی در صدد بلوا وآشوب بودند . گروهی با انحلال ارتش و گروهی با ایجاد ارتش خلقی و گروهی نیز با خصومت شخصی قصد ترور مسئولین ، فرماندهان و خلبانان را داشتند و عباس یکی از آنان بود که به ناحق دچار ترور شخصیت شد. هنوز چند ماه از آغاز زندگی مشترک شان نمی گذشت که در اجرای لایحۀ قانونی مربوط به تعدیل پرسنل سازمان ارتش، توسط تیم پاکسازی در فهرست کارکنان تعدیلی قرار گرفت و از خدمت برکنار شد. <br />
یکی از اتهامات او دریافت نشان  و اسلحۀ شکاری از حاکمان وقت بود که به علت جدیت در انجام وظیفه به او اعطا شده بود و این مدال افتخار لعنتی باعث بدبینی جمعی متظاهر و سرانجام هم باعث اخراج وی از نیروی هوایی شد. عباس مدت کوتاهی از نیروی هوایی دور شد اما او عاشق پرواز بود . پرواز تمام زندگی اش بود. . آن روز پس از رهایی ، همچون پرنده ای شکسته بال برای آخرین بار از پایگاه خداحافظی کرد و راهی بیابان شد. حال خوشی نداشت. <br />
گذشتۀ زندگی اش در تصاویر ذهنی مبهم و در هم و برهم همچون تابلویی در پیش چشمانش نقش بسته و تمام افکارش را به خود معطوف کرده بود. بدون اینکه بخواهد بی هدف مسیر نامعلومی را طی می کرد. او به این می اندیشید که انسان ها چه بی جهت متهم می شوند و این اقدام را در مورد خود نوعی بی انصافی و بی رحمی می دانست. او می اندیشید چرا گروهی از انسانها به راحتی فدای امیال و غرض ورزی گروه دیگری می شوند. او به این می اندیشید و جوابی درخور و مناسب برای آن نمی یافت! انقلاب تازه پیروز شده بود و شیرازۀ امور به هم ریخته بود. در آن شرایط گوش شنوایی به اعتراضات نبود و اکثر افراد به یک چوب رانده می شدند . البته در این موارد کسی مقصر نبود و معمولاً نفس هر انقلابی چنین است که ارزش های هر نظام برای حاکمیت جدید دیگر ضد ارزش محسوب می شود. <br />
آن روز وقتی به خود آمد که دید مسافت زیادی را بی هدف طی کرده است. وقتی به منزل رسید ، به اتاق مطالعه رفت و در را به روی خود بست. همسرش چند بار او را صدا زد: <br />
ـ عباس ،عباس، کجایی؟ چرا جواب نمی دی؟ <br />
پاسخی نشنید، به طرف اتاقش آمد و در زد. <br />
ـ عباس، چرا درو بستی؟؟ <br />
عباس به آهستگی گفت: <br />
ـ نرگس تنهام بذار !حالم خوش نیست. <br />
ـ می خوای بریم دکتر؟ <br />
ـ نه! می خوام یک کم استراحت کنم. تنهام بذار! <br />
همسرش هیچ وقت او را تا این حد غمگین و بی حوصله ندیده بود. نتوانست از او دست بکشد . از پشت در گفت: <br />
ـ عباس درو باز کن. حالا چرا درو به روی خودتد بستی؟ می خوای بگم پدرت بیاد؟ می خوای داداشت رو خبر کنم؟ با کسی حرفت شده؟ آخه دلم ترکید، حرف بزن! درو باز کن؟! <br />
عباس با پرخاش گفت: « نه، گفتم نه! تنهام بذار می خوام کمی استراحت کنم!» <br />
همسرش آرام و قرار نداشت. مدام جلوی در اتاق قدم می زد و دلش آشوب بود . عباس مختصری استراحت کرد و سپس آلبوم عکس هایش را گشود . عکس های پروازی اش را ، عکس هایی از کالج امریکا ،عکس هایی که با مستر جو آستین آمریکایی استاد خلبانش گرفته بود ، عکس هایی از بچه های دانشکده، عکس هایی از اولین پرواز سلو، آخرین عکس در یک رزمایش هوایی که به دریافت یک قبضه اسلحه مفتخر شده بود. می خواست این عکس را از آلبوم بیرون آورد و ریزریز کند. همین عکس باعث اخراجش شده بود. نگاهی به اسلحه که به دیوار آویخته شده بود انداخت. ای لعنتی! آن راب اعث تمام بدبختی هایش می دانست ،تاکنون گلوله ای هم از آن شلیک نکرده بود،تاکنون جان حیوان و پرنده ای را نگرفته بود و فقط به عنوان دکور از آن نگهداری می کرد. <br />
سرانجام با التماس همسرش ، در اتاق را باز کرد و ماجرای اخراج شدنش از نیروی هوایی را برایش بازگو کرد. نرگس در حالی که همه چیز را از دست رفته می دید ،برای روحیه دادن به عباس با لهجۀ شیرین شیرازی گفت: <br />
ت عباس حالُو راحت شدی!ناراحت نباش. خواست خدا این بوده و مطمئن باش در این کار حکمتی هست. تو چیزی رو از دست ندادی. این کار نشد یک کار دیگه. تو این مملکت تنها چیزی که فراوونه کاره! <br />
همسرش در حالی این حرفا را می زد که به گفته هایش هیپچ اعتقادی نداشت . چند روزی از این جریان گذشت، عباس در یک شرکت داروسازی مشغول به کار شد،اما دل در گرو پرواز داشت . او حسابدار شرکت شده بود و هیچ علاقه ای به شغل تازه اش نداشت. روزی در حال نوشتن شعری در دفتر خاطراتش بود که صاحب داروخانه سر رسید و به شعری که بر صفحۀ کاغذ نوشته شده بود نگاه کرد. <br />
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد <br />
    چو نکوتر آنکه مرغی ز قفس رهیده باشد <br />
پر وبال ما شکستند و در قفس گشودند	 <br />
    چه رها بسته مرغی،پرو بال شکسته باشد <br />
صاحب داروخانه لبخندی زد و با نگاه معناداری گفت: <br />
ـ هنوز دلت اونجاست؟ فراموش کن ، هرچه بود تمام شد. <br />
و او را ترک کرد. <br />
ـ ولی چطوری می تونم فراموش کنم ،پرواز همۀ وجودم ،همۀ عشقم، و همۀ زندگیم بود و هست! <br />
												   *** <br />
در اواخر سال 58 و اوایل سال 59 تحرکات زیادی در آن سوی مرزها آغاز شد که هر روز بر وسعت و دامنۀ آن افزوده می شد. اخبار تجاوز هوایی خلبانان بعثی در شهر های مرزی نقل هر مجلسی بود. در سومین ماه از سال 59 هواپیماهای بعثی شهر مرزی مهران را بمباران کردند و او مأیوس تر از گذشته فقط ناظر حرکت هواپیماهایی بود که همه روزه بر فرازآسمان می گذشتند.برای او جنگ بیهوده و غیر انسانی بود.   <br />
او فکر می کرد جان انسان ها ی بی گناه چه بی جهت فدای امیال و غرض ورزی قدرتمندان و استعمارگران می شود . به عقیدۀ او جنگ نوعی بازی بود،بازی برای آزمایش سلاح های مدرن و فروش آن به دولت های ضعیف و بی پناه و در عوض به دست آوردن منابع نفتی خاورمیانه، وقتی برای بار دوم نفت شهر و مهران بمباران شد و چندین تن از هموطنان بیگناهمان به شهادت رسیدند ،عباس بی محابا خود را به پایگاه شکاری رساند و از فرمانده تقاضای ملاقات کرد اما با تقاضای ملاقاتش موافقت نشد. <br />
او از دژبان پایگاه خواهش کرد ،التماس کرد و خواست تا کلمه ای با همکاران خلبانش صحبت کند اما به او گفته شد در شرایط فعلی کسی به حرفهایش گوش نمی دهد. دوران این بار به گریه افتاد و خود را معرفی کرد و گفت: من خلبانم ، من با پول این ملت به خارج رفته ام ، من آمده ام تا در صورت نیاز از این کشور در مقابل بیگانه دفاع کنم ،پس خواهش می کنم منو با فرمانده عملیات و یا فرمانده پایگاه ارتباط دهید. دژبان که از صداقت و صراحت لهجۀ او متأثر شده بود ، با دفتر فرماندۀ پایگاه تماس گرفت و گوشی تلفن را دست عباس داد . او خودش را معرفی کرد و خواهش کرد تا تلفنی او را با فرمانده پایگاه ارتباط بدهد. پس از لحظاتی با تقاضایش موافقت شد. <br />
از اینکه باردیگرفضای پایگاه پروازی را می دید ، حال خوشی به او دست داده بود. آن روز نیز با یک جیپ در حالی که یکی از افسران جوان رانندگی آن را بر عهده داشت، به سمت دفتر فرماندهی می رفت. پس از صحبت با فرمانده پایگاه نسبت به نحوه وحکم اخراجش از نیروی هوایی اعتراض کرد و خواهان بازگشت به محل کارش شد و در این گزارش تأکید کرد هنوز دلایل اخراج برایم مشخص نیست ، اما احساس می کنم در این شرایط که دشمن حملات ناجوانمردانه ای را به نقاط مرزی کشورم آغاز کرده ،آماده ام تا با تمام وجود به مقابله با هواپیماهای دشمن بپردازم. او در این نامه تصریح کرد برای من و امثال من هزینه های سنگینی پرداخت شده. من با پول و سرمایۀ این مردم دورۀ خلبانی دیده ام تا در صورت لزوم از جان و مال و حیثیت این مردم دفاع کنم . چرا باید با یک اتهام واهی و بی اساس کنار گذاشته شوم! <br />
عباس در بخش دیگری از گزارش خود یادآور شد اگر به گزارش من ترتیب اثر ندهند، به مقامات بالاتر شکایت کرده و اعادۀ حیثیت خواهم نمود. <br />
اعتراض نامه عباس تقدیم فرمانده پایگاه گردید. فرمانده پس از مطالعۀ گزارش به عمق احساسش پی برد و به او قول داد به طور شخصی پیگیر موضوع خواهد بود. <br />
عباس با دنیایی از امید و آرزو پایگاه هوایی را ترک کرد. انتظار او زمان زیادی به درازا نکشید و پس از بررسی گزارش عباس و دو نفر از همکاران وی، طی امریه ای که از طریق آجودانی ستاد مشترک ارتش صادر شد، بازخریدی تعداد سه نفر از افسران ،کأن لم یکن و کماکان به خدمت ابقا و مراتب در دستور درج گردید. <br />
آن روز پس از بازگشت به پایگاه خود را به فرماندهی معرفی کرد. <br />
فرمانده ضمن معرفی وی به معاونت عملیات ، دستور داد به وی شغلی دفتری و ستادی به وی واگذار شود. عباس از این اقدام سخت افسرده خاطر شد. او آرزو داشت تا در این بحران نقش مؤثرتری داشته باشد. بیش از دوماه از آغاز کارش نگذشته بود که نامه ای سراسر خواهش و استدعا به یکی از فرماندهان مافوق خود نوشت و از او خواست تا از نفوذ خود پیش فرماندهی نیرو استفاده کند و بار دیگر به وی اجازۀ پرواز داده شود. عباس در بخشی از نامه اش نوشت : <br />
پرواز تمام وجود من است . همچون پرنده ای شکسته بال و آشیان گم کرده ام و اگر در این شرایط بحرانی نتوانم ایفای نقش کنم ، در حقیقت آدم بی مصرفی خواهم بود و عن قریب است که ضعف بر من غالب گردد و دچار پوچی شوم... اینکه دشمن دزدانه به خانه و کاشانه مان تجاوز کرده و این حق طبیعی صاحب خانه است که به دفاع جانانه از خانه اش برخیزد... اگر اجازۀ پرواز به من داده شود مطمئن باشید که تلاش خواهم کرد تا فرد مؤثری در جنگ باشم! چند روزی از ارسال نامه اش نمی گذشت که پاسخ نامه اش را دریافت کرد. در حاشیۀ نامه آمده بود: با توجه به نظریۀ پزشک ، به علت نقص جسمانی و عمل جراحی پلاتین در ساق پا قادر به شرکت در فعالیت های عملیاتی نمی باشد. به وی پیشنهاد شد تا در فعالیت های ستادی همچون گذشته تلاش نماید. هرچند که در آن لحظات متقاعد شد ، اما دست از تلاش برای پرواز برنداشت وسرانجام او پیروز وموفق شد وبه جمع خلبانان شکاری پیوست. <br />
بار دیگر موقعیت و فضای خوبی برایش ایجاد شده بود . دیگر از درد پا گله و شکایتی نداشت و اگر دردی به وی عارض می شد به صمیمی ترین همکارانش بروز نمی داد و ترجیح می داد تا حتی با نزدیکترین بستگانش نیز در میان نگذارد. چرا که هر آن ممکن بود با بیان آن از پرواز باز بماند و این برایش خیلی گران تمام می شد، که او هرگز چنین نمی خواست. <br />
عباس در میان دوستان و همرزمانش از احترام زیادی برخوردار بود و جسارت وجرأتش در پروازها زبانزد بود. <br />
در رزمایشی که دریکی از پایگاه ها به منظور آمادگی به اجرا در آمد، مقام اول شیرجه زدن و رها کردن بمب به هدف را از آن خود کرد. همکاران خلبانش از اینکه با او هم پرواز می شدند احساس غرور می کردند و او نیز در مقابل به آنان عشق می ورزید. کم کم ماه شهریور نزدیک می شد و فصل گرما رو به پایان بود و دشمن نیز هر روز بر تحرکات خود در مناطق مرزی می افزود. عباس در مأموریت های گشت و شناسایی که برروی مناطق مرزی انجام می داد، طی گزاارشی ازحمله قریب الوقوع دشمن به ایران اسلامی خبر می داد و همواره در گزارش هایش پس از پرواز تأکید می کرد که دشمن در صدد حملۀ گسترده علیه جمهوری اسلامی ایران است اما نمی دانست چرا به گزارش های او کمتر توجه می شد. <br />
*** <br />
جیپ همچنان زوزه کشان به سمت پست فرماندهی در حرکت بود و او آنچنان در افکار خود غوطه ور بود که پرسید، <br />
ـ فرمانده پایگاه کیه؟ <br />
محمود با نگاه معنی داری گفت: کجایی پسر، خیلی تو خودتی! <br />
با این جمله عباس به خود آمد. محمود گفت: تو فرمانده پایگاه را نمی شناسی؟! <br />
عباس: چرا،چرا می شناسمش! <br />
محمود: پس واسه چسی اسمش را پرسیدی؟! <br />
عباس لبخندی زد و گفت: همین طوری! <br />
محمودگفت : خوب برنامه چیه؟! <br />
عباس : بریم دنبال ناصر باقری و منصور کاظمیان. <br />
محمود : بریم! <br />
به این ترتیب خلبانان سه فروند هواپیما از جمله اکبر توانگریان و کمک خلبان او خسرو شاهی نیز دقایقی بعد در اتاق جنگ به آنان ملحق شدند. <br />
<B>نجات میهن</B> <br />
همگی در پست فرماندهی گرد هم آمدند. بر اساس اطلاعات رسیده در خصوص تحرکات دشمن که تا آن ساعت به پایگاه مخابره شده بود، آخرین توجیهات و تدابیر امنیتی لازم در اتاق جنگ صورت گرفت و ممسیر رفت و برگشت برای چندمین بار از روی نقشۀ بزرگ دیواری بررسی گردید. گرچه تا پاسی از شب قبل فرمانده(لیدر) دسته به این مهم پرداخته بود اما دقت و احتیاط لازمۀ موفقیت در هر امری به ویژه در عملیات نظامی است. <br />
در گردان پروازی تعدادی از همکاران مشغول صرف صبحانه بودند . به گرمی از آنان استقبال و دعوت به صبحانه کردند، چرا که می دانستند آمدن گردان پروازی آن هم صبح به این زودی خود دلیل بر انجام مأموریتی برون مرزی است. دعوت همکاران را پذیرفتند و لحظاتی به شوخی و خنده گذشت. تا آماده شدن صبحانه، عباس برای آخرین بار با تطبیق دادن نقشۀ کوچک جیبی که به همراه داشت، با نقشۀ بزرگ دیواری ، بار دیگر محل استقرار موشک های عراقی را بررسی کرد. هیچ یک از همرزمان عباس اشتهای چندانی به خوردن صبحانه نداشتند. <br />
در پاسخ به اصرار دوستان خلبان شان، منصور با خنده گفت: صبحانه کامل را در بغداد خواهیم خورد. <br />
دوستان همه متعجبانه به او چشم دوختند. <br />
عباس آخرین توصیه ها را که می توانست سلامت پرواز را تضمین نماید ، به همرزمانش گفت و از آنها خواست تا توصیه های ایمنی را جدی بگیرند و به طور دقیق به آنها عمل نمایند. عباس نگاهی به ساعت مچی اش کرد و گفت: <br />
زمان به ساعت من دقیقاًپنج و سی و پنج دقیقه بامداد است. همۀ افراد گروه ساعت هایشان را با لیدر دسته تنظیم کردند. <br />
دقایقی بعد همگی پست فرماندهی را برای دریافت تجهیزات پروازی و رفتن به محل استقرار هواپیماهای جنگنده ترک کردند. <br />
در آن دقایق کسی نمی دانست چه اتفاقی در شرف تکوین است و سرنوشت هر یک از آنان چه خواهد شد. آنان غزال های بادپایی را می ماندند که گرگ های وحشی ای در کمین آنها نشسته باشند. در آن دقایق جز عباس هیچ یک از آنان چندان به بازتاب و اهمیت عملیات واقف نبودند. <br />
او می دانست بزرگترین عملیات سطحی ـ که هر کدام در جای خود اارزش زیادی دارند ـ نمی تواند کار برد استراتژیکی (راهبردی) چنین عملیاتی را که آنان پیش رو داشتند داشته باشد. <br />
او به یاد حرف های معاون عملیات پایگاه افتاد: <br />
امروز سرنوشت یک کشور به انجام این عملیات مهم و سرنوشت سازبستگی دارد. آن هم پس از حرافی های صدام در رسانه های گروهی جهان مبنی بر امنیت فضای آسمان کشور عراق که به شبکۀ پدافندی مسکو تشبیه می شد. <br />
عباس اعتقاد داشت که گاهی می توان با انجام عملیاتی موفقیت آمیز با هواپیماهای شکاری، سیادت وبرتری هوایی را نصیب کشوری ساخت و آن را سربلند نمود. او می دانست مدت ها مذاکره ،ملاقات و رایزنی و فعالیت های دیپلماتیک با اعضای جنبش غیرمتعهدها مبنی بر عدم برگزاری اجلاس سران در بغداد به نتیجه ای نرسید و فقط با انجاام چنین عملیات ی است که می توان به طور عملی به همۀ شعار هایی که در خصوص عدم امنیت بغداد توسط مسئولان طراز اول کشورمان داده می شد جامۀ عمل پوشاند. او معتقد بود که امروز روز سرنوشت و همان روز موعود خواهد بود و مأموریت باید به بهترین نحو ممکن انجام شود. لذا می بایست هرچه دقیق تر برای رسیدن به چنین خواسته ای اقدام نماید و سرانجام در آرایش پروازی ( فرمیشن) ذیل آنان راهی انجام مأموریت شدند. <br />
ـ سرهنگ دوم خلبان عباس دوران ـ خلبان شمارۀ یک ( لیدر دسته) <br />
ـ ستوان یکم منصور کاظمیان  ـ کمک خلبان شمارۀ یک <br />
ـ سرگرد خلبان اکبر توانگریان ـ خلبان شمارۀ 2 <br />
ـ ستوان یکم  خسرو شاهی ـ کمک خلبان شمارۀ دو <br />
ـ سرگرد محمود اسکندری ـ خلبان شمارۀ 3 ( ذخیره) <br />
ـ ستوان دوم ناصر باقری کمک خلبان شمارۀ 3 ( ذخیره) <br />
تک تک خلبانان مجهز به لباس پروازی « جیسوت» و «هارنس» شده و « هلمت» مخصوص را برداشته و یک یک مقابل دستگاه اکسیژن قرار گرفتند و مجاری دستگاه ماسک اکسیژن کلاه خود را آزمایش کردند. سرانجام با بدرقۀ یکی از مسئولین و آرزوی توفیق در مأموریتی که رد پیش رو داشتند با عبور از مقابل کلام الله مجید و خداحافظی با یکدیگر ، با یک دستگاه خودرو که هدایت آن را یکی از درجه داران به عهده داشت ،پست فرماندهی وو اتاق تجهیزات پروازی را به سمت آشیان هواپیماهای مورد نظر ترک کردند. با بسته شدن راه خودرو راننده از آینه به چهرۀ خلبانان چشم دوخت و زیر لب برای سلامتی تک تکشان دعا کرد و به راه افتاد. موقع عبور از کنار هر شیلتر چند تن از کارگران نگهداری و نفرات فنی مهندسی خلبانان در حال آماده کردن هواپیماهای شکاری برای انجام مأموریت بودند.   <br />
<br />
به قلم :سید حکمت قاضی میرسعید    ادامه دارد ...]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عضو همیشگی... ]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1290</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 07:44:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1290</guid>
			<description><![CDATA[میگ - 23 ...<br />
<br />
عضو همیشگی نیروی هوایی شوری و کشورهای بلوک شرق... <br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[میگ - 23 ...<br />
<br />
عضو همیشگی نیروی هوایی شوری و کشورهای بلوک شرق... <br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطرات جنگی شهید سرلشگرخلبان مصطفی اردستانی (13]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1289</link>
			<pubDate>Sat, 19 May 2012 00:24:37 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1289</guid>
			<description><![CDATA[30 مهرماه1359 همراه "ستوان فضیلت" برای بمباران پادگانی در منطقه حاج عمران عازم شدیم دشمن دراین منطقه موشک SAM-7 مستقر کرده بود و همین امر کار مارا مشکل میکرد . در عملیاتهای قبلی بچه ها چند مرتبه به این منطقه هجوم برده بودند و برخی از آنها هم از گزند موشکهای SAM-7 در امان نمانده و مورد اصابت قرار گرفته بودند البته بخیر گذشته بود و همگی هواپیماهای آسیب دیده را تا پایگاه هدایت کرده و به سلامت  فرود آمده بودند به جز "ستوان اوشال" که بعلت آسیب دیدگی زیاد ناگزیر شد هواپیمارا نزدیک پیرانشهر ترک کند و خود با چتر نجات به سلامت فرود آمده بود.<br />
روی پادگان مورد نظر رسیدیم و طبق نقشه بمبهایمان را زدیم و با گردشی سریع تصمیم گرفتم دوباره برگردم و اینبار با مسلسل هواپیما پادگان را به رگبار ببندم. به هواپیما وضعیت مطلوب داده و انگشتم را روی شاسی مسلسل فشار دادم در کمال ناباوری هیچ فشنگی از دهانه مسلسل خارج نشد. خیلی ناراحت شدم پس از اینکه به پایگاه بازگشتم به گمان اینکه در مهمات گیری هواپیما اشتباهی رخ داده و درست هواپیمارا مسلح نکرده اند درصدد برآمدم که از مسئولان این امر توضیح بخواهم اما وقتی موضوع را مطرح کردم در جواب گفتند:<br />
- آیا فیوزها را داخل زده ای؟<br />
کمی مردد شدم و بلافاصله سراغ فیوزها رفتم و دیدم که آنها بیرون هستند و درواقع اشتباه خودم باعث شده بود تا مسلسل در حالت عملیاتی قرار نگیرد. ناراحتی ام دوچندان شد و از اینکه مرتکب چنین خطایی شده بودم خودم را سرزنش میکردم.<br />
قزیب به یکماه از جنگ سپری میشد و هنوز نه تنها آتش این شعله برافروخته خاموش نشده بود بلکه روز به روز دامنه آن وسعت میگرفت و تیشتر زبانه میکشید. هرروز که از جنگ میگذشت حریف دست به حیله های جدیدی میزد و تکنولوژی برتری را که از دست اربابان خود دریافت کرده بود به رخ ما میکشید.<br />
اولین روز از آبان1359 صبح خیلی زود از منزل خارج شده و راهی پست فرماندهی شدم در این موقع از سال هوای تبریز رو به سردی میرود. دوست هم پروازیم "ستوان زنجانی" نیز همزمان با من وارد پست فرماندهی شد. برنامه پروازی را گرفتیم پس از مرور آن برای انجام ماموریت راهی گردان پروازی شدیم.<br />
ماموریت آنروز زدن پادگان اربیل در جنوب شهر سلیمانیه بود وقتی بالای هدف رسیدیم دیدیم که نیروها در خارج از پادگان گسترش یافته اند. هردو هواپیما ها را در وضعیت مطلوب قرار داده برق آسا بمبهایمان را روی آنها فرو ریختیم و به سلامت بازگشتیم.<br />
روز دوم و سوم آبان هوا خراب بود اما علیرغم نامساعد بودن هوا برای پرواز چون نیروی زمینی هدفی را در نزدیکیهای بانه گرا داده بود من و "ستوان حبیبی" ماموریت یافتیم که به نقطه مورد نظر حمله ببریم.<br />
خبر داده بودند که در 20مایلی غرب بانه نزدیک مرز و روی ارتفاعات دشمن نیروهای خود را گسترش داده و گویا قصد حمله از این نقطه را دارد. وقتی به پرواز درآمدیم و به سوی هدف رفتیم علیرغم کاوش زیاد نیروهای دشمن را مشاهده نکردیم. با افسر ناظر خط مقدم که خود چنین تحرکی را گزارش کرده بود تماس گرفتیم او گفت:<br />
- من نمیدانم فرمانده پادگان به من گفت که از آنجا به ما حمله میشود منهم دستور پروازی این حمله را نوشتم.<br />
با هواپیماهای مسلح در آسمان جولان میدادیم تا هدفی بیابیم و بمبها را روی آن بریزیم چون برگشت هواپیما با بمب و نشستن آن روی باند بهیچ وجه امکانپذیر نبود و هرلحظه احتمال سانحه میرفت لذا ما نمیتوانستیم این خطر را به جان بخریم و هواپیماهای مسلح را به پایگاه بازگردانیم. ناگزیر در همان نقطه بمبها را فرو ریختیم و برگشتیم. از اینکه بمبها را اینگونه مفت هدر داده بودیم دلم میسوخت و کمی هم دلخور بودم از اینکه اطلاعات دقیقی در مورد هدف به ما نداده بودند <br />
<br />
<br />
ادامه دارد .....]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[30 مهرماه1359 همراه "ستوان فضیلت" برای بمباران پادگانی در منطقه حاج عمران عازم شدیم دشمن دراین منطقه موشک SAM-7 مستقر کرده بود و همین امر کار مارا مشکل میکرد . در عملیاتهای قبلی بچه ها چند مرتبه به این منطقه هجوم برده بودند و برخی از آنها هم از گزند موشکهای SAM-7 در امان نمانده و مورد اصابت قرار گرفته بودند البته بخیر گذشته بود و همگی هواپیماهای آسیب دیده را تا پایگاه هدایت کرده و به سلامت  فرود آمده بودند به جز "ستوان اوشال" که بعلت آسیب دیدگی زیاد ناگزیر شد هواپیمارا نزدیک پیرانشهر ترک کند و خود با چتر نجات به سلامت فرود آمده بود.<br />
روی پادگان مورد نظر رسیدیم و طبق نقشه بمبهایمان را زدیم و با گردشی سریع تصمیم گرفتم دوباره برگردم و اینبار با مسلسل هواپیما پادگان را به رگبار ببندم. به هواپیما وضعیت مطلوب داده و انگشتم را روی شاسی مسلسل فشار دادم در کمال ناباوری هیچ فشنگی از دهانه مسلسل خارج نشد. خیلی ناراحت شدم پس از اینکه به پایگاه بازگشتم به گمان اینکه در مهمات گیری هواپیما اشتباهی رخ داده و درست هواپیمارا مسلح نکرده اند درصدد برآمدم که از مسئولان این امر توضیح بخواهم اما وقتی موضوع را مطرح کردم در جواب گفتند:<br />
- آیا فیوزها را داخل زده ای؟<br />
کمی مردد شدم و بلافاصله سراغ فیوزها رفتم و دیدم که آنها بیرون هستند و درواقع اشتباه خودم باعث شده بود تا مسلسل در حالت عملیاتی قرار نگیرد. ناراحتی ام دوچندان شد و از اینکه مرتکب چنین خطایی شده بودم خودم را سرزنش میکردم.<br />
قزیب به یکماه از جنگ سپری میشد و هنوز نه تنها آتش این شعله برافروخته خاموش نشده بود بلکه روز به روز دامنه آن وسعت میگرفت و تیشتر زبانه میکشید. هرروز که از جنگ میگذشت حریف دست به حیله های جدیدی میزد و تکنولوژی برتری را که از دست اربابان خود دریافت کرده بود به رخ ما میکشید.<br />
اولین روز از آبان1359 صبح خیلی زود از منزل خارج شده و راهی پست فرماندهی شدم در این موقع از سال هوای تبریز رو به سردی میرود. دوست هم پروازیم "ستوان زنجانی" نیز همزمان با من وارد پست فرماندهی شد. برنامه پروازی را گرفتیم پس از مرور آن برای انجام ماموریت راهی گردان پروازی شدیم.<br />
ماموریت آنروز زدن پادگان اربیل در جنوب شهر سلیمانیه بود وقتی بالای هدف رسیدیم دیدیم که نیروها در خارج از پادگان گسترش یافته اند. هردو هواپیما ها را در وضعیت مطلوب قرار داده برق آسا بمبهایمان را روی آنها فرو ریختیم و به سلامت بازگشتیم.<br />
روز دوم و سوم آبان هوا خراب بود اما علیرغم نامساعد بودن هوا برای پرواز چون نیروی زمینی هدفی را در نزدیکیهای بانه گرا داده بود من و "ستوان حبیبی" ماموریت یافتیم که به نقطه مورد نظر حمله ببریم.<br />
خبر داده بودند که در 20مایلی غرب بانه نزدیک مرز و روی ارتفاعات دشمن نیروهای خود را گسترش داده و گویا قصد حمله از این نقطه را دارد. وقتی به پرواز درآمدیم و به سوی هدف رفتیم علیرغم کاوش زیاد نیروهای دشمن را مشاهده نکردیم. با افسر ناظر خط مقدم که خود چنین تحرکی را گزارش کرده بود تماس گرفتیم او گفت:<br />
- من نمیدانم فرمانده پادگان به من گفت که از آنجا به ما حمله میشود منهم دستور پروازی این حمله را نوشتم.<br />
با هواپیماهای مسلح در آسمان جولان میدادیم تا هدفی بیابیم و بمبها را روی آن بریزیم چون برگشت هواپیما با بمب و نشستن آن روی باند بهیچ وجه امکانپذیر نبود و هرلحظه احتمال سانحه میرفت لذا ما نمیتوانستیم این خطر را به جان بخریم و هواپیماهای مسلح را به پایگاه بازگردانیم. ناگزیر در همان نقطه بمبها را فرو ریختیم و برگشتیم. از اینکه بمبها را اینگونه مفت هدر داده بودیم دلم میسوخت و کمی هم دلخور بودم از اینکه اطلاعات دقیقی در مورد هدف به ما نداده بودند <br />
<br />
<br />
ادامه دارد .....]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آهنگ فارسی هلی کوپتر کبرا]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1288</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 22:08:50 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1288</guid>
			<description><![CDATA[از دوستان محترم انجمن درخواست دارم این آهنگ رو حتما گوش بدن. خداییش من که با شنیدن این آهنگ کبرا در ذهنم مجسم شد! دوستان خیلی سربسته صداشو در نیارن و نظراتشونو بدن <img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[از دوستان محترم انجمن درخواست دارم این آهنگ رو حتما گوش بدن. خداییش من که با شنیدن این آهنگ کبرا در ذهنم مجسم شد! دوستان خیلی سربسته صداشو در نیارن و نظراتشونو بدن <img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[وی-۲۲ اوسپری]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1287</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 12:06:09 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1287</guid>
			<description><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<br />
<br />
وی-۲۲ اوسپری (به انگلیسی: ospery bell boeing) بالگرد دو ملخه آمریکایی موسوم به عقاب ماهی گیر قادر به حمل یک گروه ۲۴ نفره کاملا مجهز یا بیش از ۱۰ تن بار می‌باشد. تکاوران نیروی دریایی آمریکا طرفداران سرسخت بالگردهای اوسپری بودند که می‌توانست به سرعت سربازان را از ساحل به محل امن برساند.<br />
<br />
اوسپری مانند بالگرد به صورت عمودی از روی زمین بلند می‌شود و سپس مانند هواپیما پرواز می‌کند. پروانه موجود در این وسیله ان را از زمین می‌کند. سپس موتورهای عظیم ان به طرف پایین متمایل می‌شوند و بال‌ها بالگرد را به سمت بالا می‌کشند. بالگردهای اوسپری دو برابر یک بالگرد معمولی سرعت دارند.<br />
<br />
بالگردهای اوسپری کاربردهای غیر نظامی هم دارند.<br />
<br />
[ویرایش]مشخصات فنی<br />
<br />
نام:بالگرد آسپری<br />
<br />
<br />
<br />
کشور سازنده: ایالات متحده آمریکا<br />
<br />
کارخانه سازنده:بالگرد سازی بوئینگ - بالگرد سازی بل<br />
<br />
پرواز اولیه:۱۹/مارس/۱۹۸۹<br />
<br />
تاریخ تحویل:۸/دسامبر/۲۰۰۵<br />
<br />
کاربران:تکاوران دریایی ایالات متحده- نیروی هوایی ایالات متحده<br />
<br />
بودجه پروژه:۵۰٫۵ بیلیون دلار<br />
<br />
قیمت خرید:۷۰ میلیون دلار در سال ۲۰۰۷<br />
<br />
نهایت سرعت:۵۰۹کیلومتر بر ساعت<br />
<br />
سرنشینان:۲ خلبان<br />
<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<br />
<br />
وی-۲۲ اوسپری (به انگلیسی: ospery bell boeing) بالگرد دو ملخه آمریکایی موسوم به عقاب ماهی گیر قادر به حمل یک گروه ۲۴ نفره کاملا مجهز یا بیش از ۱۰ تن بار می‌باشد. تکاوران نیروی دریایی آمریکا طرفداران سرسخت بالگردهای اوسپری بودند که می‌توانست به سرعت سربازان را از ساحل به محل امن برساند.<br />
<br />
اوسپری مانند بالگرد به صورت عمودی از روی زمین بلند می‌شود و سپس مانند هواپیما پرواز می‌کند. پروانه موجود در این وسیله ان را از زمین می‌کند. سپس موتورهای عظیم ان به طرف پایین متمایل می‌شوند و بال‌ها بالگرد را به سمت بالا می‌کشند. بالگردهای اوسپری دو برابر یک بالگرد معمولی سرعت دارند.<br />
<br />
بالگردهای اوسپری کاربردهای غیر نظامی هم دارند.<br />
<br />
[ویرایش]مشخصات فنی<br />
<br />
نام:بالگرد آسپری<br />
<br />
<br />
<br />
کشور سازنده: ایالات متحده آمریکا<br />
<br />
کارخانه سازنده:بالگرد سازی بوئینگ - بالگرد سازی بل<br />
<br />
پرواز اولیه:۱۹/مارس/۱۹۸۹<br />
<br />
تاریخ تحویل:۸/دسامبر/۲۰۰۵<br />
<br />
کاربران:تکاوران دریایی ایالات متحده- نیروی هوایی ایالات متحده<br />
<br />
بودجه پروژه:۵۰٫۵ بیلیون دلار<br />
<br />
قیمت خرید:۷۰ میلیون دلار در سال ۲۰۰۷<br />
<br />
نهایت سرعت:۵۰۹کیلومتر بر ساعت<br />
<br />
سرنشینان:۲ خلبان<br />
<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[Iranian Revolutionary Guard Air Force Shahed 285 ]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1286</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 12:02:31 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1286</guid>
			<description><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
هسا شاهد ۲۸۵ (به انگلیسی: HESA Shahed 285) یک هلی‌کوپتر در کلاس سبک تهاجمی/شناسایی است که توسط ایران ساخته و توسعه یافته‌است. از این هلی‌کوپتر در تاریخ ۲۴ مه ۲۰۰۹ رونمایی شده‌است. شاهد ۲۸۵ در دو مدل: سبک تهاجمی/شناسایی نمونه زمینی و گشت‌زنی/ضد کشتی نمونه دریایی ساخته می‌شود.<br />
<br />
طراحی و ساخت [ویرایش]<br />
<br />
شاهد ۲۸۵ براساس هلی‌کوپتر شاهد ۲۷۸ و با بدنه ترکیبی کامپوزیتی طراحی شده و با وزن خالی ۶۸۲ کیلوگرمی خود هلی‌کوپتری نسبتاً سبک به حساب می‌آید. شاهد ۲۸۵ هلی‌کوپتری تک‌سرنشین است که برای استفاده در مقاصد کاربردهای نظامی طراحی شده‌است. اگر چه این هلی‌کوپتر توسط نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طراحی شده، اما قرار است این هلی‌کوپتر برطبق برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته توسط شرکت صنایع هواپیماسازی ایران تولید گردد.<br />
<br />
شاهد ۲۸۵ در دو مدل ای‌اچ۸۵-ای و ای‌اچ۸۵-سی که به ترتیب نمونه‌های زمینی و دریایی این هلی‌کوپتر هستند طراحی و ساخته شده‌است. مدل ای‌اچ۸۵-ای این هلی‌کوپتر با دو لانچر (یک عدد در هر طرف) پرتاب کننده راکت‌های ۲٫۷۵ میلیمتری هر کدام به ظرفیت ۷ راکت و یک تیربار سبک مدل پی‌کا در دماغه هلی‌کوپتر در دو نمونه ثابت و دارای برجک چرخان تجهیز و مسلح شده‌است. همچنین بر بالای سقف این مدل یک دوربین الکترواپتیک/حرارتی نیز نصب گردیده‌است.<br />
<br />
در مدل ای‌اچ۸۵-سی که نمونه دریایی این هلی‌کوپتر است به جای تیربار یک رادار جستجوگر و ردیاب در دماغه نصب شده تا این مدل توانایی کشف و ردیابی کشتی‌های دشمن را داشته باشد. برد رادار مورد استفاده در حدود ۳۰-۴۰ کیلومتر برآورد شده‌است. مدل ای‌اچ۸۵-سی با ۲ فروند موشک ضدکشتی کوثر و یا ۸ فروند موشک سدید-۱ (۲×مقر چهارتایی هرکدام در یک طرف) تجهیز گردیده‌است. برای شلیک این موشک‌ها، ای‌اچ۸۵-سی متکی به نمایشگر چندمنظوره‌ای است که در کابین خلبان این مدل نصب شده‌است.<br />
<br />
مشخصات [ویرایش]<br />
<br />
براساس مدل ای‌اچ۸۵-ای (نمونه زمینی)<br />
<br />
مشخصات عمومی<br />
<br />
خدمه: ۱<br />
طول: ۱۱٫۴۸ متر ()<br />
Rotor diameter: ()<br />
ارتفاع: ۳٫۴۷ متر ()<br />
وزن خالی: ۸۲۰ کیلوگرم ()<br />
بیشینه وزن برخاست: ۱۴۵۰ کیلوگرم ()<br />
پیشرانه: ۱× آلیسون ۲۵۰ سی-۲۰جی توربوشافت, () هرکدام<br />
عملکرد<br />
<br />
سرعت بیشینه: ۲۴۰ کیلومتربرساعت<br />
برد: ۸۷۵ کیلومتر ()<br />
سقف پروازی: ۴۱۶۰ متر ()<br />
نرخ اوج‌گیری: ۷٫۶ متربرثانیه ()<br />
<br />
دوستان نظر خودتون رو درباره این هلیکوپتر بنویسید]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
هسا شاهد ۲۸۵ (به انگلیسی: HESA Shahed 285) یک هلی‌کوپتر در کلاس سبک تهاجمی/شناسایی است که توسط ایران ساخته و توسعه یافته‌است. از این هلی‌کوپتر در تاریخ ۲۴ مه ۲۰۰۹ رونمایی شده‌است. شاهد ۲۸۵ در دو مدل: سبک تهاجمی/شناسایی نمونه زمینی و گشت‌زنی/ضد کشتی نمونه دریایی ساخته می‌شود.<br />
<br />
طراحی و ساخت [ویرایش]<br />
<br />
شاهد ۲۸۵ براساس هلی‌کوپتر شاهد ۲۷۸ و با بدنه ترکیبی کامپوزیتی طراحی شده و با وزن خالی ۶۸۲ کیلوگرمی خود هلی‌کوپتری نسبتاً سبک به حساب می‌آید. شاهد ۲۸۵ هلی‌کوپتری تک‌سرنشین است که برای استفاده در مقاصد کاربردهای نظامی طراحی شده‌است. اگر چه این هلی‌کوپتر توسط نیروی هوایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی طراحی شده، اما قرار است این هلی‌کوپتر برطبق برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته توسط شرکت صنایع هواپیماسازی ایران تولید گردد.<br />
<br />
شاهد ۲۸۵ در دو مدل ای‌اچ۸۵-ای و ای‌اچ۸۵-سی که به ترتیب نمونه‌های زمینی و دریایی این هلی‌کوپتر هستند طراحی و ساخته شده‌است. مدل ای‌اچ۸۵-ای این هلی‌کوپتر با دو لانچر (یک عدد در هر طرف) پرتاب کننده راکت‌های ۲٫۷۵ میلیمتری هر کدام به ظرفیت ۷ راکت و یک تیربار سبک مدل پی‌کا در دماغه هلی‌کوپتر در دو نمونه ثابت و دارای برجک چرخان تجهیز و مسلح شده‌است. همچنین بر بالای سقف این مدل یک دوربین الکترواپتیک/حرارتی نیز نصب گردیده‌است.<br />
<br />
در مدل ای‌اچ۸۵-سی که نمونه دریایی این هلی‌کوپتر است به جای تیربار یک رادار جستجوگر و ردیاب در دماغه نصب شده تا این مدل توانایی کشف و ردیابی کشتی‌های دشمن را داشته باشد. برد رادار مورد استفاده در حدود ۳۰-۴۰ کیلومتر برآورد شده‌است. مدل ای‌اچ۸۵-سی با ۲ فروند موشک ضدکشتی کوثر و یا ۸ فروند موشک سدید-۱ (۲×مقر چهارتایی هرکدام در یک طرف) تجهیز گردیده‌است. برای شلیک این موشک‌ها، ای‌اچ۸۵-سی متکی به نمایشگر چندمنظوره‌ای است که در کابین خلبان این مدل نصب شده‌است.<br />
<br />
مشخصات [ویرایش]<br />
<br />
براساس مدل ای‌اچ۸۵-ای (نمونه زمینی)<br />
<br />
مشخصات عمومی<br />
<br />
خدمه: ۱<br />
طول: ۱۱٫۴۸ متر ()<br />
Rotor diameter: ()<br />
ارتفاع: ۳٫۴۷ متر ()<br />
وزن خالی: ۸۲۰ کیلوگرم ()<br />
بیشینه وزن برخاست: ۱۴۵۰ کیلوگرم ()<br />
پیشرانه: ۱× آلیسون ۲۵۰ سی-۲۰جی توربوشافت, () هرکدام<br />
عملکرد<br />
<br />
سرعت بیشینه: ۲۴۰ کیلومتربرساعت<br />
برد: ۸۷۵ کیلومتر ()<br />
سقف پروازی: ۴۱۶۰ متر ()<br />
نرخ اوج‌گیری: ۷٫۶ متربرثانیه ()<br />
<br />
دوستان نظر خودتون رو درباره این هلیکوپتر بنویسید]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[ نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی.]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1285</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 11:37:57 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1285</guid>
			<description><![CDATA[آرم رسمی نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی.<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی (در عربی: القوات الجویة الملکیة السعودیة) نام شاخهٔ نیروی هوایی ارتش عربستان سعودی است. نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی پس از نیروی هوایی ارتش اسرائیل (با یک‌هزار جنگنده) و نیروی هوایی ارتش مصر (با ششصد جنگنده)، سومین قدرت هوایی نظامی در منطقه خاورمیانه محسوب می‌شود. پس از پیروزی انقلاب ۵۷ در ایران، نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی با خریدهای کلان نظامی و به کارگیری تجهیزات مدرن توانست خود را از نیرویی دفاعی به نیرویی با قابلیتهای ضربتی و تهاجمی تبدیل کند. نیروی هوایی سلطنتی سعودی پس از نیروی هوایی ایالات متحده آمریکا (USAF) و نیروی هوایی دفاعی ژاپن (JASDF) بیشترین تعداد جنگنده‌های اف-۱۵ در جهان را در اختیار دارد.<br />
<br />
<br />
<br />
محتویات  [نهفتن] <br />
۱ یگان‌های RSAF<br />
۲ خرید ۷۲ فروند تایفون یوروفایتر<br />
۳ نگارخانه<br />
۴ مراجع<br />
۵ منابع<br />
یگان‌های RSAF [ویرایش]<br />
<br />
اسکادران ۱ (هواپیمای خاندان سلطنتی)<br />
اسکادران ۲ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۳ (اف-۵)<br />
اسکادران ۴ (سی-۱۳۰)<br />
اسکادران ۵ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۶ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۷ (تورنادو آی‌دی‌اس)<br />
اسکادران ۸ (Reims Cessna ۱۷۲)<br />
اسکادران ۹ (پی‌سی-۹)<br />
اسکادران ۱۲ (بل ۲۱۲)<br />
اسکادران ۱۳ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۱۴ (هلی‌بورن)<br />
اسکادران ۱۵ (اف-۵)<br />
اسکادران ۱۶ (سی-۱۳۰)<br />
اسکادران ۱۸ (E-۳/KE-۳A)<br />
	<br />
اسکادران ۱۹ (ری-۳آ)<br />
اسکادران ۲۱ (هاوک)<br />
اسکادران ۲۲ (پی‌سی-۹)<br />
اسکادران ۲۹ (تورنادو آ.دی‌.وی)<br />
اسکادران ۳۲ (کی‌سی-۱۳۰اج)<br />
اسکادران ۳۴ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۳۵ (جت‌استریم)<br />
اسکادران ۴۴ (بل ۴۱۲)<br />
اسکادران ۵۵ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۷۵ (تورنادو آی.‌دی‌.اس)<br />
اسکادران ۷۹ (تورنادو آ.دی‌.وی)<br />
اسکادران ۸۳ (تورنادو آی.‌دی‌.اس)<br />
اسکادران ۸۸ (هاوک)<br />
اسکادران ۹۲ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۹۹ (کوگر)<br />
خرید ۷۲ فروند تایفون یوروفایتر [ویرایش]<br />
<br />
در دسامبر ۲۰۰۵ میلادی، مقامات نظامی عربستان سعودی اعلام کردند که به خرید ۷۲ فروند جت جنگنده «تایفون یوروفایتر» از بریتانیا به ارزش بیش از ۱۰ میلیارد دلار اقدام کرده‌اند.نیروی هوایی عربستان سعودی اعلام کرده که در نظر دارد تا جنگنده‌های جدید تایفون را جانشین جنگنده‌های تورنادو کند که همانند تایفون، توسط شرکت بریتانیایی BAE ساخته شده‌اند.<br />
<br />
در ژانویه ۲۰۰۷ میلادی، مقامات نظامی عربستان سعودی اعلام کردند که در آینده بسیار نزدیک، تحویل گرفتن ۷۲ فروند جت‌های جنگنده تایفون یوروفایتر از شرکت دفاعی بریتانیایی BAE سیستمز را شروع می‌کنند.در تاریخ ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹ میلادی، نیروی هوایی عربستان سعودی، دو فروند هواپیمای جنگنده تایفون از بریتانیا دریافت کرد. هواپیماهای تحویل داده‌شده، بخشی از یک سفارش عظیم را تشکیل می‌دهند که شامل ۷۲ فروند جنگنده تایفون می‌شود<hr />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آرم رسمی نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی.<br />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی (در عربی: القوات الجویة الملکیة السعودیة) نام شاخهٔ نیروی هوایی ارتش عربستان سعودی است. نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی پس از نیروی هوایی ارتش اسرائیل (با یک‌هزار جنگنده) و نیروی هوایی ارتش مصر (با ششصد جنگنده)، سومین قدرت هوایی نظامی در منطقه خاورمیانه محسوب می‌شود. پس از پیروزی انقلاب ۵۷ در ایران، نیروی هوایی پادشاهی عربستان سعودی با خریدهای کلان نظامی و به کارگیری تجهیزات مدرن توانست خود را از نیرویی دفاعی به نیرویی با قابلیتهای ضربتی و تهاجمی تبدیل کند. نیروی هوایی سلطنتی سعودی پس از نیروی هوایی ایالات متحده آمریکا (USAF) و نیروی هوایی دفاعی ژاپن (JASDF) بیشترین تعداد جنگنده‌های اف-۱۵ در جهان را در اختیار دارد.<br />
<br />
<br />
<br />
محتویات  [نهفتن] <br />
۱ یگان‌های RSAF<br />
۲ خرید ۷۲ فروند تایفون یوروفایتر<br />
۳ نگارخانه<br />
۴ مراجع<br />
۵ منابع<br />
یگان‌های RSAF [ویرایش]<br />
<br />
اسکادران ۱ (هواپیمای خاندان سلطنتی)<br />
اسکادران ۲ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۳ (اف-۵)<br />
اسکادران ۴ (سی-۱۳۰)<br />
اسکادران ۵ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۶ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۷ (تورنادو آی‌دی‌اس)<br />
اسکادران ۸ (Reims Cessna ۱۷۲)<br />
اسکادران ۹ (پی‌سی-۹)<br />
اسکادران ۱۲ (بل ۲۱۲)<br />
اسکادران ۱۳ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۱۴ (هلی‌بورن)<br />
اسکادران ۱۵ (اف-۵)<br />
اسکادران ۱۶ (سی-۱۳۰)<br />
اسکادران ۱۸ (E-۳/KE-۳A)<br />
	<br />
اسکادران ۱۹ (ری-۳آ)<br />
اسکادران ۲۱ (هاوک)<br />
اسکادران ۲۲ (پی‌سی-۹)<br />
اسکادران ۲۹ (تورنادو آ.دی‌.وی)<br />
اسکادران ۳۲ (کی‌سی-۱۳۰اج)<br />
اسکادران ۳۴ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۳۵ (جت‌استریم)<br />
اسکادران ۴۴ (بل ۴۱۲)<br />
اسکادران ۵۵ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۷۵ (تورنادو آی.‌دی‌.اس)<br />
اسکادران ۷۹ (تورنادو آ.دی‌.وی)<br />
اسکادران ۸۳ (تورنادو آی.‌دی‌.اس)<br />
اسکادران ۸۸ (هاوک)<br />
اسکادران ۹۲ (اف-۱۵)<br />
اسکادران ۹۹ (کوگر)<br />
خرید ۷۲ فروند تایفون یوروفایتر [ویرایش]<br />
<br />
در دسامبر ۲۰۰۵ میلادی، مقامات نظامی عربستان سعودی اعلام کردند که به خرید ۷۲ فروند جت جنگنده «تایفون یوروفایتر» از بریتانیا به ارزش بیش از ۱۰ میلیارد دلار اقدام کرده‌اند.نیروی هوایی عربستان سعودی اعلام کرده که در نظر دارد تا جنگنده‌های جدید تایفون را جانشین جنگنده‌های تورنادو کند که همانند تایفون، توسط شرکت بریتانیایی BAE ساخته شده‌اند.<br />
<br />
در ژانویه ۲۰۰۷ میلادی، مقامات نظامی عربستان سعودی اعلام کردند که در آینده بسیار نزدیک، تحویل گرفتن ۷۲ فروند جت‌های جنگنده تایفون یوروفایتر از شرکت دفاعی بریتانیایی BAE سیستمز را شروع می‌کنند.در تاریخ ۱۲ ژوئن ۲۰۰۹ میلادی، نیروی هوایی عربستان سعودی، دو فروند هواپیمای جنگنده تایفون از بریتانیا دریافت کرد. هواپیماهای تحویل داده‌شده، بخشی از یک سفارش عظیم را تشکیل می‌دهند که شامل ۷۲ فروند جنگنده تایفون می‌شود<hr />
<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دشت شیران...]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1284</link>
			<pubDate>Fri, 18 May 2012 08:32:39 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1284</guid>
			<description><![CDATA[آتش افروزان دنیا سوز جنگ <br />
دسته دسته بسته  بسته رنگ رنگ <br />
<br />
زان چه باید ساختندش بی نیاز  <br />
تا بگویندش ب هاین میدان بتاز ....<br />
<br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
کوله بارش را ز زر انباشتند... <br />
دشت شیران را تهی پنداشتند...<br />
<br />
این چنینش داده شد بال و پری !<br />
تیری و تیغی و گرزی و خنجری....<br />
<br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: 14pt;"><br />
<B>دشت شیران را تهی پنداشتند...</B></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[آتش افروزان دنیا سوز جنگ <br />
دسته دسته بسته  بسته رنگ رنگ <br />
<br />
زان چه باید ساختندش بی نیاز  <br />
تا بگویندش ب هاین میدان بتاز ....<br />
<br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
کوله بارش را ز زر انباشتند... <br />
دشت شیران را تهی پنداشتند...<br />
<br />
این چنینش داده شد بال و پری !<br />
تیری و تیغی و گرزی و خنجری....<br />
<br />
<br />
<a href="http://پیغام سیستم:" target="_blank">پیغام سیستم:</a>  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
<span style="font-size: 14pt;"><br />
<B>دشت شیران را تهی پنداشتند...</B></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهيد پرويز خوشرو]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1283</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 09:30:44 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1283</guid>
			<description><![CDATA[سرهنگ شهيد پرويز خوشرو فرمانده گروه 01 مخابرات نيروي زميني بود و در چندين عمليات بزرگ نيروي زميني مثل طريق القدس و بيت المقدس شركت داشت<br />
<br />
*‌متاسفانه همين نيم خط رو هم از مجموع 4 - 3 تا كتاب در آوردم. نه عكسي ، نه توضيحي، هيچي ... .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سرهنگ شهيد پرويز خوشرو فرمانده گروه 01 مخابرات نيروي زميني بود و در چندين عمليات بزرگ نيروي زميني مثل طريق القدس و بيت المقدس شركت داشت<br />
<br />
*‌متاسفانه همين نيم خط رو هم از مجموع 4 - 3 تا كتاب در آوردم. نه عكسي ، نه توضيحي، هيچي ... .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پزشكان و پزشكياران شهيد]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1282</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 09:15:07 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1282</guid>
			<description><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
پزشك شهيد سرگرد احمد هجرتي <br />
<br />
در هنگام انجام عمل جراحي در بيمارستان صحرايي 528 سومار، مورد حمله شيميايي عراق قرار گرفت و در دي ما 1365 به شرف شهادت نائل آمد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
<br />
پزشك شهيد سرگرد احمد هجرتي <br />
<br />
در هنگام انجام عمل جراحي در بيمارستان صحرايي 528 سومار، مورد حمله شيميايي عراق قرار گرفت و در دي ما 1365 به شرف شهادت نائل آمد]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[مقایسه خدمات درجه یک خطوط هوایی مختلف]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1281</link>
			<pubDate>Thu, 17 May 2012 05:31:00 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1281</guid>
			<description><![CDATA[مقایسه خدمات درجه یک خطوط هوایی مختلف از هواپیمایی کانادا تا شرکت ها هواپیمایی تایلند.							<br />
					    <br />
													<div align="JUSTIFY">								</div>
<font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><br />
<font face="Tahoma">هواپیمائی تایلند </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی سنگاپور </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی آلمان - لوفتهانزا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی ژاپن </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی اروپا - یورو فلای </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات</font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><hr />
<font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی نیوزلند </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی فرانسه </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">کانادا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">کانادا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><font face="Tahoma">کانادا </font></font>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[مقایسه خدمات درجه یک خطوط هوایی مختلف از هواپیمایی کانادا تا شرکت ها هواپیمایی تایلند.							<br />
					    <br />
													<div align="JUSTIFY">								</div>
<font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><br />
<font face="Tahoma">هواپیمائی تایلند </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی سنگاپور </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی آلمان - لوفتهانزا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی ژاپن </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی اروپا - یورو فلای </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات</font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی الاتحاد امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><hr />
<font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی امارات </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی نیوزلند </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">هواپیمائی فرانسه </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">کانادا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma">کانادا </font><font face="Tahoma"> </font><font face="Tahoma"><img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span></font><font face="Tahoma"><span style="font-size: 12pt;"> </span></font><font face="Tahoma"><font face="Tahoma">کانادا </font></font>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عکسی نادر از دانشجویان ایرانی در امریکا]]></title>
			<link>http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1280</link>
			<pubDate>Wed, 16 May 2012 19:52:54 +0000</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://ganjejang.com/forum/showthread.php?tid=1280</guid>
			<description><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
جمعی از دانشجویان ایرانی در لاکلند امریکا]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img style="max-width:600px;" src="پیغام سیستم:" alt="İmage" title="Larger İmage" />  <span lang="fa"><font color="#FF0000">شما قادر به مشاهده این بخش نمی باشید</font>&nbsp; <a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=login">
ورود</a> //
<a href="http://www.ganjejang.com/Forum/member.php?action=register">
عضویت</a></span><br />
جمعی از دانشجویان ایرانی در لاکلند امریکا]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>
