نخل ها پرواز میکنند...

(شهید حراف در مرکز عکس و در سمت راستش شهید خدادادی)

اولین بالگرد کبرا از راه می رسد. دمی نیز بال زنان در کنارش می نشیند. سومی هم که بالگرد نجات است پایه هایش زمین را لمس میکند. چهارمین کبری؟ نگاهها گره میخورد و نگرانی در آنها موج میزند.
نجواهای حراف و خدادادی هنوز باز نگشته اند دهان به دهان شنیده میشود و یکباره همگی به سوی سه بالگرد زمین گیر هجوم می برند. سرهای 6 خلبان به روی دست ها و شانه هایشان تکان میخورد...
خرمشهر آزاد می شود و نخل ها به پرواز در می آیند.

 

به سوی لباس رزم رفت.سرتاسری سبز پرواز را به تن پوشید و کلاه مشکی استاد خلبانی را بر سر گذاشت.در مقابل همسر ایستاد و پاکت سربسته ای به او داد : اگر شهید شدم برابر نامه داخل پاکت عمل کنید! فرزندم اگر پسر بود مجتبی و اگر دختر بود مریم باشد!

وارد پایگاه شد. خلبان علیرضا حراف را همه می شناختند. چشمانش در میان یاران به دنبال او بود. وقتی دید از دور می آید، جرگه را شکافت و در آغوش هم فرو رفتند. لب هایشان هم زمان با هم به نجوا باز شد .
-مثل همیشه با هم و همپرواز با هم.
علیرضا حراف و قدرت الله خدادادی از تیزپروازان هوانیروز بودند. غرش توفنده ی مشک آنها زبانزد نیروهای جبهه بود.
برق آسا آسمان اصفهان را شکافتند و قله ی رفیع زرد کوه را پشت سر گذاشتند. مقصد پرواز آنها جنوب و خرمشهر بود.باید آزاد میشد. نخل های سوخته و شط غریب شهر ، چشم به راه آنها و دیده به آزادی داشتند. تماس رادیویی خلبان حراف ، بالگردها را در منطقه دهلاویه و نزدیک سوسنگرد فرود آورد. عملیاتی در پیش بود.فتح المبین را به پیروزی رسانیده بودند و حالا نگاه ها به سوی خرمشهر بود.
دستور عملیات صادر شد و اولین تیم پروازی بال گشود. حراف و خدادادی در نوک بودند. سه فروند بالگرد جنگنده و یک فروند بالگرد نجات ، برق آسا به سوی تانک ها یورش بردند. ارتفاعات تیزه و برقازه و وسیبور و رقابیه و میشداغ، با شلیک توفنده موشکهای آنها آزاد گردید. یورش تیم دوم آزاد سازی جاده دزفول و دشت عباس و عین خوش را به دنبال داشت.سومین پرواز به شب خورد و پرواز ناممکن شد. ملخ بالگردها که از حرکت ایستاد به سوی آب روان شدند.حراف همه را کنار زد و گفت : اول من وضو میگیرم چون فردا شهید می شوم.همه با تعجب به او به او نگاه کردندخدادادی زیر لب نجوا کرد اگر او باشد من هم هستم.
همه دور هم جمع شده بودند اما حراف از جمع خارج شد. خدادادی خود را به او رساند و روی تپه کنارش نشست و گفت : تو که رفیق نیمه راه نبودی!
حراف در جوابش گفت : اگر قدرت داشتم راه کربلا را باز میکردم و دل های تشنه ی این مردم را به زیارت سیراب می کردم.


فردا صبح آماده پرواز بودند که خبرنگار به سوی حراف رفت اما حراف به هیچ عنوان حاضر به مصاحبه نشد.
سپیده در حال زدن بود که پرواز کردند.همان تیم دیروز و مثل همیشه حراف و خدادادی در نوک حمله و در چپ و راست دو بالگرد کبرای دیگر.با هر شلیکی تانکی مشتعل میکردند و با هر راکتی خودرویی به آتش کشیده می کشیدند.فریاد الله اکبر نیروهای پیاده خبر از پیش روی همه جانبه می داد. فتحی بزرگ در پیش بود.وجب به وجب و خانه به خانه خرمشهر پیش می رفتند و بر نخل های سوخته و در و دیوار شکسته بوسه می زدند.
غریو "خرمشهر آزاد شد" سقف آسمان را شکافت و تا آخرین نقطه مملکت پیچید.دشمن خیل خیل دست ها و زیر پوش های سفید را بالا می برد و تسلیم می شد. حراف و تیم پروازیش همچنان به آتش میکشیدند و پرواز می کردند. فریاد( مهمات تمام کردیم) خدادادی ، حراف را به خود آورد.دستور عقب نشینی را صادر کرد.
خروج آنها مصادف با ورود دومین تیم جنگنده هوانیروز شد. تیم اول به محل استقرارا بازگشت و نیروهای فنی به سرعت مهمات گذاری کردند. حراف و خدادادی با تیمشان پرواز کردند. حراف اخرین نجوایش را از دل سیم به گوش خدادادی می رساند: قدرت ، آماده باش آخرین پرواز است.
ساعتی از پرواز نگذشته است. نگاه یاران هوانیروز به دل آسمان دوخته شده است. باید پیدایشان شود.
اولین بالگرد کبرا از راه می رسد. دمی نیز بال زنان در کنارش می نشیند. سومی هم که بالگرد نجات است پایه هایش زمین را لمس میکند. چهارمین کبری؟ نگاهها گره میخورد و نگرانی در آنها موج میزند.
نجواهای حراف و خدادادی هنوز باز نگشته اند دهان به دهان شنیده میشود و یکباره همگی به سوی سه بالگرد زمین گیر هجوم می برند. سرهای 6 خلبان به روی دست ها و شانه هایشان تکان میخورد...
خرمشهر آزاد می شود و نخل ها به پرواز در می آیند.
پل صدای آشنای گام ها را به سینه میفشارد و شط غرورآگین سر به سینه ساحل میساید.

 

مطالب مرتبط