تقدیم به قهرمان جنگ ناو سروان تکاور دریایی غلام قالندی و همه ی آنهایی که در خرمشهر اسطوره شدند ...

تصویر ایشان که حال  قهرمان ملی اند را ملاحظه میفرمایید

برای جمع آوری گزارشاتی خواستم تا روانه خرمشهر شوم و به همه ی آن مناطقی که نیرو های ایرانی از جمله تکاوران جنگ تن به تن را به مشق نشستند سری بزنم و از نزدیک و بدون هیچ هیاهویی حداقل محل درگیری ها را ببینم و بدانم که چطور نیرو های ورزیده کلاه سبز دریایی ، تکاوران به معنای واقعی کلمه خانه به خانه مقاومت کردند .

صدای حرکت قطار بر روی ریل نوید دهنده ی آن بود که به شهر نزدیک و نزدیک تر میشوم. یک هیجان درونی درونم را زیر و رو می نمود نزدیک شدن به شهر یعنی چه ؟ یعنی رفتن کنار همه ی مردانی که رفتند تا بمانم مردانی چون تکاور صفا ، تکاور مرادی ، تکاور شعبانی ، تکاور شیر محمدی ، تکاور رجبی ، تکاور مختاری ، تکاور فراهانی و ... در همین افکار شیرین غوطه ور بودم که مهماندار قطار از رسیدن به ایستگاه خرمشهر همه را مطلع ساخت . چقدر لهجه خرمشهری های شیرین است از پنجره نگاهی به بیرون انداختم لحظه ی ورودم به شهر به صورت تصادفی دقیقا صبح بسیار زود بود و ساعت 5:30 دقیقه و من به شهر رسیده بودم همانند تکاوران دلیر نیروی دریایی در 5:30 دقیقه صبح یکم مهر ماه 1359 که در اطراف آبادان خود را آماده ی ورود به شهر میکردند برای آنکه جانانه به دفاع از خرمشهر بپردازند ...

از پله های قطار به پایین آمدم و به اطراف نگاهی انداختم و چهره تک تک  سربازان ، درجه داران و افسران رشید کشورم را در سال ها قبل و در آغاز جنگ از نظر گذراندم آنهایی که از زن و فرزند گذشتند و با همین قطار ها از مناطق مختلف در قالب تیپ ها و گردان ها به جبهه های جنوب پای نهادند . دستی به شانه ام خورد برگشتم ، از چهره اش مشخص بود از دلاوران بومی است با لبخند گفت :

- خوش آمدی چند دقیقه ای هست که از دور نگاهت میکنم کجایی ؟ درون ایستگاه کسی نیست میخواهی همین جا بمانی ؟

- خیر فقط کمی ...

وقتی خم شد تا چمدانم را بردارد تازه نگاهم به دستش افتاد و آن نشان بزرگ جانبازی یعنی نداشتن یک دست ، خم شدم و شانه اش را بوسیدم و گفتم:

- میدانی چه مدالی را بر سینه ات زده ای مرد ؟

- چه مدالی ؟

- دفاع یک بومی شهر از خرمشهر

لبخندی زد و به اتفاق هم به سمت اتومبیلش رفتیم و وقتی نگاهم به شیشه ی عقب ماشینش افتاد ناگهان دلم ریخت بزرگ و با خطی خوش بر روی شیشه نوشته بود ، من هنوز هم جمعی گردان 151 پیاده دژ خرمشهرم ...

از خیابان ها می گذشتیم و من در ذهن اسامی خیابان ها و محل های خرمشهر را  در مهر ماه 59 مرور میکردم ، خیابان 40 متری ، بی سیم ، خیابان فردوسی ، میدان فرمانداری ، خیابان عشایر ، بازار صفا و کوی طالقانی ...

نگاهی به آن دلاور نمودم و گفتم :

- شما بچه ی کدام محلید ؟

- کوی طالقانی

- عجب، راستی میدونید یکی از سنگین ترین نبرد های خرمشهر تو محل شما اتفاق افتاده

- آره، نبرد در همه ی خرمشهر سنگین بود . مخصوصا در کوی طالقانی آخه این کوی درست بین دو خیابان مهم شهر بود که اون موقع ها خیلی این منطقه رو استراتژیک کرده بود یکی خیابان 40 متری که در واقع اصلی ترین خیابان خرمشهر است و انتهاش درست میخورد به میدان فرمانداری و یکی خیابان کمر بندی که ورودی دارد برای جاده دیزل آباد و جاده اهواز خرمشهر ، پادگان دژ و جاده ی ساحلی ... راستی شما برای چه به خرمشهر آمده اید ؟

- تحقیق درباره تکاوران نیروی دریایی

- تکاوران نیروی دریایی نگو، بگو شیر مردای تکاور ،خیلی مرد بودن و اگه نبودن داخل شهر خدا میدونه همون اوایل مقاومت نیرو های مدافع  خرمشهر شکسته میشد

- شما برخوردی داشتین باهاشون ؟

- بله بار ها و بار ها و افتخار میکنم که این دلاورا تو خرمشهر بودن و حداقل تونستم سعی و تلاششون  رو به عنوان یک خرمشهری نگاه کنم ، نگاه کنم که چطور برای حفظ این خاک جنگیدن ، جنگیدن کنار بچه های گردان دژ ، شهربانی ، ژاندارمری و نیرو های داوطلب و بومی ... من خودم اون موقع ها سرباز گردان دژ بودم یادش بخیر چه دلاورایی برای حفظ شهر شهید شدند .همه تلاش کردند اما در این بین تکاوران واقعا زحمت کشیدن اتفاقا داخل یکی از درگیری های سنگین کوی طالقانی یک تکاور دلاور بود که همانند من دستش رو از دست داد باید می بودی و میدیدی که چطور به زور دوستانش از محل درگیری دورش کردن هر کاری میکردن این دلاور عقب نمیرفت و مدام با دست دیگرش ژ-3 کماندوییش رو بالا میگرفت و میگفت من هنوز هم میتونم شلیک کنم ...

- امکانش هست برایم تعریف کنید؟

- بله حتما ، شامگاه 20 مهر ماه بود...

من به اتفاق چند نفر از بومی های خرمشهر و بچه های ژاندارمری و البته گردان دژ یک گروهی رو تشکیل داده بودیم که تحت فرماندهی یکی از تکاوران دلیر نیروی دریای بود و باید از کشتارگاه و محل های اطراف دفاع میکردیم . در فلکه پمپ بنزین مستقر شده بودیم که از زمین و زمان آتش ریخت و اصلا نمی دونستیم از کدوم  طرف دارن میزنن از سمت جنوب فلکه وارد کوی شدیم و با سرعت از کناره ی خیابان اصلی کوی به طرف شرق رفتیم و داخل یکی از محل ها موضع گرفتیم . نگاهم را به سمت غرب انداختم و شبح های سیاهی رو میدیدم که مدام حتی از دیوار ها هم بالا میروند و به صورت خیلی دقیق تیر اندازی می کنند یکی از تکاورانی که با ما بود گفت :

- گردان کماندویی

بعد با بیسیم و اعلام چند رمز به دیگر تکاوران اطلاع داد که از سمت غرب کوی طالقانی ورود بیگانه داریم آن هم از نوع کماندو ... قضیه از این قرار بود که یکی از گردان های کماندویی عراق با پشتیبانی سنگین می خواست وارد کوی طالقانی بشه و به خاطر موقعیت این کوی و دارا بودن خانه های متعدد، عراق تصمیم گرفته بود به وسیله کماندو های خود وارد این منطقه بشه کماندو هایی که از آتش پشتیبانی بسیار شدیدی برخوردار بودن و باور کنید از شدت این آتش زمین می لرزید .

طولی نکشید که همان نقاط سیاهی که با چالاکی هرچه تمام حتی از دیوار راست هم بالا میرفتند این بار در سمت شرقی کوی طالقانی نظرم را به خود جلب کرد و آنها کسانی نبودند جز تکاوران گردان یکم نیروی دریایی معروف به کلاه سبز ها ... فرمانده آنها کسی نبود جز ناخدا صمدی ایشان به اتفاق دیگر همرزمان در کوی موضع گرفتند و درگیری شدیدی رخ داد .

من در موضع خودم فقط موضع گرفته بودم چون هیچ چیز معلوم نبود و نباید بی خودی مهمات خودم رو هدر میدادم که ناگهان یکی از تکاور با یک خیز بسیار بلند خودش رو به من رسوند و بازوم رو گرفت و گفت :

_ چطوری پهلوون برو عقب اینجا خطر ناکه من پوششت میدم یالا

بلند شدم و با چند خیز رفتم به عقب تر و از دور یک دستگاه جیپ دیدم که ناخدا صمدی کنارش موضع گرفته بود و کنارش هم بیسیم چی اش بود ناخدا مدام پشت بیسیم فریاد میزد و با رمز نیرو هاش رو به محل هایی که در کوی طالقانی با رمز نشانه گذاری کرده بود میفرستاد و هدایت میکرد . صدای انفجار خمپاره آمد درست در چند قدمی ناخدا ، وقتی گرد وخاک کنار رفت من صحنه ای را دیدم که هیچگاه فراموشش نخواهم کرد هیچگاه ...

aassdd2

بیسیم چی ناخدا که ترکش دستش را قطع کرده بود داشت با لباسش خون را بند می آورد و همان طور با زانو بر روی زمین نشسته بود و تمام تلاشش این بود تا هم بیسیم را نگاه دارد تا ارتباط فرمانده تکاوران با دیگر همرزمانش قطع نشود و هم با لباس محل خونریزی را مدام فشار میداد تا خونش بند بیاید. من که با دیدن این صحنه از خود بی خود شده بودم نزدیک تر شدم و حرف های این قهرمان را با ناخدا صمدی شنیدم و همانند نوار برای خودم ضبطش کردم

ناخدا صمدی میگفت :

- غلام چی شده چرا به خودت میپیچی

- چیزی نیست شما به کارتون برسید

- غلام تو زمخی شد مرد ؟

- نه چیزی نیست نا خدا بچه ها بچه ها

- دستت نیست

- من چیزیم نیست به خدا

بعد ناخدا با یک فریاد به بعضی از نیرو هایش گفت که بیایند و همرزم زخمی شان را به عقب ببرند ولی این قهرمان اصلا نمی خواست که به عقب برود و صحنه را ترک کند امید وارم هرجا که هست موفق باشه نمیدونم شهید شد یا نه تا آخر جنگ، ولی هرجا که هست امید وارم همیشه موفق باشه ...

کمی آن بومی با غیرت را نگاه کردم و گفتم :

- خیر ایشون شهید نشده اند و 8 سال را با همان یک دست بی امان برای وطن جنگیدند و در آخر با درجه ناوسروانی از نیروی دریایی بازنشسته شدند الان هم در کنار خانواده زندگی خوبی دارند در ضمن اسمشان ناو سروان تکاور دریایی قالندی هست .

- خوب خدا رو شکر راستی مهندس آنقدر گرم صحبت شدیم که هتل نگین اروند رو رد کردیم

- اشکالی ندارد من که خیلی استفاده کردم ...

- عجب دنیای کوچکی داریم، ناوسروان تکاور دریایی قالندی هیچوقت اسمش را فراموش نمیکنم

درود به شرف همه ی آنهایی که در خرمشهر ساعت ها نخوابیدند تا خدایی نکرده یک وقت کماندوی عراقی وارد کوی طالقانی نشود.