در آسمان جبهه

مصاحبه با سرهنگ خلبان هوشنگ حمیدی نیا
هرگاه سخن از خلبانان 8 سال دفاع مقدس به ميان مي‌آيد، بلافاصله يك خلبان نيروي هوايي ارتش به همراه جنگنده‌اي كاملا مسلح در ذهن تداعي مي‌شود. غافل از اينكه در كنار خلبانان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي، خلبانان هوانيروز، نيروي دريايي و حتي شركت خدمات بالگردي ايران كه در حفظ جريان فروش نفت بر روي خليج هميشه فارس فعاليت مي‌كردند نيز در واقع جزئي از مبارزان وطن در طي جنگ محسوب مي‌شوند. هوانيروز يا به تعبيري، «ارتش صلح»، به عنوان قسمتي از نيروي واكنش سريع ارتش ايران، نقش بسزايي در متوقف كردن ماشين جنگي عراق در عمق 100 كيلومتري خاك ايران داشت. خلبانان دلاور بالگردهاي كبرا (209)، 214 (اصفهان) و 206 هوانيروز در عين آگاهي از انواع خطرات بالقوه ميدان 8 ساله جنگ، و آسيب‌پذيريهاي خاصي كه تنها متوجه بالگردهاست، به پشتيباني وسيع آتش، آذوقه و مهمات براي نيروهاي زميني پرداختند.

رشادت دشمن‌شكن خلبانان زبردست اين يگان در عمليات ظفرمند رمضان كه بيش از 1000 دستگاه تانك و نفربر عراقي منهدم و باعث از بين رفتن كامل لشكر 9 زرهي نيروي زميني ارتش عراق (!) گرديد را سينه به سينه خواهيم گفت و آيندگان نيز فراموش نخواهند كرد. مصاحبه با خلبان حميدي‌‌نيا ساعتها به طول انجاميد، با اين وجود هنوز هم ميزان ساعت پرواز جنگي وي براي ما پوشيده است. وي كه با همرزمانش در جبهه‌هاي غرب كشور عرصه را بر دشمن بعثي تنگ كرده بود، خلبان كبرا، 206 و 214 بوده است.

ـ ضمن عرض سلام بفرماييد چطور شد كه به فن پرواز علاقه‌مند شديد؟

بنام خدا! من هم عرض سلام دارم به شما و خوانندگان عزيز ماهنامه صنايع هوايي. همانطور كه مي‌دانيد، يكي از آرزوهاي بشر از ديرباز، آرزوي پرواز بوده و هست. من در طول خدمتم با سوالهاي بينهايت زياد مردم و بخصوص جوانان و نوجوانان روبه‌رو بودم كه گواه اين علاقه ذاتي انسان به پرواز است. براين اساس، من نيز از اين قاعده مستثنا نبودم و از طرفي خلبان شدن را امري محال براي خودم مي‌دانستم و هرگز فكر نمي‌كردم روزي خلبان شوم. در آن زمان ارتش شاه در زير چتر حمايت امريكا تعداد قابل ملاحظه‌اي هواپيما و بالگرد خريداري كرده بود و بالطبع به تعداد زيادي خلبان نياز داشت و لذا تبليغات گسترده‌اي براي جذب جوانان به سمت ارتش آغاز شد.

ـ از چگونگي ورودتان به هوانيروز بگوييد.

من در سال 1350 در دبيرستان مشغول تحصيل بودم كه نمايندگاني از هوانيروز براي تبليغات به آنجا آمدند. پس از مدتي كه مدارك مورد نياز سازمان را آماده كرديم، به همراه 7، 8 نفر از دوستان بچه محل براي ثبت نام اقدام نموديم كه متاسفانه! از اين تعداد تنها من خلبان شدم و اين مساله هميشه براي من ناراحت‌كننده بود كه از جمع آنها جدا شدم. پس از ثبت نام، ما را به مدت 3 ماه به پادگان افسريه، به منظور انجام آموزشهاي اوليه نظامي فرستادند. پس از آن به دانشكده خلباني هوانيروز در اصفهان رفتيم. پس از طي دوره يكساله زبان، وارد خط پرواز شديم كه البته به خاطر تراكم فوق‌العاده بالاي دانشجويان، بيشتر مواقع پشت خط پرواز مي‌مانديم. البته پيش از ورود به خط پرواز، 4 هفته كلاسهاي زميني پرواز را گذرانديم و سپس آموزش عملي پرواز آغاز شد. پس از 20 ساعت پرواز به مرحله پرواز «سلو» يا پرواز انفرادي و بدون استاد خلبان رسيديم؛ اين مرحله، كه يكي از زمانهايي است كه ريزش خلبانها بسيار زياد است. در حدود يكسال و نيم حدود 225 ساعت پرواز آموزشي انجام داديم كه شامل پرواز با 206 و 205 بود.

ـ چرا پس از انجام پرواز «سلو» ديگر دانشجويان بر سر همكلاسي پرواز كرده خود آب مي‌ريزند؟!

چون اشتياق و شور و شعف بلند كردن پرنده با آن عظمت در وجود خلبان آنقدر زياد است كه شايد وي را از حالت طبيعي خارج كند. براي اينكه وي را دوباره به حالت عادي برگردانده و فشار روحي را از وي دور كنند، يك سطل آب روي سرش خالي مي‌كنند! شايد يك خلبان سوانح و اتفاقات مختلفي كه برايش روي داده و حتي عمليات گوناگوني را كه شركت كرده فراموش كند اما هيچوقت لحظه فوق‌العاده سلو شدن خود را فراموش نخواهد كرد.

ـ پس از اتمام 225 ساعت پرواز آموزشي چه روندي را طي كرديد؟

پس از پايان 225 ساعت پرواز، من مفتخر به دريافت وينگ خلباني شدم؛ يعني شما از اين به بعد خلبان هستيد كه بسته به نياز نيرو، پس از گذراندن دوره‌اي تخصصي به نام دوره ترانزيشن از بالگردي مشخص به عنوان كمك خلبان آن بالگرد شناخته مي‌شويد. پس از دريافت وينگ، من براي خلباني بالگرد 206 انتخاب شدم و با توجه به اينكه در دانشكده پرواز به صورت تخصصي روي 206 پرواز كرده بودم، بنابراين دوره ترانزيشن را ديگر نگذراندم و مستقيم كمك خلبان 206 شدم. بعد از آن بنابه نياز، ترانزيشن بالگرد كبرا را ديدم، دوباره به 206 برگشتم و براي آخرين بار دوره ترانزيشن 214 را ديدم كه تا پايان خدمت روي 214 ماندگار شدم.

ـ از روزهاي آغازين جنگ براي خوانندگان بفرماييد.

من پس از اتمام دوره آموزشي براي مدتي در دانشكده پرواز به عنوان كمك خلبان 206 پرواز كردم و با تصميم سازمان در مردادماه 1359، طي امريه‌اي به پايگاه رزمي كرمانشاه منتقل شدم؛ روزي كه بايد خودم را به آنجا معرفي مي‌كردم دقيقا مصادف با روز 31 شهريور 1359 بود. پس از تقسيم، من به گروهان دوم گردان تك (حمله) فرستاده شدم. جالب است برايتان بگويم من لحظه‌اي كه وارد گروهان دوم شدم، با توجه به اينكه پايگاه كرمانشاه درگير غائله كردستان بود و حالت عملياتي داشت، ديدم چندين نفر با عجله مشغول بار زدن راكت و موشك بر روي ماشيني هستند تا ببرند و روي بالگرد كبرا سوار كنند. يك نفر بين آنها بود كه از همه بيشتر فعاليت مي‌كرد و پس از مدت كوتاهي فهميدم كه ايشان فرمانده گروهان، شهيد بزرگوار «احمد كشوري» بود. با حمله عراقيها به پايگاه، بلافاصله طي طرح گسترش، تمامي بالگردها را از پايگاه خارج كرده و در قسمتهاي مختلف كوهستانهاي كرمانشاه مستقر شديم. من از روز 31 شهريور تا تقريبا اواخر جنگ در كرمانشاه بودم. سپس براي مدت چند سالي به پايگاه اصفهان رفتم و سپس به خاطر علاقه زيادي كه به كرمانشاه، مردم خونگرم و مهمان‌نواز و طبيعت زيباي آن داشتم، دوباره به پايگاه كرمانشاه بازگشتم.

ـ درباره طرح گسترش و اينكه چطور بالگردها را در قسمتهاي مختلف كوهستان مستقر كرديد بفرماييد.

ما در دانشكده خلباني طوري آموزش ديده بوديم كه حتما مي‌بايست با لباس و دستكش و كلاه پرواز، پرواز را انجام دهيم و بدون اينها پرواز غيرممكن است. با اينحال هنگام صدور دستور به من گفتند كه يكي از پرنده‌ها را بردار و دنبال بقيه برو! من هم بدون تجهيزات پرواز، بالگرد را استارت زده و پس از پرواز، در اردوگاهي كه برپا كرده بودند نشستم. نيمه‌هاي شب كه شد ناگهان متوجه شديم آب باران به درون چادرهايمان نفوذ كرده. بيرون كه آمديم ديديم بالگردها كه كمي دورتر از ما و در نقطه گودتري قرار داشتند كم‌كم با ازدياد آب در حال شناور شدن هستند. بلافاصله با لباس خواب به سمت بالگردها دويديم و با آنكه آب تا زير شكم بالگرد نيز آمده بود، آنها را روشن كرده و از آنجا دور كرديم.

ـ در چند عمليات شركت داشتيد؟

با توجه به اينكه محدوده عملياتي پايگاه كرمانشاه، غرب و شمال‌غرب بود، من در بيشتر عملياتهاي صورت گرفته در اين مناطق شركت داشتم كه البته مدتي نيز به عنوان مامور از طرف هوانيروز براي ژاندارمري پرواز كردم.

 

ـ از مدتي كه در هواپيمايي ژاندارمري (هواناجاي كنوني) بوديد خاطره‌اي داريد؟

عملياتي بود در كردستان سال 63. نيروهاي سپاه، در گيرودار نبرد با ضدانقلاب، توسط آنها به محاصره در آمده بودند. زمستان بود و سرماي فوق‌العاده وحشتناكي وجود داشت. به ما اطلاع دادند كه اين برادران در محاصره‌اند و از لحاظ آذوقه و مهمات در وضعيت بسيار اسفناكي به سر مي‌برند. با وجود نامساعد بودن هوا از لحاظ پروازي، با يك فروند 205 پر از مهمات و به همراه يك فروند 214 حامل آذوقه و يك فروند كبرا براي پشتيباني آتش به سمت ميدان نبرد عازم شديم. وقتي رسيديم، ديدم كه نيروهاي سپاه در زير حجم وسيعي از آتش دشمن هستند. منطقه پر از درخت و پوشيده از برف بود. با توجه به وجود برف، اصلا امكان تشخيص سطح زمين توسط خلبان نبود. ما با توجه به اينكه تكليفي در كمك به اين رزمندگان بر دوش خود احساس مي‌كرديم، قرار شد كه با پشتيباني آتش كبرا اقدام به نشستن كنيم. با توجه به اينكه 214 از قدرت مانور بيشتري نسبت به 205 برخوردار است، قرار شد اول 214، اقدام به نشستن كند. پس از اتمام كار 214 نوبت ما بود. با توجه به حجم آتش دشمن كه شديدتر شده بود و بار ما هم كه مهمات بود، اقدام به نشستن سنگين كرديم. ناگهان ديدم بالگرد سينك1 كرد و به شدت به سمت زمين شيرجه زد. من مي‌ديدم كه پروانه بالگرد در حال قطع كردن شاخه درختان است. وقتي نشستم با اين وضعيت اين دلاوران كه از شدت سرما پوست صورتشان تركيده بود از خدمتي كه به آنها كردم خوشحال شدم. در اين عمليات كبرا فوق‌العاده عمل كرد و پشتيباني آتش بسيار خوبي ارايه داد. هنگام برگشتن، وضعيت هوا بدتر شده بود، به طوري كه من كبرا و 214 را گم كردم. بدنه بالگردم به شدت دچار لرزش شده بود كه ما آن را به حساب بدي آب و هوا گذاشته بوديم. وقتي فرود آمديم و موتور را خاموش كرديم آمدم پايين و تازه متوجه شدم لرزش بدنه به خاطر چه بوده! در حالي كه پروانه هنوز در حال چرخش بود، ديدم زير ملخ انگار سفيد شده. هنگامي كه ملخ ايستاد در كمال شگفتي ديدم زير ملخ پاره پاره و بافت لانه زنبوري پروانه كاملا قابل رويت بود. در آن لحظه واقعا امداد غيبي را با تمام وجود احساس كردم و فهميدم كه لطف خداوند شامل حال ما شده. پس از مدتي شنيدم كه به سبب پشتيباني خوب آذوقه و مهمات ما، نيروهاي سپاه موفق به شكست ضدانقلاب شدند.

ـ آيا در دوران خدمت دوره خاصي را هم طي كرديد؟

بله! من در سال 1368 براي طي يك دوره «رسكيو» دوباره به مركز آموزش اصفهان رفتم و پس از اتمام دوره، تا سال 1372 خلبان رسكيو بودم و از اين رهگذر حوادث و سوانح دلخراشي را نيز از نزديك ديدم. دوره رسكيو كه هم فني و هم خلبان آن را مي‌گذرانند، در مرحله «راپل» اشتراك دارد. راپل به عمليات پايين آمدن از طناب مي‌گويند كه البته خلبان در عمل اين كار را انجام نمي‌دهد، تنها به خاطر اين كه احساس «رسكيومن فني» را هنگام پايين آمدن از طناب از نزديك لمس كند. نفرات فني نيز دوره رسكيو را مي‌بينند كه شامل پزشكياري، غواصي، اسكي، چتربازي، دوره كوهستان و ... مي‌شود. من مدتي نيز در پايگاه هشتم شكاري اصفهان به عنوان مسوول هماهنگي بين پايگاه پشتيباني هوانيروز اصفهان و نيروي هوايي مشغول انجام وظيفه بودم. علاوه بر آن، چند وقتي به عنوان افسر رابط در خاك عراق در بيمارستان رضائيان براي هدايت آتش بالگردها در خط مقدم مستقر بودم. در آنجا من به عنوان خلبان رابط به هدايت بالگردهاي كبرا در حمله به مواضع ارتش عراق مي‌پرداختم.

ـ خاطره‌اي از هنگامي كه روي زمين و به عنوان خلبان رابط انجام وظيفه مي‌كرديد بگوييد.

در عمليات كربلاي 6 كه كرمانشاه به‌طور كامل تخليه و بمباران شده بود، من به همراه همسر و فرزند كوچكم در شهر كرمانشاه زندگي مي‌كرديم. با تخليه كامل شهر، با توجه به اينكه من در منطقه عملياتي بودم، به لطف دوستانم، همسر و فرزندم به تهران آمدند. در آن عمليات براي هدايت آتش بالگردها من بايد در نقطه‌اي قرار مي‌گرفتم كه كل مواضع عراقيها در ديدم باشد. به وسيله يك بي‌سيم در دماغه تپه‌اي موضع گرفتم كه عراقيها درست زير پاي من استقرار داشتند. پس از هدايت آتش بالگردها به منطقه مورد نظر نيروي زميني، تك شيميايي دشمن آغاز شد. هوا تاريك شده بود و من با توجه به اينكه موقعيت را كاملا گم كرده بودم، با اينحال بايد به عقب بر مي‌گشتم. هوا كاملا ابري بود و هيچ ستاره‌اي براي جهت‌يابي معلوم نبود و من نمي‌دانستم به سمت نيروهاي خودي در حركتم يا عراقي. من به‌طور مداوم تا ساعت 4 صبح در حال پياده‌روي بودم. خورشيد كم‌كم در حال طلوع بود. نور چراغي از دور مشخص شد. نزديك شدم ديدم يك كيوسك نگهباني است. متوجه شدم آنقدر به عقب آمده‌ام كه به كيوسك نگهباني قرارگاه سومار رسيده‌ام. پس از اينكه ديگر افسران هوانيروز مستقر در منطقه را پيدا كردم متوجه شدم اسمم به عنوان شهيد رد شده. هر طور شده خودم را به شهر رساندم تا از وضعيت خانواده‌ام مطلع شوم. وقتي رسيدم ديدم از شدت انفجار صدمات بسيار زيادي به منزلمان وارد شده. شهر كاملا از سكنه تخليه شده بود. وارد منزل كه شدم ديدم از شدت موج انفجار، فرش پاره شده و شيشه‌هاي پنجره مثل تركش به در و ديوار فرو رفته بودند.

ـ از سوانحي كه در طول جنگ تجربه كرديد خاطره‌اي بفرماييد.

در يكي از عملياتها، به وسيله بالگرد 206 به عنوان پشتيبان بالگردهاي كبرا براي ماموريت رفته بوديم، نام ستوان «جواد صميمي» و ستوان شهيد «يحيي شمشاديان» از جمع خلبانان آن عمليات خاطرم هست. تيم آتش نيمه سنگين و شامل 4 فروند كبرا به همراه يك فروند 206 كه من و ستوان «حسن شهرياري» بوديم براي ماموريت حركت كرديم. عمليات در تنگه «مينا» قرار بود انجام شود و علت آن هم اين بود كه نيروهاي تيپ هوابرد كه شب قبل در يك حمله ايذايي به مقر يك تيپ عراقي ضدحمله بسيار سنگين و موفقي زده بودند در حال بازگشت از منطقه بودند و وظيفه ما هم مشغول كردن آتش دشمن با هدف خروج رزمندگان دلاور تيپ هوابرد از تيررس عراقيها بود. ما ساعت 4:30 صبح به قصد منطقه عملياتي بلند شديم. به منطقه كه رسيديم ديديم تعداد زيادي از تانكهاي عراقي نفرات هوابرد را زير آتش تير مستقيم خود قرار داده‌اند. يك تپه مناسبي براي انجام «Mask on Mask2» پيدا كرده و عمليات را آغاز كرديم. تانكهاي عراقي يكي پس از ديگري به وسيله موشكهاي «تاو» منفجر مي‌شدند. در آخر تانكي بود كه خدمه آن فعاليت و ورزيدگي خاصي از خود نشان مي‌دادند. يعني آن تانك نيز يك تپه كوچكي پيدا كرده بود و با جا عوض كردن‌هاي زياد، حجم آتش زيادي را روي سر نفرات هوابرد مي‌ريخت. جواد صميمي با توجه به اينكه تانك مزبور از دست يكي دو تا موشك تاو نيز در رفته بود با خونسردي فوق‌العاده‌اي گفت: «من بايد اين را بزنم!» موضع گرفت و اينبار كه تانك از اين طرف تپه براي شليك آمد، ناگهان با يك فروند موشك تاوي كه جواد صميمي شليك كرد، به تلي از آتش تبديل شد. ما با توجه به اينكه در عقب بالگردها مستقر بوده و صحنه را از نزديك مي‌ديديم، صحنه فوق‌العاده زيبايي بود. البته اين را بگويم كه عراق نيز با مشخص شدن موضع ما، با شليك منحني توپ و خمپاره، سعي در هدف قرار دادن ما كرده بود، به طوري كه من وقتي در حين عمليات زير پايمان را نگاه كردم، همانند باران فرو مي‌ريخت و منفجر مي‌شد. با اعلام اينكه نيروهاي هوابرد از زير فشار آتش عراقيها خارج شده‌اند، ما نيز منطقه عملياتي را ترك كرديم. در نزديكيهاي پايگاه، با توجه به اينكه مورد اصابت تركشهاي توپ زماني قرار گرفته بوديم، ناگهان موتور منفجر شد؛ آتش تمام موتور را فرا گرفته بود. با توجه به خونسردي فوق‌العاده‌اي كه خلبان «شهرياري» به عنوان خلبان اصلي داشت، در فرود اضطراري مشكل خاصي پيش نيامد و ما سالم فرود آمديم. بلافاصله نفر فني كه پشت سر ما نشسته بود كپسول را برداشت تا آتش را خاموش كند ولي كپسول عمل نكرد. آنها از بالگرد كه هر لحظه احتمال انفجار آن مي‌رفت فاصله گرفتند و من كه به تازگي از مركز آموزش فارغ‌التحصيل شده بودم فارغ از همه جا مشغول انجام چك‌ليست‌هاي اضطراري بودم و يكي يكي سامانه‌ها را براي جلوگيري از صدمه بيشتر به بالگرد خاموش مي‌كردم. همگي از دور فرياد مي‌زدند: «بيا بيرون!» من هم پس از انجام چك‌ليست‌ها خارج شدم. خوشبختانه چون علاوه بر بقيه سامانه‌ها، شير ورودي سوخت را هم بسته بودم، آتش پس از مدتي خاموش شد و صدمه زيادي به بالگرد وارد نيامد.

ـ عراق براي مقابله با بالگردهاي هوانيروز چه تدابيري انديشيده بود؟

يكي از كاراترين و پروپاقرص‌ترين دشمنان ما هنگام عمليات در خط مقدم، هواپيماهاي سوئيسي پيلاتوس PC-7 نيروي هوايي عراق بود كه مزاحمتهاي زيادي براي بالگردها ايجاد مي‌كردند و در طول جنگ، چندين بار هم متاسفانه موفق به انهدام بالگردهاي هوانيروز شدند. اين هواپيماها كه در اصل براي آموزش خلباني ساخته شده بودند، داراي سرعت پايين و قدرت مانور بالايي هستند. البته در كل در مقابل خلبانان آموزش‌ديده و زبردست هوانيروز كاري از پيش نبردند. البته ما نيز همواره از عرف پروازي خارج مي‌شديم، به اين صورت كه براي در امان ماندن از PC-7ها و با مشاهده آنها، از داخل تنگه‌ها و دره‌ها راه خود را ادامه مي‌داديم. PC-7ها همواره حين عمليات در خط مقدم، مشغول گشتزني بودند چون مي‌دانستند كه خلاصه سر و كله بالگرد در هر عملياتي پيدا مي‌شود! البته ما هم حريف دست و پا بسته‌اي نبوديم و كبراهاي ما در چند مورد آنها را مورد اصابت قرار دادند. به همين علت PC-7ها به شدت از كبرا مي‌ترسيدند. من در يكي دو مورد شاهد بودم كه 2 فروند PC-7 قصد انهدام بالگرد ما را داشتند ولي با مشاهده 2 فروند كبرا كه با فاصله از عقب ما مي‌آمدند، پا به فرار گذاشتند.

ـ از حماسه‌هايي كه خلبانان هوانيروز در طي جنگ از خود بجاي گذاشتند خاطره‌اي تعريف كنيد.

تمام عملياتهايي كه خلبانان هوانيروز صورت دادند حماسه بود چون واقعا از لحاظ كميت و كيفيت، تسليحات ارتش عراق از ما برتر بود و چيزي كه ما را بر حجم انبوه تسليحات آنها پيروز مي‌كرد، ايمان قلبي به پيروزي و روحيه شهادت‌طلبي بود.

يكبار، يكي از جنگنده‌هاي F-4 نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي پس از انجام عمليات و هنگام بازگشت در خاك عراق مورد اصابت قرار گرفته و 2 خلبان هواپيماي مزبور مبادرت به خروج اضطراري كرده بودند. به خلبانان هوانيروز مستقر در سر پل ذهاب خبر رسيد كه آنها صحيح و سالم در عقبه دشمن ايجكت كرده‌اند ولي هر لحظه امكان به اسارت گرفتن آنها وجود دارد. ستوان «محمد اصفهاني» و كمك خلبانش ستوان «شهدادي» به عنوان خلبانان 214 با پشتيباني يك فروند كبرا داوطلب انجام ماموريت شدند. آنها پس از عبور از روي دشمن، خوشبختانه خلبانان شكاري را پيدا كرده و دوباره از همان مسير بازگشته بودند كه اين سري عمليات چندين بار تكرار شد.

ـ به خونسردي خلبانان اشاره كرديد، در اين باره خاطره‌اي بفرماييد.

در عملياتي ماموريت داشتيم تا يك يگان زرهي دشمن را از بين ببريم. دوباره همانطور كه قبلا اشاره كردم عمليات Mask on Mask را به اجرا گذاشته و در حال زدن تانكها بوديم. ناگهان من ديدم دامنه تپه‌اي كه ما پشت آن مستقر بوديم، چندين بار مورد برخورد رگبار گلوله‌ قرار گرفت. مطمئن بودم اين رگبار گلوله‌هاي توپ كبراها نيست! يك لحظه سرم را برگرداندم ببينم گلوله‌ها از كجا مي‌آيند. ديدم سمت چپ به فاصله بسيار نزديك يك نفر پشت ضدهوايي كاليبر 50 نشسته و به سمت ما در حال نشانه‌روي است، آنقدر فاصله نزديك بود كه درجه استواري روي بازوش كاملا مشخص بود. با توجه به اينكه ما با زاويه 90 درجه نسبت به او قرار گرفته بوديم، هدف كاملا راحتي برايش محسوب مي‌شديم اما چون استرس فوق‌العاده‌اي بر وي غالب شده بود، توانايي هدف‌گيري درست را نداشت. بلافاصله به مرحوم ستوان «علي سرواني» گفتم: «علي سمت چپ را داري؟» نگاهي انداخت و به بقيه بالگردها گوشزد كرد كه: «من براي زدن پدافند مي‌روم شما ادامه دهيد و به هم نريزيد!». خونسردي و ايثارگري اين شهيد مثال‌زدني است . وي بلافاصله پرنده‌اش را بالا كشيد و براي در امان ماندن بقيه خود را در تيررس توپ ضدهوايي دشمن قرار داد. با مهارت خاصي چندين پيچ زد و بالا رفت، ناگهان كبرا را كله كرد و راكتي به سمت توپ ضدهوايي شليك كرد كه من متلاشي شدن بدن استوار عراقي را به چشم ديدم.

ـ آيا در حين عمليات به غيرنظاميان هم برخورد كرديد؟

بله! در عملياتي كه ما از منطقه بر مي‌گشتيم به شهركي در داخل خاك عراق رسيديم. با توجه به اينكه با به صدا در آمدن آژير، سكنه به داخل پناهگاهها رفته بودند، ما هم تصميم گرفتيم بدون كشتن غيرنظاميان، خسارتي به عراق وارد كنيم. پاركينگي بود كه اتومبيلهاي سواري آنها در حدود 30 ـ 20 دستگاه در آنجا پارك شده بود. بلافاصله كبراها به وسيله توپ 20 ميليمتري آنها را مورد اصابت قرار دادند كه انفجار اتومبيلها و به هوا رفتن آنها صحنه بسيار جالبي بود، ولي غيرنظاميان را نه در اين عمليات و نه در هيچ درگيري ديگري هرگز مورد اصابت قرار نداديم.

ـ در پايان اگر مطلبي هست بفرماييد.

انتظار دارم مسوولان بچه‌هايي كه واقعا طي دوران جنگ زحمت كشيده‌اند را دريابند. اينها كساني بودند كه عمر، زندگي و سلامتي خود را در جهت تحقق آرمانهاي بلند انقلاب در طبق اخلاص گذاشتند. اميدوارم از وضعيت آنها جويا شوند و دستگيري كنند. از طرفي هم انتظار دارم جوانان نسبت به اين افراد بي‌تفاوت نباشند و ايثار آنها در حفظ ناموس و وطن را همواره به ياد آورند.

پي‌نويس

1 ـ Sink: افت ناخواسته هواگرد به دليل تغيير جريان هوا يا حركت فرامين.

2 ـ عملياتي است كه بالگردها پشت يك مانع (مانند تپه) مستقر شده و با جا عوض كردن و بالا آمدن، دشمن مقابل را مورد حمله قرار مي‌دهند؛ به اين ترتيب پيش‌بيني موقعيت قرارگيري بالگرد توسط دشمن مشكل و ناممكن است.

مطالب مرتبط