سرهنگ خلبان اسماعیل صحتی-مهدی بابا محمودی

طوفان بیست میلیمیتری!
«اسماعيل صحتي» برخلاف ساير خلبانان پرافتخار نبردهاي هوايي، خلبان هواپيماي جنگي نيست، لقب تكخال به وي نداده‌اند و پيروزيهاي متعدد هوايي نيز ندارد، ضمن اين‌كه بمباران‌هاي متهورانه‌اي هم انجام نداده است! افسانه‌اي كه به دست وي واقعيت پيدا كرده، بي‌شك نه پيش از آن و نه پس از آن به وقوع خواهد پيوست! در يكي از روزهاي زمستان 1364، او سوار بر يك كبرا به شكار ميگ MiG-21 رفت و پيروز شد! خلبان صحتي «فيش‌بد» را نيست كرد تا جايگاهي اختصاصي و دست نيافتني در كتاب نبردهاي هوا به هواي تاريخ براي خود دست و پا كند.پس از اين اتفاق، امريكاييها جشنهاي متعددي برپا كردند! «بالگرد ساخت آنها بر جنگنده پيشرفته ساخت اتحاد شوروي (پيشين) فايق آمده بود!» غافل از اين‌كه نه كبرا يك اعجوبه است و نه ميگ MiG-21 يك جنگنده فلك‌زده! بلكه پيروزي در اين نبرد نتيجه درآميختن «قدرت ايمان» و «تعصب ملي» بود.

اين حماسه بي‌نظير برخلاف ادعاي بچه‌گانه بعثي‌ها در ساقط كردن فانتوم ما به وسيله بالگردهاي ميل Mi-24 عراقي (كه به هزار و يك دليل مي‌توان ثابت كرد كه دروغ است) كاملا صحت دارد چون «هرچه باشد راوي آن صحتي است!!!»
اسماعيل صحتي در كنار اين افتخار ماندگار دنيوي، دارنده يك «برگ سبز» اخروي نيز هست كه حماسه اولي در مقابل سعادت دومي كاملا رنگ مي‌بازد. وي با تقديم چشم راست خود به پيشگاه الهي، لقب بي‌بديل «جانباز» را نيز بر تارك افتخاراتش دارد. ما كه به صحتي حسوديمان شد، شما چطور؟!!!

با عرض سلام و تشكر از اين‌كه وقت گرانبهايتان را در اختيار خوانندگان ماهنامه قرار داديد، لطفا بفرماييد با توجه به اين‌كه پايگاه «مسجدسليمان» يكي از پايگاههاي اصلي هوانيروز و در واقع يكي از ميادين اصلي نبرد بود و دشت تفتيده خوزستان با آن گرماي وحشتناك بود، در درون كابين كبرا چه امكاناتي براي خلبان فراهم شده است؟ شهمان‌طور كه مي‌دانيد در تمام پرنده‌هاي امروزي سامانه‌اي وجود دارد به نام Air Conditioning يا سامانه تهويه مطبوع. اين سامانه وظيفه تامين هواي خنك در تابستان و هواي گرم در زمستان را به عهده دارد. بالگرد بل 209 كه نام نظامي‌اش AH-1 بوده و لقب كبرا را به آن داده‌اند به جرات مي‌توانم بگويم داراي يكي از بهترين و مجهزترين سامانه‌هاي تهويه مطبوع است، به‌طوري كه در كتاب دستورالعمل پروازي آن نوشته شده كه «اين سامانه در حالي كه هواي محيط 60 درجه سانتيگراد باشد، توانايي فراهم آوردن هواي خنك صفر درجه براي كابين خلبان را دارد». بعدها طي دوران جنگ، يكي از كبراها زمين خورد و از رده پروازي خارج شد. نفرات فني سامانه تهويه مطبوع مفصل آن را پياده كرده و خواستند كه آن سامانه را روي زمين راه‌اندازي كنند. با توجه به اين‌كه سامانه مزبور قدرت خود را از طريق موتور بالگرد دريافت مي‌كرد، نفرات فني هيچ جايگزيني براي آن پيدا نكردند.

54846

خاطرم هست در پروازي با يكي از دانشجويان در حال آموزش بودم. لازم به ذكر است كه خلبان اصلي كبراد دركابين عقب مي‌نشيند و كليد تنظيمات سامانه تهويه مطبوع نيز در كابين عقب قرار دارد. در پروازهاي آموزشي، استادخلبان يعني خلبان اصلي در كابين جلو مي‌نشيند. در آن پرواز بلافاصله پس از برخاست با توجه به گرماي هوا به وي اعلام كردم سامانه تهويه مطبوع را روشن كند. دانشجو نيز سوئيچ تنظيم را تا آخرين درجه چرخاند و سرماي شديدي در كابين حكمفرما شد. گفتم درجه را پايين‌تر بياور كه وي درجه را اشتباها به سمت ايجاد هواي گرم چرخاند. ناگفته نماند اين سامانه در توليد گرما نيز قدرت فوق‌العاده‌اي دارد. در مدت كمتر از 10 ثانيه مشاهده كردم كه عرق تمام وجودم را فراگرفت. بلافاصله بالگرد را روي زمين نشانده و با تنظيم درجه، نحوه كار با آن را به دانشجوي مزبور تعليم دادم.

ـ چطور شد كه وارد هوانيروز شديد و زير نظر چه اساتيدي آموزش ديديد؟

•من در سال 1353 در حالي كه كلاس يازدهم آن زمان را گذرانده بودم با مشاهده آگهي استخدام خلبان در چهارراه لشكر (تهران) و با توجه به علاقه شديدي كه به خلباني داشتم وارد هوانيروز شدم. پس از ورود، به مدت 6 ماه آموزش نظامي مقدماتي را در پادگان لشكرك گذرانده و به مركز آموزش اصفهان اعزام شديم. مدت 6 ماه نيز دوره آموزش زبان ديده و به طي آموزشهاي پروازي پرداختيم. مدت 90 ساعت پرواز با بالگرد 206 و 110 ساعت پرواز با بالگرد 205 را به اتمام رسانده و گواهينامه خلباني يا همان وينگ خلباني را دريافت كردم. با دريافت اين گواهينامه به درجه ستوانيار سومي نايل آمده و كمك‌خلبان يا خلبان شماره 2 بالگرد محسوب مي‌شديم. من چون خيلي دوست داشتم از همان بدو ورود خلبان اصلي باشم، در خواست گذراندن دوره استادخلباني را نمودم. پس از گذراندن 90 ساعت دوره «تراتريشن» يا همان دوره تخصصي كبرا، با توجه به درخواست خودم وارد دوره استادخلباني شدم. پس از گذراندن مجموعا 500 ساعت پرواز، گواهينامه استادخلباني را نيز دريافت نمودم.

استادخلبانان ما به غير از جناب «سعدا... پيوندي» كه يكي از استادهاي من در دوره استادخلباني بود، بقيه امريكايي بودند؛ آنها اساتيد بسيار قدري بودند و هزاران ساعت پرواز در جنگ ويتنام داشتند.

ـ آيا رنگ لباس شما در دوران دانشجويي با لباس اساتيد خلباني تفاوت داشت؟

•بله تفاوت داشت! رنگ لباس خلباني ما سبز بود در حالي كه رنگ لباس خلباني استادخلبانها يا IPها و همچنين كلاه آنها زرد بود. تعداد كمي خلبان امريكايي نيز بودند كه «سراستادخلبان» بوده و به آنها اختصارا CIP يا SIP اطلاق مي‌شد. اين خلبانان كه وظيفه آزمايش صلاحيت استادخلبانان را به عهده داشتند از لباس زردرنگ و كلاه مشكي استفاده مي‌كردند.

ـ ميزان دخالت امريكايي‌ها در امور مختلف اعم از اجرايي و ستادي تا چه حدي بود؟

•درباره فرماندهي بايد بگويم فرمانده پايگاه ايراني بود اما تعداد نيروهاي امريكايي در بخشهاي پروازي و فني بسيار زياد بود. اين دخالت در امور فني بيشتر ملموس بود يعني آنها نمي‌گذاشتند كه نفرات فني ما به صورت مستقل كار را انجام دهند. حتي در جايي درباره قطعه‌اي به دروغ گفته بودند كه اين قطعه حاوي مواد راديواكتيو بوده و در صورت باز كردن آن، نفر در معرض تشعشع قرار خواهد گرفت!! پس از پيروزي انقلاب اسلامي، بالگردها با توجه به نقصي كه در قطعه مزبور پيدا كردند يكي پس از ديگري از رده پروازي خارج مي‌شدند. نفرات فني متعهد و متخصص هوانيروز با علم به اين‌كه در آينده نزديك ديگر پرنده‌اي در هوانيروز باقي نخواهد ماند، دست به كار شده و قطعه مزبور را باز كردند و در كمال تعجب مشاهده نمودند كه آن قطعه سازوكار بسيار ساده‌اي داشته و از مواد راديواكتيو خبري نيست! بلافاصله در مدت زمان بسيار كوتاهي تمامي بالگردهاي مذكور تعمير و وارد خط پرواز شدند.

ـ خاطره‌اي از دوران آموزش برايمان بگوييد!

•همان‌طور كه عرض كردم تقريبا تمامي استادخلبانان ما امريكايي بودند. يكي از آنها با توجه به درگيري كه با فرماندهان ايراني پيدا كرده بود و مدتي را در بازداشت به سر برده بود، تمام عقده‌هايش را سر دانشجويان خالي مي‌كرد. در يكي از روزها تصادفا استاد مستقيم من نيامد و اين استاد آموزش مرا به عهده گرفت. طبق برنامه قرار بود در آن پرواز حالت Auto Rotation (نزول با موتورهاي خاموش) توسط استاد تعليم داده شود. آموزش حالت پروازي مزبور به اين صورت است كه استادخلبان موتور بالگرد را خاموش كرده و دانشجو با توجه به درسها و نكاتي كه قبلا آموخته مي‌بايست بدون موتور فرود اضطراري آرامي را داشته باشد. براساس قوانين آموزشي، استادخلبان بايد در هر پرواز، حداكثر دوبار موتور را به اصطلاح «ببندد» تا دانشجو بتواند اين حالت را تمرين كند. در آن پرواز، استاد مزبور بيش از 20 دفعه موتور را بست و من براي حفظ احترام هيچ چيزي نگفتم. وقتي ديدم كه دست‌بردار نيست، در برخاست شايد بيست و پنجم من موتور را بستم. بلافاصله فرياد زد: «تو دانشجويي و حق اين كار را نداري!» و با هم درگير شديم. به علت همين درگيري 48 ساعت بازداشت شدم و استاد نيز در آن پرواز پايين‌ترين نمره را به من داد.

59266

ـ تاكنون چه تعداد دانشجو براي هوانيروز تربيت كرديد؟

•من از بدو خدمت تعداد دو دانشجو تربيت كردم به نامهاي «قلي سلمان‌پور» و «مهرداد دادرس» كه پس از اتمام آموزش اين دو خلبان، به بحبوحه دوران انقلاب رسيديم. پس از پيروزي انقلاب تا آغاز جنگ نيز آموزش خلبانان به حالت تعليق درآمد و پس از آغاز جنگ نيز كاملا درگير جنگ شدم.

ـ در روز پيروزي انقلاب در كدام پايگاه بوديد و چه خاطره‌اي از آن روز داريد؟

•من چند روز پيش از پيروزي انقلاب به پايگاه قلعه‌مرغي اعزام شدم و ديدم كه خلبانان تصميم گرفته‌اند پرواز نكنند. همزمان همافران ]نفرات فني[ مهمات را از بالگردها پياده مي‌كردند. اين وضعيت تا روز پيروزي انقلاب يعني 22 بهمن ادامه داشت. در آن روز با توجه به اين‌كه مردم آماده بودند تا پايگاه قلعه‌مرغي را نيز تصرف كنند ما تصميم گرفتيم تا بالگردها را به مكان ديگري منتقل كنيم. با توجه به اين‌كه خلبان نيز به اندازه كافي در پايگاه نبود، يك نفر فني را به عنوان كمك‌خلبان سوار كرده و به همراه ديگر خلبانان به پرواز درآمديم. با توجه به همان كمبود خلبان كه عرض كردم تعداد سه فروند بالگرد در پايگاه باقي ماند و ما حركت كرديم. اطراف آزادي در «شهر زيبا» كه آن زمان بيابان مانند بود به زمين نشسته و تا بعدازظهر صبر كرديم تا اوضاع آرام‌تر شود. هرچه با برج مراقبت فرودگاه مهرآباد تماس مي‌گرفتيم جوابي شنيده نمي‌شد. با تاريكي هوا ديگر صلاح نبود آنجا بمانيم بنابراين به قلعه‌مرغي برگشتيم. اوضاع آرام‌تر و امنيت برقرار شده بود. پس از فرود مشاهده كرديم كه آن سه بالگرد تقريبا منهدم شده‌اند.

تا حدود 20 روز ديگر در قلعه‌مرغي خدمت كردم و به دستور فرماندهان، بالگردها را برداشته و به اصفهان بازگشتيم.

ـ در روزهايي كه عراق تجاوزات خود را به مرزها شدت بخشيده و نهايتا در 31 شهريور به ميهن عزيزمان حمله نمود در چه پايگاهي در حال خدمت بوديد؟

•در روز 31 شهريور 1359 من در پايگاه پشتيباني اصفهان بودم. با بمباران اين پايگاه توسط جنگنده‌هاي عراقي، به خلبانان طرح گسترش ابلاغ شد. بلافاصله براي اجراي اين طرح وارد عمل شديم، بالگردها را به سمت ايستگاه راه‌آهن به پرواز درآورده و به صورت پراكنده در آن محل مستقر گرديديم. 3 روز بعد، طبق دستور به اهواز پرواز كرده و در پادگان لشكر 92 زرهي استقرار پيدا كرديم.

ـ با توجه به اين‌كه در ماههاي ابتدايي جنگ تحميلي خطوط مقدم به صورت منسجم شكل نگرفته بود، نحوه عمليات هوانيروز را در آن برهه شرح دهيد!

•من به شخصه هرجايي كه مي‌خواستم بزنم، حوالي آنجا فرود آمده و از نفرات خودي وجود دشمن را جويا مي‌شدم. در همان دوران با توجه به عدم شكل‌گيري مشخص خطوط مقدم، در بسياري از پروازها ما پس از اين‌كه به بالاي سر عراقي‌ها مي‌رسيديم و آنها به سمت ما تيراندازي مي‌كردند، تازه متوجه حضور دشمن مي‌شديم.

846565

يادم هست ما به مسوولان وقت گفته بوديم كه دكل‌هاي بزرگ برق را قطع كنند تا مجبور نشويم براي انجام عمليات، از روي آنها عبور كنيم، چون ممكن بود دشمن ما را ببيند و بالگرد را ساقط كند. پيش از اين‌كه نيروهاي خودي دست به كار شوند، عراقي‌ها پيشدستي كرده و مبادرت به قطع اين دكل‌ها نمودند. در پرواز بعدي، ما با تصور اين‌كه دكل‌ها توسط بچه‌هاي خودمان قطع شده‌اند، پرواز را ادامه داديم. به حوالي دكل‌هاي افتاده كه رسيديم متوجه تيراندازي به سمت بالگرد شدم. بلافاصله به «اكبر ارادت» كه خلبان كبراي «نان‌تو»1 شماره 2 بود گفتم: «اكبر! اينها عراقي‌اند!» دقت كرد و شك مرا تبديل به يقين نمود. با همان سرعت بالايي كه داشتم با توجه به اين‌كه دقيقا به بالاي سر بعثي‌ها رسيده و نمي‌توانستيم از توپ 20 ميليمتري استفاده كنيم بلافاصله ارتفاع را كم كرده و با اسكيد بالگرد تعدادي نفرات عراقي كه در حال فرار بودند را زدم. با گذشتن از روي سر بعثي‌ها، آنها به سمت ما تيراندازي كردند. به طرف خاك خودمان گردش كردم و اينبار با توپ و راكت به جان دشمن افتاديم و حسابي به خدمتشان رسيديم.

ـ آيا در پروازهاي عملياتي رهبر دسته بوديد يا شماره 2 و 3؟

•در پروازهاي جنگي، بالگرد و خلباني رهبر دسته مي‌شود كه هم بالگرد «تاو»2 باشد و هم خلبان دوره شليك موشك تاو را ديده باشد. من با توجه به اين‌كه خلبان بالگرد كبراي نان‌تو بودم تا روز پنجم جنگ شماره 2 مي‌پريدم. خوشبختانه در اين روز يكي از موشكهاي يك بالگرد تاو در حين نبرد (به دليل نقص فني) شليك نشده بود. من با هماهنگي فرمانده دسته و سوالاتي كه درباره شليك موشك تاو از خلبانان آموزش‌ديده كرده بودم به همراه يكي از خلبانان براي آزمايش شليك اين موشك رفتيم. به لطف خدا با موفقيت موشك را شليك و به هدف زدم. از آن پس به عنوان خلبان بالگرد تاو و رهبر دسته مي‌پريدم.

ـ آيا سانحه‌اي هم حين عمليات براي شما اتفاق افتاده؟

•بله! متاسفانه عراقي‌ها 3 بار موفق شدند بالگرد مرا مورد اصابت قرار دهند. نخستين بار، آبان 1359 بود كه با مرحوم «اكبر بازيان‌فر» به عنوان كمك‌خلبان به همراه چند بالگرد ديگر به عنوان يك گروه آتش براي از بين بردن يك يگان زرهي كه قصد محاصره سوسنگرد را داشتند به پرواز درآمديم. با رسيدن به منطقه مشاهده كردم كه در سمت چپ ما تانكهاي عراقي به صورت جمعي استقرار پيدا كرده‌اند و نفرات پياده نيز در سمت راست قرار دارند. به شماره 2 و 3 گفتم كه ابتدا براي زدن تانكها رفته و سپس به سراغ نفرات پياده مي‌رويم. با اعلام آمادگي از طرف بازيان‌فر به همراه ديگر كبراها مشغول از بين بردن يگان زرهي شدم كه ناگهان متوجه شدم سرم مرتب و به سختي  به زانوها برخورد مي‌كند و سپس به بالا پرتاب مي‌شود. عراقي‌ها با موشك، دم بالگرد را زده بودند و شما مي‌دانيد، بالگردي كه به هر علتي گشتاور خنثي‌كننده دم را از دست بدهد با چه شدتي دور خود چرخيده و بالا و پايين مي‌رود. بالگرد بدون دم ما با ضربه بسيار سنگيني به زمين برخورد كرد و روي زمين پشتك مي‌زد. شيشه كابين بازيان‌فر حين همين غلت خوردن‌ها باز شده و وي به بيرون پرتاب شد! اما من همچنان در درون كابين بين كمربندهاي مهار اسير شده بودم. بازيان‌فر كه زودتر از بالگرد خارج شده بود، خود را به بالگرد بل 214 نجات رسانده و با توجه به كيفيت سانحه به خلبان 214 گفته بود كه صحتي شهيد شده! آنها نيز با اين فكر كه فعلا نمي‌توان جسد مرا از بالگرد بيرون كشيد بلافاصله پرواز كرده و منطقه را ترك گفتند. من در حالي كه فكم شكسته بود و چند قسمت از بدنم به شدت ضرب ديده بود، با هر زحمتي شده از كابين بالگرد بيرون آمدم. با خارج شدن از بالگرد در حالي كه حدود 50 متر با تانكهاي عراقي فاصله داشتم، مشاهده كردم كه بازيان‌فر نزديك تانك عراقي ايستاده است. داد زدم: «اكبر! ايران اين طرفه چرا اونجا رفتي!» آن زمان ما هنوز نمي‌دانستيم كه خدمه تانكهاي عراقي لباس سرتاسري سبزرنگ همانند خلبانان ما مي‌پوشند! عراقي‌ها كه داد و فرياد مرا شنيدند بلافاصله به سمت من آتش گشوده و سعي داشتند كه مرا با تير مستقيم بزنند. من هم براي نجات جانم در حالي كه در وضعيت جسماني خوبي نيز به سر نمي‌بردم به سمت ايران دويدم و همزمان با خود فكر مي‌كردم كه بالگرد نجات كجاست!

كمي از عراقي‌ها دور شده بودم اما آنها همچنان سعي در زدن من با تير مستقيم داشتند. براي فروكش كردن آتش آنها به نزديك جوي آبي كه در آن حوالي بود خزيدم.

جناب «فضل‌ا... افشين» كه آن زمان فرمانده قرارگاه اهواز بودند با گله كردن از خلبانان كه «چرا صحتي را آنجا رها كرديد!» به آنها دستور داد «هرطور شده زنده يا جنازه صحتي را بايد به عقب برگردانيد!» حدود 20 دقيقه‌اي كنار جوي آب اوتراق كرده بودم كه صداي بالگردهاي خودمان را از دور شنيدم. به مدت كوتاهي ديدم كبراها آتش سنگين خود را متوجه يگان زرهي كرده و جهنمي از آتش براي بعثي‌ها درست كردند. در حالي كه كبراها عراقي‌ها را مشغول كرده بودند و البته عراقي‌ها نيز تا حدودي تيراندازي مي‌كردند، 214 نجات در حال جستجوي اطراف لاشه كبراي من بود. من بلافاصله كاپشن خلباني خود را پشت و رو كرده و با تكان دادن آن در آسمان به خلبان 214 حضور خود را اعلام كردم ]رويه اصلي كاپشن خلباني به رنگ سبز تيره بوده و رويه پشتي آن كه در واقع پوشش داخلي كاپشن است به رنگ نارنجي فسفري است كه فلسفه وجودي آن هم، همين علامت دادن در مواقع اضطراري است[.

با حركت 214 به سمت من، عراقي‌ها آتش خود را متوجه ما نمودند. من با مشاهده اين وضعيت به خلبان 214 علامت دادم كه روي زمين ننشيند و فقط ارتفاع خود را كم كند تا من اسكيد بالگرد را بگيرم. خاطرم هست خلبان 214 جناب «محمدرضا صفدري» بود. من به اسكيد آويزان شدم و كبراها هم كه كار نيمه‌تمام ما را تكميل كرده و يگان زرهي را با خاك يكسان نموده بودند با گرفتن تاييد 214 گردش كرده و همگي با سلامت كامل منطقه را ترك نموديم. با توجه به سرعت بالگرد كه بيش از 200 كيلومتر بر ساعت بود، نفس كشيدن براي انسان فوق‌العاده مشكل مي‌شود. اين مساله به اضافه اين‌كه تمام وزن بر روي دستها متمركز مي‌شود، كار را برايم بيش از پيش مشكل‌تر ساخته بود. حدود يك ربع تا بيست دقيقه بر همين منوال گذشت تا اين‌كه بالگرد نجات در «پادگان حميد» فرود آمد. از آنجا با يك فروند بل 214 ديگر به فرودگاه اهواز رفته و سپس به وسيله يك فروند فوكر F27 «فرندشيپ» به تهران منتقل و در بيمارستان نيروي هوايي بستري شدم؛ چهار روز بعد هم با آغاز عمليات دوباره به جبهه جنوب برگشتم.

سانحه دوم در روز دوم عمليات «فتح‌المبين» اتفاق افتاد؛ در اين روز رابط هوانيروز در خط مقدم به ما اطلاع داد «يك يگان زرهي عراقي پاتك سنگيني را آغاز كرده و سريعا بايد خودتان را به اينجا برسانيد». پس از مدتي كه ما با افسر رابط مشغول مكالكه مخابراتي بوديم، ارتباطمان قطع شد و مشخص گرديد وي اسير شده است! همچنان به دنبال يگان زرهي بوديم كه ناگهان كمك‌خلبان من شهيد بزرگوار «جواد ژوليده‌پور» داد زد: «اسماعيل 8 تا موشك داره به طرفمون مياد!» من بلافاصله شروع به مانور نمودم و 3 موشك را منحرف كرديم كه متاسفانه چهارمي به زير شكم بالگرد برخورد نمود. موشك قسمت جلوي بالگرد را شكافته، جعبه مهمات را از جا كند، مخزن سوخت را پاره نمود و پاي راست ژوليده‌پور را از زير زانو قطع كرد. صحنه بسيار تاسف‌برانگيزي بود. آتش راكت موشك! تمام بدن ژوليده‌پور را جزغاله كرده بود. خون از بدن اين خلبان دلاور فوران مي‌كرد و به صورت من مي‌پاشيد. در آن لحظات دردآور خطاب به من گفت: «اسماعيل! من كارم تمومه. من بالگرد رو سرپا نگه مي‌دارم تو بپر بيرون.» در جواب ايثار بي‌مثال اين شهيد والامقام گفتم: «من تنها نمي‌رم! اگر بخوام برم با هم مي‌ريم.» بلافاصله موتور را بستم و در حالي كه كنترل بالگرد بسيار مشكل شده بود پشت يك خاكريز آن را به زمين نشاندم. بالگرد 214 نجات نيز كنار من به زمين نشست و با كمك نفر پزشكيار، «جواد» را از كبرا بيرون آورديم. پزشكيار آن بالگرد نيز عادت داشت هركس زخمي مي‌شد، پيش از هر اقدام ديگري به وي مرفين تزريق مي‌كرد! به من نيز تزريق نمود و حركت كرديم. در آن گروه آتش تنها كسي كه منطقه را مي‌شناخت من بودم. پس از مدتي مشاهده كردم خلبان 214 كه جناب «جواد لشكري» بود مرتب فرود مي‌آيد و سوال مي‌كند كه قرارگاه كجاست؟! لذا من هم با وجود اين‌كه مرفين كم‌كم داشت اثر خودش را مي‌گذاشت، رفتم و جاي كمك نشستم و بالگرد را تا آسمان دزفول راهنمايي كردم و از هوش رفتم! به هوش كه آمدم جوياي حال جواد شدم كه خبر دادند خون در قلب وي لخته شده و جواد به فيض عظيم شهادت نايل آمده ]روح بزرگ اين شهيد گرانقدر به همراه ديگر شهداي جنگ تحميلي قرين رحمت الهي باد. آمين![

سومين بار نيز در اطراف بستان، قسمت دم بالگردم مورد اصابت قرار گرفت اما به خواست خدا توانستيم به سلامت فرود بياييم و با بالگرد نجات به پايگاه برگرديم.

ـ نحوه استراحت و پذيرايي از خلبانان در طي جنگ چطور بود؟

•در اوايل با توجه به اين‌كه نيروهاي پياده ما آنچنان زياد نبودند كه جلوي بعثي‌ها بايستند و آنها ديوانه‌وار پيشروي مي‌كردند و مي‌بايست هرطور شده جلوي حركت آنها گرفته مي‌شد، پروازهاي جنگي بسيار زيادي درطي روز انجام مي‌شد و به جرات مي‌توانم بگويم كه در آن روزها ما از طلوع آفتاب تا تاريكي هوا پرواز كرده و به دشمن ضربه مي‌زديم. در بسياري از روزها حتي فرصت نمي‌كرديم ناهار بخوريم و تنها فرصت استراحتمان زماني بود كه نفرات زميني سوخت و مهمات به بالگرد مي‌زدند.

پذيرايي در روزهاي آغازين جنگ خوب بود؛ يعني از روزي كه ما به اهواز منتقل و در پادگان لشكر 92 زرهي مستقر شديم پذيرايي خوبي از خلبانان به عمل مي‌آمد تا اين‌كه پادگان لشكر مورد هجوم توپخانه نيروي زميني عراق قرار گرفت. با مورد اصابت قرار گرفتن انبار مهمات پادگان كه در نزديكي بالگردها قرار گرفته بود، بلافاصله خود را به بالگردها رساندم و كبرايي كه از لحاظ موقعيتي نزديكترين پرنده به انبار مهمات بود را بلند كرده و همگي به سمت فرودگاه اهواز حركت نموديم و اطراف فرودگاه مستقر شديم. نيمه‌هاي شب، تشنه و گرسنه جوي آبي پيدا كرديم و تشنگي خود را رفع نموديم. صبح كه دوباره سراغ همان جوي آب رفتيم متوجه وجود قورباغه و انواع آلودگيها در آن شديم! دوباره تا اردوگاهي براي خودمان درست كنيم و آذوقه و تجهيزات دريافت كنيم مدت زماني طول كشيد.

نحوه شليك موشك تاو چگونه است؟

•شليك آن به اين صورت است كه خلبان اصلي بالگرد تاو با گرفتن تاييد آمادگي كمك‌خلبان، راستاي بالگرد را در امتداد هدف قرار داده و نشانگري كه هم‌راستا بودن آن با هدف را مشخص كرده و ضامن عمل كردن دكمه شليك موشك است را روي هدف قفل مي‌كند. سپس كمك‌خلبان موشك را شليك مي‌نمايد. همان‌طور كه مي‌دانيد موشك تاو يك موشك هدايت سيمي است و به وسيله هدايت سيم كه بالچه‌هاي آن را حركت مي‌دهد به سمت هدف حركت مي‌كند. در آخر پس از برخورد با هدف، كمك‌خلبان سيمها را به وسيله سامانه‌اي از بالگرد جدا مي‌نمايد.

البته ناگفته نماند عراقي‌ها در اواخر جنگ براي مقابله با موشكهاي تاو ترفندي را ابداع كرده بودند به اين صورت كه پس از استقرار يگان زرهي عراق كه پيدا شدن سروكله كبراها را به دنبال داشت، عراقي‌ها نفراتي را با فاصله در جلوي آن يگان مستقر مي‌كردند. با توجه به اين‌كه ما ارتفاع پروازي خود را حتي هنگام شليك تاو همواره پايين نگه مي‌داشتيم، اين نفرات پس از شليك موشك با چوب نسبتا بلندي به سيم متصل‌كننده بالگرد به موشك زده و آن را منحرف مي‌كردند. پس از بروز چند مورد از اين اتفاقات، ضدترفند اين ابتكار عراقي‌ها به كار گرفته شد و بلافاصله پس از اين‌كه سروكله يك عراقي جلوي كبرا پيدا مي‌شد، خلبان با آمادگي قبلي كه داشت، وي را با توپ 20 ميليمتري به درك واصل مي‌كرد!

در نهايت بايد اذعان كرد كه موشك تاو با موفقيت بالايي ضد بازوي اصلي ارتش عراق كه همانا قدرت زرهي نيروي زميني آن بود به كار گرفته شد. البته در اينجا نبايد از مهارت خلبانان خودي غافل شد. خلبانان ما واقعا از بهترين شليك‌كنندگان موشك تاو در دنيا هستند. از ميان اين بهترين‌ها، در هوانيروز چهار نفر تاوزن فوق‌العاده داشتيم كه شهيد «جواد ژوليده‌پور» و شهيد «صمد ايل‌بيگي» دو تا از آنها بودند. من پروازهاي بسياري همراه با بالگرد تاو انجام دادم. خاطرم هست اوايل جنگ در يكي از پروازها اطلاع دادند كه يك يگان توپخانه عراقي به شدت در حال شليك به سمت شهر «آبادان» است. ما از دور توپهاي آنها را مشاهده كرده و به سمت دشمن به حركت ادامه داديم. به محض اين‌كه به تيررس موشكها رسيديم، يك توپ با نرخ شليك گلوله بالايي نسبت به بقيه توپها در حال فعاليت بود. جواد ژوليده‌پور گفت: «اين عراقي خيلي رو داره! بايد اول ترتيب اين توپ رو بديم!» من هم مقدمات شليك را فراهم كردم و در حالي كه به آنها نزديكتر شده بوديم، موشك درست به وسط توپ برخورد كرد و خدمه جسور! آن را به همراه توپ فعال و سالم‌اش! متلاشي نمود! بقيه توپها با مشاهده اين وضعيت فجيع دست از كار شسته و فرار را بر قرار ترجيح دادند.

ـ همان‌طور كه مي‌دانيد در صندلي خلبانان هواپيماهاي شكاري، جعبه‌اي تعبيه شده كه پس از خروج اضطراري خلبان تمام احتياجات ابتدايي وي را برآورده مي‌كند. آيا در بالگرد كبرا نيز چنين تدابيري انديشيده شده است؟

•خير! در بالگرد كبرا چنين جعبه‌اي فراهم نشده اما خود يگان هوانيروز به خلبانان يك كلت كمري، جليقه ضدگلوله و جليقه نجات داده است. براي خلباناني كه وظيفه نگهباني از نفتكشها را به عهده داشتند علاوه بر موارد مذكور يك جعبه كوچك كه پس از باد شدن تبديل به يك قايق مي‌شد نيز تدارك ديده شده بود.

ـ نظر شما درباره هوانيروز ارتش عراق چيست؟

•هوانيروز عراق داراي پرندگان و تجهيزات بسيار عالي و پيشرفته اما خلباناني بي‌كفايت بود. در اوايل جنگ كه تعدادي بالگرد ميل Mi-24 عراقي مورد اصابت قرار گرفته و خلبانانشان به اسارت نيروهاي ما درآمدند، مورد بازجويي قرار گرفتند. اين خلبانان كه همگي سن و سالي از آنها گذشته بود، اعتراف مي‌كردند كه با توجه به سن زياد خلبانان هوانيروز، آنها تا حد ممكن و به خاطر ترس از جان، از درگيري اجتناب مي‌كنند. گواه اين مطلب اين است كه در ماموريتي به ما اطلاع داده شد كه حوالي آبادان دو نفر عراقي كه براي شناسايي آمده‌اند از دست نيروهاي پياده فرار كرده و به سرعت در حال بازگشت به خط مقدم خود هستند. بلافاصله من و كمك‌خلبانم به صورت تك فروندي به سراغ آنها رفتيم. همين كه اين دو نفر را پيدا كرديم سروكله 3 فروند بالگرد ميل Mi-24 عراقي نيز پيدا شد. من نيز با در نظر گرفتن اولويت جنگي به سمت بالگردهاي عراقي گردش كردم. آنها كه هر كدام حدودا به 120 تير راكت هوا به زمين مجهز شده بودند با مشاهده بالگرد ما پا به فرار گذاشتند. بايد بگويم قدرت هر بالگرد ميل Mi-24 با آن همه زره محافظ و آن مقدار مهمات قابل حملش چندين برابر بالگرد كبراست. در آنجا ما فهميديم كه هوانيروز عراق در مقابل هوانيروز ارتش جمهوري اسلامي ايران حرفي براي گفتن ندارد. اين در حالي بود كه ميانگين سن خلبانان هوانيروز ما زير 30 سال بود و همين مقاله يكي از عواملي بود كه بچه‌هاي ما از هيچ خطري نهراسيده، جانانه و با تكيه بر نيروي ايمان و جواني به دل دشمن مي‌زدند.

ـ پرواز شبانه نيز در طي جنگ داشتيد؟

•ما تاكتيك حمله به هدف در شب را قبلا تمرين كرده بوديم اما در طول جنگ هيچگاه شبانه با دشمن درگير نشديم. البته پرواز شبانه انجام مي‌داديم. خاطرم هست در اطراف جزيره آبادان اردوگاه صحرايي خود را برپا كرده بوديم كه ناگهان با توجه به لو رفتن موقعيت اردوگاه، نيمه‌شب مورد حمله توپخانه واقع شديم. بلافاصله بالگردها را بلند نموده و به طرف ماهشهر حركت كرديم و حوالي رودخانه جراحي به زمين نشستيم. يا در عمليات آزادسازي جزاير مجنون در مرحله‌اي از عمليات، جيپ فرماندهي يكي از تيپ‌هاي عمل‌كننده نيروهاي خودي منهدم و ارتباط تيپ مزبور با عقبه قطع شده بود. در آن لحظات حساس كه هر لحظه امكان وقوع هرگونه اتفاق براي آن تيپ وجود داشت، يكي از بهترين خلبانان شينوك هوانيروز جناب «عليرضا مقصودي» داوطلب شد و بلافاصله يك جيپ فرماندهي را درون بالگرد قرار داده و شبانه به تيپ مستقر در جزيره رساند كه پيشروي و پيروزي نيروهايمان در جزاير مجنون را به دنبال داشت.

ـ از آنجايي كه شما در عمليات «بيت‌المقدس» نيز شركت داشتيد، خاطره‌اي از آزادي خرمشهر بفرماييد!

•هنگام آغاز عمليات بزرگ بيت‌المقدس ما در پايگاهي كه هم‌اكنون به نام پايگاه شهيد «ژوليده‌پور» شناخته مي‌شود مستقر بوديم. چند روز مانده به آزادي كامل خرمشهر، ماموريت انهدام يك يگان مكانيزه عراق كه در حوالي ايستگاه راه‌آهن «نيم‌نود» خرمشهر در حال عقب‌نشيني بودند به ما ابلاغ شد.

به سرعت به سمت آن محل پرواز كرديم. در راه ناگهان متوجه شدم كه به سمت ما تيراندازي مي‌شود. بلافاصله گردش كرده و متوجه حضور يك يگان توپخانه شدم. به سمت آنها حركت كرده و از دور، 4 ستاره روي شانه يكي از نفرات آنها را تشخيص دادم. در حالي كه مي‌خواستيم به آنها حمله كنيم ديدم كه نفرات دستانشان را به حالت تسليم بالا آورده‌اند. حالا ما نيرويي را نداشتيم كه آنها را به اسارت درآورند. بلافاصله با 214 نجات كه همراهمان بود در همان حوالي جستجو كرديم و دو نفر از بچه‌هاي سپاه را پيدا كرده همراه خود آورديم تا بعثي‌ها را به اسارت بگيريم. اين دو نفر از بچه‌هاي سپاه حدود 600 نفر عراقي را به خط كرده و با پشتيباني ما به سمت قرارگاه حركت كردند. ما اسرا را تا قرارگاه پشتيباني و سپس براي ادامه ماموريت گردش كرديم.

ـ در درگيري با واحدهاي زميني عراق چه چيزي توجه شما را به خود جلب مي‌كرد؟

•در درگيري با عراقي‌ها دو مورد بود كه واقعا تعجب همه ما را برانگيخته بود؛ يكي حجم مهمات تحويلي به اين يگانها بود كه من به جرات مي‌توانم بگويم كه عراقي‌ها فقط به اندازه تعداد نفرات ايراني موشك زمين به زمين در اختيار داشتند؛ با اين وصف شما با يك حساب سرانگشتي متوجه شدت پشتيباني از ارتش عراق خواهيد شد. دومين مساله، ترس آنها به خصوص هوانيروز بود؛ مثلا هنگامي كه ما به سمت يك يگان توپخانه عراق حركت مي‌كرديم هرچه به آنها نزديكتر مي‌شديم از آتش پدافند آنها كاسته مي‌شد. به‌طوري كه هنگام رسيدن ما به بالاي سر آنها ديگر هيچ‌كدام از نفرات پدافند پشت توپ ننشسته بود. در يكي از عملياتها كه به همراه «اكبر ارادت» رفته بوديم دقيقا همين اتفاق افتاد؛ حالا ما بالاي سر يگان عراقي پرواز مي‌كرديم اما نمي‌دانستيم چطور اينها را اسير بگيريم! يك لحظه ديدم يك درجه‌دار عراقي در حالي كه نصف بدن به اضافه سرش درون سنگر قرار داشت، يك دست و يك پايش را به سمت توپ ضدهوايي برده و به سمت ما شليك مي‌كند. به سرعت با مسلسل 20 ميليمتري‌ام وي را هدف قرار داده و در جواب اين جسارت، سنگرهاي آنها را كه حدود 10 سنگر مي‌شد به توپ بستيم.

ـ ابتداي خيابان آزادي به سمت ميدان انقلاب (تهران)، بر روي ديوار بزرگي، عكس دو شهيد بزرگوار هوانيروز به زيبايي هرچه تمامتر نقش بسته! درباره اين دو شهيد والامقام توضيح بفرماييد؟

•اولي شهيد دلاور «منصور وطن‌پور» هستند كه با درجه سرهنگي، فرماندهي مركز آموزش هوانيروز اصفهان را به عهده داشتند. با آغاز جنگ به اهواز شتافته و در آنجا واقعا زحمت كشيدند و مثمرثمر بودند. پس از هر عملياتي، شخصا با كبرا به شناسايي منطقه رفته و موقعيت جديد عراقي‌ها را مورد ارزيابي قرار مي‌دادند. متاسفانه در يكي از همين پروازهاي شناسايي با بالگرد به كابل برخورد كرده و به شهادت رسيدند.

دومين شهيد، خلبان «شاهرخ آذين» هستند كه اين خلبان جوان نيز در يكي از پروازهاي عملياتي به همراه شهيد «علي نصيري» به كابل برخورد كرده و به رحمت ايزدي پيوستند. من پيكر پاك شهيد آذين را پس از وقوع سانحه ديدم كه كاملا سوخته بود!

ـ حال بپردازيم به حماسه‌اي كه شما براي نخستين و شايد آخرين بار در تاريخ هوانوردي ثبت كرديد!

•در عمليات والفجر 8 كه در تاريخ 20 بهمن 1364 در سه محور آبادان، شلمچه و كوشك آغاز شد، مهمترين هدف، تصرف شبه‌جزيره فاو و حركت از بقيه محورها جنبه پشتيباني از تك اصلي و به اشتباه انداختن دشمن بود. بچه‌هاي هوانيروز در اين عمليات واقعا يك پشتيباني آتش بي‌نظير از واحدهاي زميني انجام دادند. در يكي از ماموريتهاي محوله، يكي از بالگردها حين عمليات مورد اصابت قرار گرفته و مجبور مي‌شود در همان شبه‌جزيره فاو نزديك ساحل فرود اضطراري انجام دهد. بلافاصله يك گروه فني زبده براي راه‌اندازي و عملياتي كردن كبراي سانحه ديده به منطقه اعزام گرديد و نفرات دست به كار شدند. عراقي‌ها با اطلاع از اين‌كه يك بالگرد در فاو سالم به زمين نشسته و نفرات فني بر روي آن مشغول به كار هستند وارد عمل شدند. در آن زمان جزيره «بوبيان» ـ كه حدود 6 كيلومتر با فاو فاصله داشت و متعلق به كويت بود ـ در اختيار عراق قرار داده شده بود. عراقي‌ها ماموريت از بين بردن نفرات فني و بالگرد ما را به يك ناوچه جنگي «اوزا» متعلق به نيروي دريايي ارتش بعث واگذار كرده بودند. اين ناوچه با لنگر انداختن در ساحل بوبيان بر روي بچه‌هاي فني ما آتش مستقيم گشوده بود. ما به صورت تك فروندي عازم ماموريتي در «درياچه نمك» بوديم كه نفرات فني با توجه به حمله ناوچه عراقي، از ما درخواست كمك كردند. در اين طرف ميدان من و كمك‌خلبانم جناب «محمد صحرايي» با رسيدن به شبه‌جزيره فاو و مشاهده ناوچه عراقي بلافاصله در موقعيت شليك قرار گرفته و دو تيرموشك تاو به سمت آنها شليك كرديم كه توقف تيراندازي از جانب عراقي‌ها را به دنبال داشت.

به دنبال شليك دومين موشك به سمت ناوچه عراقي، من متوجه شدم آب سطح رودخانه «اروندرود» كه زير پاي ما بود انگار هر لحظه چندمتر بالا و پايين مي‌رود. به كمك‌خلبان گفتم: «محمد! آب چرا اين جوري مي‌شه؟!» پس از مكثي گفت: «سه تا ميگ دارن به سمت ما تيراندازي مي‌كنند!!». با مشاهده برخورد موفقيت‌آميز دومين تاو به هدف، به سرعت گردش كرده و از اينجا تعقيب و گريز سه فروند جنگنده ميگ MiG-21 با بالگرد ما آغاز شد. من همچنان با مانورهاي مختلف سعي مي‌كردم خود را از تيررس ميگ‌ها كنار بكشم و به قولي تصميم داشتم آن‌قدر اين كار را تكرار كنم تا آنها خسته شده و دست از سر ما و نفرات فني مشغول به كار بردارند. خلبانان ميگ به ترتيب گردش كرده و با رسيدن به موقعيت، سرعت و زاويه مناسب، از پهلو ـ كه احتمال مورد اصابت قرار دادن ما بسيار بيشتر بود ـ به بالگرد ما حمله‌ور شدند. اين جنگنده‌ها كه براي از بين بردن كبراي زمينگير آمده بودند و اصلا انتظار نداشتند كه ما موي دماغ آنها شويم، در حالي كه هيچ موشكي با خود حمل نمي‌كردند، تا مي‌توانستند به خود راكت بسته بودند. اين كشمكش بين ما ادامه داشت تا اين‌كه ناگهان متوجه شدم يكي از جنگنده‌هاي بعثي گردش بسيار تندي انجام داد و شاخ به شاخ از روبه‌رو به سمت ما شيرجه زد. كاملا مشخص بود كه تا ثانيه‌هايي ديگر هرچه گلوله و راكت دارد روي سر ما خالي كرده و به چشم به هم زدني بالگرد ما را خاكستر خواهد كرد. كمتر از چند ثانيه پيش از اين‌كه در موقعيت شليك راكت قرار گيرد، من به سرعت سر مسلسل 20 ميليمتري را به طرف جنگنده مزبور گرفته و رگباري از گلوله به سمتش شليك كردم. صحنه‌اي شگفت‌انگيز رقم خورد! جنگنده عراقي از كمر نصف شد و در حالي كه از لاشه دو نيم‌شده‌اش آتش مهيبي زبانه مي‌كشيد، از روي سر ما رد شد و خلبان نگون‌بخت آن حتي فرصت خروج اضطراري را به دليل ارتفاع كم پيدا نكرد. در همين حين دومين جنگنده عراقي نيز به وسيله پدافند بچه‌هاي سپاه منهدم گرديد كه خلبان آن خروج اضطراري كرد و به اسارت نيروهاي خودي درآمد.

ميگ سومي با مشاهده وقايع، بلافاصله صحنه را ترك كرد و ما نيز با توجه به كمبود سوخت و اين‌كه شر مزاحمان را از سر كبرا و نفرات خودي كم كرده بوديم، به پايگاه بازگشتيم.

هنوز از بالگرد پياده نشده بوديم كه ديديم نفراتي از سپاه به همراه خلبان به اسارت درآمده با تاييد اين‌كه ما با موفقيت توانسته‌ايم يكي از جنگنده‌هاي دشمن را ساقط كنيم از ما تشكر و سپاسگزاري نمودند. مصاحبه و بازجويي از خلبان اسير آغاز شد؛ در جواب اين سوال ما ‌كه «چطور شد دوست خلبانت برخلاف شما ناگهان از روبه‌رو به بالگرد ما حمله كرد؟!» گفت: «با توجه به اين‌كه بالگرد شما در طول تعقيب و گريز و در تمامي شيرجه‌هاي هجومي، پرنده‌هاي ما را ناكام گذاشته بود، آن خلبان در حالي كه بسيار عصباني بود به ما اعلام كرد كه اين بالگرد خيلي سمج و پرروست و من خودم به خدمتش مي‌رسم! لذا شيرجه زد تا علاوه بر توپ، راكتهايش را نيز به سمت بالگرد شما شليك كند ولي در نهايت خودش مورد اصابت قرار گرفت!»

پوشش خبری صدا و سیما برای انهدام یک فروند میگ 21 توسط خلبان اسماعیل صحتی (نفر دوم ایستاده از راست) در عملیات والفجر 8. در عکس سرتیپ خلبان محمد انصاری (نفر چهارم از چپ که بعد ها در طول دفاع مقدس به فرماندهی هوانیروز رسیدند) با درجه سرهنگی و سرتیپ2 خلبان رحمان قضات(نفر اول ایستاده از راست با درجه سروانی) نیز دیده میشوند

ـ چه زماني و چطور به افتخار جانبازي نايل آمديد؟

•حدود سه روز پس از مورد اصابت قرار گرفتن ميگ دشمن، در همان عمليات والفجر 8 در قرارگاه «دارخوين» مستقر بوديم. من تازه از پرواز برگشته و در سنگر مشغول استراحت بودم كه متوجه شدم قرارگاه ما مورد حمله جنگنده ـ بمب‌افكنهاي دشمن قرار گرفته است. در اطراف قرارگاه ما سه عراده توپ ضدهوايي براي محافظت از بالگردها قرار داده بودند. تاكتيك نيروي هوايي عراق براي مقابله با اين توپهاي‌ پدافند هوايي به اين‌گونه بود كه چند فروند جنگنده ميگ در ارتفاع پايين پرواز مي‌كردند و به دنبال آن پدافند هوايي به سمت آنها آتش مي‌گشود. همزمان، چند فروند ميراژ كه در ارتفاع بالاتري در حال پرواز بوده و صحنه نبرد را كاملا نظاره‌گر بودند، با تعيين موقعيت پدافند، آنها را مورد اصابت قرار مي‌دادند.

من و اكبر ارادت از سنگر بيرون آمده بوديم تا كمي هوا بخوريم! ولي اين هواخوري مصادف شد با حمله هواپيماهاي دشمن. ميراژ عراقي كه قصد زدن پدافند ما را داشت، بمبي را به سمت آن رها كرد كه دقت كافي نداشت و جلوي ما به زمين خورد. تنها كاري كه در آن زمان بسيار كوتاه انجام دادم، اين بود كه توانستم با لگد اكبر ارادت را به داخل سنگر انداختم. موج انفجار بمب مرا 50 متر به عقب پرتاب كرد. بلند شدم ديدم در همان نزديكي، يكي از سربازان روي زمين افتاده و در حالي كه تركش بمب، مستقيم به سرش اصابت كرده بود، به شدت دست و پا مي‌زد. بلافاصله به سمت وي دويدم و بلندش كرده و به داخل سنگر آوردم. داد زدم: «بچه‌ها كمك!» در حالي كه پزشكياران به بالين اين سرباز آمدند، مرحوم «فخرايي» به من گفت: «هيچ مي‌دوني خودت چه جوري شدي؟!» گفتم: «چطور شده‌ام؟!» گفت: «سمت راست صورتت كاملا رفته!»

در آنجا بود كه چشم راستم را از دست دادم و پس از انتقال به تهران براي معالجه به آلمان اعزام

ـ به غير از انهدام ميگ دشمن، شيرين‌ترين خاطره شما مربوط به چه زماني است؟

•پيش از آغاز جنگ مدتي در مراغه مستقر بوده و وظيفه اسكورت بالگردهاي 205 و 214 ـ كه به واحدهاي نيروي زميني درگير با ضدانقلاب، آذوقه و مهمات مي‌رساندند ـ را برعهده داشتيم. در همان زمان يكي از بالگردهاي 214 ما كه حامل تعدادي از نفرات هوابرد بود و براي شناسايي منطقه به سردشت پرواز كرده بود، توسط ضدانقلاب مورد اصابت قرار مي‌گيرد. با تير خوردن پاي خلبان و همچنين بروز نقص فني در موتور، بالگرد مجبور مي‌شود در دره‌اي كه ضدانقلاب در دو دامنه مشرف به دره حضور داشتند و كاملا به نفرات بالگرد مسلط بودند، فرود اضطراري كند. بلافاصله من از يكي از خلبانان شينوك درخواست كردم به محل درگيري برويم. حدود يك ساعت بود كه نفرات هوابرد و خلبانان در آنجا گير افتاده بودند و آتش سنگيني از طرف ضدانقلاب به طرف آنها اجرا مي‌شد. بلافاصله با رسيدن ما به منطقه، من نفرات ضدانقلاب را مشغول كردم تا شينوك بتواند نيروهاي محاصره شده را سوار كند. ضدانقلاب علاوه بر تيراندازي به سمت بالگرد ما، آتش متمركز و بسيار سنگيني را متوجه شينوك كردند. در حالي كه من با مانورهاي مختلف سعي مي‌كردم آنها را سرگرم كنم، گوشه چشمي هم به شينوك و نفرات خودمان داشتم. در اينجا صحنه بسيار جالب و تاثيرگذاري را مشاهده كردم. فرمانده دلاور نفرات هوابرد، هر دو خلبان و ديگر نفرات هم‌دسته‌اي خود را تك تك به درون شينوك برد، اما هنگامي كه پس از هدايت آخرين نفر خواست خودش سوار بالگرد شود با توجه به همان حجم آتشي كه خدمتتان عرض كردم، خلبان بالگرد شينوك اوج گرفت و با تصور اين‌كه تمامي نفرات را سوار كرده از منطقه دور شد. من كه از بالا شاهد اين فداكاري بي‌مثال فرمانده دسته هوابرد بودم با خود نيت كردم كه هرطور شده وي را از اين مهلكه نجات دهم!

با اين‌حال چون تا به حال به چنين صحنه‌اي برخورد نكرده بوديم و تجربه‌اي در اين زمينه نداشتيم، با همفكري خلبان كابين جلو جانباز سرافراز «عباس يزدان‌دوست» تصميم گرفتم با اسكيد بالگرد وي را از آنجا دور كنيم. بلافاصله خود را به بالاي سر او رسانده و اشاره كردم كه «اسكيد را بگير!» همين كه وي به اسكيد چسبيد اوجگيري كردم و با توجه به اين‌كه شدت آتش ضدانقلاب از يك دامنه بيشتر از ديگري بود، براي اين‌كه كمتر در معرض تيراندازي قرار بگيريم ملخ اصلي بالگرد را به سمت دامنه پرآتش دادم و به پهلو از دره بالا آمديم. در نهايت موفق شديم فرمانده دسته را كه با قدرت جسماني فوق‌العاده‌اش توانسته بود مدت زمان نسبتا طولاني با آن شدت باد زير اسكيد دوام بياورد، به پادگان سردشت منتقل كنيم. هنگامي كه به پادگان سردشت رسيده و وي را پياده كرديم، مشاهده نموديم تمام سر و صورتش در اثر شدت برخورد هوا ترك خورده و خون جاري است.

نكته ديگري كه در اين‌جا لازم مي‌دانم بگويم اينست كه در هنگامي كه بالاي سر فرمانده هوابرد رسيدم و وي اسكيد را گرفت، يكي از خمپاره‌هاي ضدانقلاب دقيقا به محل ايستادن وي و درست زير بالگرد فرود آمد و منفجر شد! براثر موج انفجار خمپاره، بالگرد تكان سختي خورد و به سمت بالا پرتاب شد. در اين حالت، سايت تيراندازي كه در كابين جلو كبرا قرار دارد، با شدت هرچه تمامتر به پاهاي «يزدان‌دوست» برخورد كرد و كشكك هر دو پاي وي را خرد نمود. پس از فرود در پادگان سردشت، يزدان‌دوست تا يك ساعت به سختي نفس مي‌كشيد. براثر اين حادثه، وي از هر دو پا فلج شد و به افتخار جانبازي نايل آمد.

ـ در طول جنگ آيا با نيروي هوايي نيز در ارتباط بوديد؟

•در برخي موارد نادر كه خلبانان نيروي هوايي خروج اضطراري مي‌كردند و همزمان دسترسي به بالگرد جستجو و نجات نيروي هوايي نبود، از هوانيروز براي بازگرداندن خلبانان درخواست كمك مي‌شد و ما نيز به عنوان خلبان كبرا براي اسكورت بالگرد 214 رفته و خلبانان نيروي هوايي را باز مي‌گردانديم. خاطرم هست كه بنده شخصا دوبار براي نجات خلبانان نيروي هوايي رفتم. مورد نخست كه اوايل جنگ (آبان 1359) بود در قرارگاه بوديم كه به ما اطلاع دادند، خلبان «جدي» و كمكش از هواپيما بيرون پريده‌اند. شهيد جدي از آن خلبانان انگشت‌شماري بودند كه معرف حضور همه بچه‌هاي هوانيروز بودند. نهايتا به پرواز درآمده و به ماهشهر (محل سقوط جنگنده جدي) رسيديم و هر دو خلبان را پيدا كرديم. كمك‌خلبان زنده بود اما شهيد بزرگوار «غفور جدي» كه صندلي از وي جدا نشده بود، همان‌طور به زمين برخورد كرده و به شهادت رسيده بودند.

ـ در پايان از اين‌كه وقت خود را در اختيار خوانندگان ماهنامه صنايع هوايي قرار داديد تشكر مي‌كنيم!

•من هم از شما به خاطر زحماتي كه در قبال ثبت و مكتوب كردن خاطرات حماسه‌هاي بچه‌هايي كه واقعا براي جنگ و دفاع از كيان ميهن اسلاميمان زحمت كشيده‌اند و جان و مال خود را در طبق اخلاص قرار داده‌اند تشكر و قدرداني مي‌كنم. اميدوارم خوانندگان اين مصاحبه و مصاحبه‌هايي از اين دست، اين خاطرات را به دوستان و عاشقان حريم اسلام و ايران نقل كنند تا اين حماسه‌ها سينه به سينه به نسلهاي آينده منتقل شود. انشاءا...!

 

مطالب مرتبط